مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

پنجمین صفحه از چهل و یکمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

بخش داستان کوتاه 

 

گلوله را طوری خالی کرد بود توی پیشانی خودش که تمامی کف دکل آهنی پر از خون شده بود. سربازی که روی دکل بعدی نگهبانی می داده، با صدای لرزان برای سرهنگ تعریف کرده که نیمه های شب، از آن دورها نور خیلی کمرنگی را دیده که در تاریکی سوسو می زده. احتمالا قبل از این که ماشه را فشار بدهد، سیگاری را_ که معلوم نبوده از کجا آورده است_ آتش زده و در حالی که به دورترین نقطه های سیاهی کویر اطراف پادگان خیره شده بوده، چند پک عمیق زده و بعد آن را نیمه تمام پرت کرده بوده پایین. فردای آن روز سرهنگ دستور داده بود تمام آن حوالی را گشته بودند تا شاید ته مانده سیگار را پیدا کنند که نکرده بودند. سرباز دیگری که توی آسایشگاه بالای تخت کناری می خوابیده هم با همان لهجه غلیظ جنوبی اش به سرهنگ گفته بود که چطور این روزهای قبل از خودکشی هزار بار این داستان را از زبان او شنیده، که بعد از ظهر آن روز جمعه، زن جوانی را دیده بوده که پیراهن نارنجی گلدار پوشیده و عطر تنش تا بالای دکل نگهبانی هم حس می شده. زن مقابل دکل که رسیده، نیم نگاهی به بالا کرده و بعد آهسته و آرام جاده خاکی کنار پادگان را طی کرده تا انتهای دیوارهای بلند و رفته بود و ناپدید شده بود." البته آقا ما که میدونستیم داره هذیون میگه... این طور که خودش هم هر بار که ماجرا را برای کسی تعریف می کرده، حرف هایش و توصیف هایش از آن زن تغییر می کرده.. رنگ چشمانش...بوی عطرش ....و رنگ گل های توی پیراهنش...اصلا آقا ما که می دانیم توی این برهوت کویر مورچه هم رد نمیشه چه برسه به...." و بعد همینطور که بریده بریده حرف میزد، گریه اش گرفته بود. سرهنگ هم عصبانی شده وچند بار پشت سر هم فریاد زده بوده که " دیوانه شدین... همه تان دیوانه شدین". دستور داده بود لباس ها و کفش ها و تشک و پتوی او را همان جا وسط حیاط پادگان سوزانده بودند. بعد هم وقتی دیده بود کسی حاضر نیست نگهبانی دکل مشرف به جاده خاکی را قبول کند، خودش برای چند شب متوالی تا صبح بیدار مانده بود آن بالا و آخر سر هم سر مراسم صبحگاه خنده تمسخرآمیزی زده بود که " گفتم که... همه تان دیوانه شدین... دیوانه..."


چند روز بعد، وقتی که سرهنگ به بهانه مرخصی از پادگان زده بود بیرون و دیگر نیامده بود و بعد از گذشت روزها که کسی از او خبردار نشده بود، جسد متلاشی و تکه تکه شده اش را چند کیلومتر آن طرفتر توی کویر پیدا کرده بودند و ... ته مانده سیگاری نیمه کشیده که باد آن را پرتاب کرده بود چند متر آن طرف تر...

 

مقیم صدیق

*****

 

 

در ادامه گفتگویی آرشیوی از مقیم صدیق که از طرف علی محمد مودب تهیه شده تقدیم می گردد .

"همه ویژگی های جنوبی ها را دارد، صمیمی، خونگرم و صادق، با قلمی مهربان و متعهد که به دور و برش نگاه می کند و می نویسد. مجموعه داستانی «مرده های هزار ساله» از او منتشر شده است و مجموعه «وقتی غریبه آمد» را هم آماده انتشار دارد؛ برگزیده کنگره شعر و قصه جوان ایران، (بندرعباس 1380)؛ نفر اول کشور در مسابقه های متعدد دانش آموزی، نفر ممتاز فیلمنامه نویسی بنیاد فارابی و… هم صحبت شده ایم با مقیم صدیق.

ادبیات چیست و شما در ادبیات دنبال چه هستید؟ که البته حتماً به تعریف شما از ادبیات برمی گردد و رسالت نویسنده!

ادبیات یعنی شعر، یعنی قصه، قطعه، خاطره، کلمه، واژه، حس، عاطفه، منطق و تازه اگر هم همه اینها را کنار هم بگذاری، همه این تکه های جدا شده، باز هم ادبیات را بطور کلی بیان نمی کنند. بگذارید که از چیستی ادبیات بگذریم و راحت و آسوده بگوییم که «آنچه بر زبان می آید و یا با قلم نگاشته می شود»، یک جوشش است، شبیه یک غریزه که وجود آدم را فرا می گیرد، لبریز می کند و بعد نویسنده و شاعر دنبال این می گردد که بگوید، حرف بزند، بنویسد و این حس پنهان خودش را یک جوری منتقل کند به دیگران، اینطوری کمی سبک تر می شود، خواننده ها و مخاطبان یک اثر ادبی همه و همه گوش شنوایش می شوند، مثل یک دوست خوب و صمیمی، بعد آفریننده اثر می فهمد که رسالتش خیلی عظیم است. باید به دوستانش احترام بگذارد، صداقت را رعایت کند، برایشان آرامش بیاورد. با کلمات، با معانی. بعد کمی جلوتر می رود، باید از زبان دوست حرف بزند، آیینه تمام نمای مردم باشد و آدم های جامعه اش را به سمتی هدایت کند که به کمال و انسانیت برسند و این یعنی «مذکِّر»، همان چیزی که همه پیامبران از آغاز تا کنون دنبالش بوده اند.

از کی فکر کردید که باید بنویسید؟ البته این هم خیلی شبیه سؤال قبل شد، ولی دوست دارم این جا تأثیرهایی را که از محیط گرفته اید بیان بفرمایید و خیلی دقیق تر بگویید که جنوبی بودنتان چه قدر در آثارتان بروز دارد؟

خیلی وقت ها خیلی چیزها با یک حادثه اتفاق می افتد. یک جرقه، معمول است که روزهای تابستان گرم باشد، آفتاب با قدرت بتابد و مردم از گرما کلافه شوند. حالا یک وقتی می شود این هارمونی به هم می خورد. مثلاً در همین فصل باران می بارد، تگرگ و برف می آید و یک حادثه نو خلق می شود، این می شود داستان. این یک تعبیرش بود. عشق هم حادثه است، فقر هم همینطور، جنگ و جدال های درونی و بیرونی هم. هر کدام از این بهانه ها کافیست تا حس کنی که باید بنویسی، باید حرف بزنی، راجع به خودم هم همینطور. یکی از این حادثه ها را در نظر بگیرید. هر کدام را که خودتان حدس می زنید و بعد برویم سراغ اینکه جنوبی هستم و دریا و موج و گرما و فرهنگی که مثل یک کلاف درهم پیچیده تو را در خود فرا می گیرد و خوب، همینطور که در برخی داستان هایم به چشم می خورد، نشان می دهد که هیچگاه جدا از این کلاف نبوده ام!

آدمیزاد همیشه نیاز به قصه داشته است و دارد، حالا بعضی ها می گویند قصه نیاز ما به دروغ است! و… حس می کنید در قصه نویسی معاصر چه قدر نیازهای انسان پاسخ داده می شود و البته مکان و زمان را در نظر بگیرید! یعنی راجع به ایران صحبت کنید!

«نیاز بودنش» را قبول دارم، «دروغ بودنش» را نه. قصه همواره نیاز بوده. در تمام نسل ها و جوامع بشری هم کاربرد داشته. یک وقتی ملکه ای نیاز به «هزار و یک شب» آرامش و زندگی دارد و برای شهریار قصرش قصه ها می راند. این یعنی نیاز که شما گفتید. جلوتر می رویم، «جورج اورول» می آید و با «قلعه حیوانات»ش درس جامعه شناسی و سیاست می دهد و «دیوید کاپرفیلد» در زمان خودش هزاران نفر را از آشفته خوابشان بیدار می کند. از منظر بالاتر هم صحبت کنیم، خداوند برای بیداری و هدایت بندگانش می آید و در قرآن مقدس، قصه سرایی می کند، یوسف مریم، موسی، ابراهیم و… اینها نیاز آن جامعه بود. نیاز ما هم هست. رسالت قصه نویس هم پاسخگویی به آن چیزی هست که خودش، احتیاج دارد، اطرافیان، شهر، جامعه و خیلی که جلو برویم بشریت نیاز دارد. حالا خودتان مقایسه کنید که ما امروز در چه جامعه ای هستیم و اگر بخواهیم مخاطب داشته باشیم باید به کدام نیاز پاسخ بدهیم. به همه اینها که دقت کنیم، می فهمیم داستان سرگرمی نیست. وقت تلف کنی نیست. آموزش است، واقعیت ها و مفاهیم زیبایی است که می تواند به نوعی در تعالی فرد و جامعه نقش داشته باشد.

بهترین قصه نویس ایران و جهان را کدام ها می دانید؟ و بهترین آثارشان چه؟ نظرتان راجع به آل احمد چیست؟

در ایران، محمود دولت آبادی و «جای خالی سلوچش» را. از خارجی ها هم «موش و گربه» کونتر گراس خیلی برایم جالب بود. راجع به جلال هم حرف ها زیاد زده شده است. مهم ترین نکته جمع بین آثار و شخصیت وی می باشد، جلال و قصه هایش هر دو روشنگر و عاصی، جذاب و دوست داشتنی و لبریز از احساس و عاطفه اند. شخصاً از خواندن آثار ایشان لذت می برم.

کدام قصه قرآن را بیشتر دوست دارید؟

قصه «یوسف» را. هزار بار هم که بخوانی سیر نمی شوی. یک داستانی است که همه عواطف و جنبه های انسانی را دارد. عشق، پاکی و نجابت، تقوی و دینداری، حسادت و کینه ورزی و پر از فراز و فرود است، خودش یک کلاس قصه نویسی دارد. بروید شخصیت پردازی اش را ببینید، شخصیت یوسف یا یعقوب و حتی زن عزیز مصر. لبریز از حادثه است. نقطه اوج و بحران و تعلیق و گره گشائی و همه اینها هست. بسیار عجیت و تأثیرگذار است.

پنج کتاب رمان منتخب شما؟

از خارجی ها: «صد سال تنهایی» (مارکز)، «جنگ و صلح» (تولستوی) و از نویسنده های داخلی هم می توانم از کتاب های «عزاداران بیل» (غلامحسین ساعدی)، «کلیدر» (محمود دولت آبادی) و رمان جدیدی به نام «شنیدن آوازهای مغولی» (مصطفی جمشیدی) نام ببرم.

پنج مجموعه داستان کوتاه؟

«کینزو» (منیرو روانی پور)، «هشتمین روز زمین» و «شرق بنفشه» (شهریار مندنی پور)، «طعم گس خرمالو» (زویا پیرزاد» و «آمده بودم با دخترم چایی بخورم» (شیوا ارسطویی).

یک خاطره خوب از سال های نوشتن؟

سال چهارم دبیرستان بوشهر، جایی تدریس داستان نویسی داشتم. همه بچه ها تازه کار بودند، میان اینها یکی بود که خیلی شیطون بود، مدام بهش می گفتم تو هیچ وقت هیچی نمی شی! همان سال مسابقان داستان نویسی در سطح استان اون اول شد و من سوم!

و یک خاطره بد؟

همون خاطره بالا! آبروم رفت!

با کدام نویسنده ایرانی صمیمی ترید و آیا روی کارهای همدیگر تأثیر گذاشته اید

اکثر نویسنده های جدید را تقریباً می شناسم و با آنها ارتباط دارم. از کارهای آقای شهریار مندنی پور و خانم روانی پور هم تأثیرات زیادی پذیرفته ام. فکر نکنم تا حالا روی نوشته های کسی تأثیر خاصی گذاشته باشم!

فرق سناریو نویسی با داستان نویسی؟

قصه و داستان، پایه و اساس فیلمنامه است. مثل قلب برای یک بدن، منتهی فیلمنامه هم فن است و هم هنر. شما ممکن است در داستان 20 صفحه یک صحنه را توصیف کنی (مثل توصیف مردی بر بالای دار در داستان «مردی که می خندد» نوشته ویکتور هوگو) اما همین می شود چند ثانیه فیلم. پس در فیلم، کلمات، جملات، حرکات، فضا و همه اینها باید تصویری باشد، اینجا هم چشم کار می کند، اما با این تفاوت که در فیلم می بیند و در داستان می خواند و چشمی که می بیند، مسلماً خیلی دقیق تر است. یعنی حرکات دوربین، ابزار، فرم، ساختار و یک سری چیزهای دیگر که فیلمنامه را از داستان جدا می سازد.

چرا نویسنده ایرانی جهانی نداریم؟ البته نویسنده ای که ایران را بنویسد منظورم است.

بحث خیلی ریشه ای است. یک دلیلش شاید فرهنگ ایرانی باشد و زبان فارسی. به عنوان مثال زبان ما، خیلی ها می گویند مشکل از ساختار زبانی است. یعنی ابزار اول و بستر اول برای جهانی شدن. دلیل های دیگری هم به نظر من مؤثر هستند؛ سوژه های ما قابلیت و گنجایش فرامرزی را ندارند. قوی ترین رمان های ایرانی در فضای بومی کار شده اند. فضایی که ممکن است برای ما که در متن این فرهنگ هستیم، جالب باشند، اما ذائقه جهانی آن را نپذیرد. دلیل دیگر هم البته ضعف داستان نویسی است که خیلی ها سعی می کنند روی این را بپوشانند. اما واقعیتی است که گریزی از آن نیست و در چنین فضایی عدم اعتماد به نفس و خودباوری نویسندگان داخلی هم این را تقویت می کند. یعنی این تفکر که آنها نمی توانند. پس هیچگاه تلاش نمی کنند.

چه چیزی آدم ها را ماندگار می کند یا چه چیزهایی؟

نویسنده رسالت بزرگی را بر دوش می کشد. نویسنده زبان و قلم مردمان دوران خود است. پس باید با زبان مردم حرف زد، دردهای آنان را نوشت و با آنها حرف زد. اگر نویسنده از خودش بیرون بیاید و این احساس تعلق به جامعه را باور کند، آن وقت است که نوشته هایش جهت پیدا می کنند، کلماتش تقدس پیدا می کند و همین تقدس و تعلق است که رمز ماندگاری نویسده و شاعری بزرگ از دیرباز تا کنون بوده است.

و حرف آخر؟!

یک شعر از «محمدعلی بهمنی».

تنهائیم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها بر سفره رنگین خود بنشانمت

بنشین، غمی نیست!

با تشکر

شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ 18:1 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)