چهل و سومین شماره از دوهفته نامه ادبی بردل ( ویژه نوروز)
به نام خدای بهار آفرین
چهل وسومین شماره از دوهفته نامه ادبی بردل ، ویژه نوروز را با افتخار تقدیم می کنیم .
با خوبی ها و بدی ها ، هر آنچه که بود ، برگی دیگر از دفتر روزگار در حال ورق خوردن است. در سطح کشور اگر به این سال بنگریم قطعا با حوادث ناگواری که تجربه نمودیم ،سالی بسیار غم انگیز و پرحادثه را شاهد بودیم و امیدواریم سال پیش رو دیگر شاهد این اتفاقات نباشیم . اما اگر در سطح خرد و شهر وحدتیه به سال ۹۶ بنگریم شاهد اتفاقات خوب ادبی ،فرهنگی و ورزشی بودیم که در ادامه در بخشی مجزا به تعدادی از آنها می پردازیم . سال ۹۶ برای من نگارنده ،در پرتو الطاف ایزد منان سالی سرشار از اتفاقات خوب زندگی بود و سی و هشتمین برگ از دفتر روزگار من، پر شد از اتفاقات خوب و خاطره انگیز .
دفتر این شماره نیز با عشق فراوان به همه ی عزیزان همراه وبگاه با مطالب متنوع می گشاییم ، به این امید که مورد پسند طبع عزیزان واقع گردد. در پایان بر خود وظیفه می دانم به رسم ادب و احترام مراتب سپاس خود را به همه بزرگوارانی که وبگاه را متعلق به خود دانسته و با ارسال مطالب همراهی می کنند را اعلام دارم .
این چند روز آخر هم باید اسب سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست ...بتاز ...که نو شدن نزدیک است . نوروز فرخنده بر روزگار خرمتان مبارک و بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان شکوفه باران باد .
سید حسام مزارعی
***

"تنهایی"
اینجا کسی را ندارم.....
آسمانی دارم
که چراگاهِ مادیانِ"ماه"یی است
که یک کهکشان شیر می دهد.
دریایی
پیچیده در حجابی شور
که دلم اَمن است
هیچ گنجشکِ نری
رغبت"بوس آب"ازچهره ی زمختش ندارد!
امّاباعریانی ی خودم خوب آبتنی می کند!
شکایتی هم ندارم....
از اینکه صندلی ام"چارپا"دارد
و من ندارم!
در عوض اش من"دمپا"دارم
که او ندارد...
حتمن می پرسید:
- حوصله ات سر نمی روددرتنهایی
وشریکِ اشیاواوهام شدن؟!
می گویم:نه.....
چون،ازصبح تا شب"آه"می کشم
وشب در دفترِنقاسی ام،
زنی "زیبا" می کشم......
زمستان(بهمن)۹۶-نای بند
****
"دنیای مجازی"
چه نیرومندیم ما!
تو بی صدا....
من بی صدا....
بی گزندِ مزاحم
وبی ترس از رسوا شدن
"دوستت دارم"رامی خوانیم.
می دانم....
آشفته موی و"تیشتر"حال
داری بی قرار می کنی
واژه های در کنارت را.....
درست مثلِ من
که شب را بیقرار کرده ام در اتاقم
بواسطه ی روشنیِ چراغ
تاکه درست قسمت کنم باتو
جشنِ ناپیدایی را.....
علی حسین جعفری .زمستان(بهمن)۹۶-نای بند
***********

بود نجاری ،زنی حوری سرشت
گوئیا سروی که بودی ازبهشت
پادشاهی مهراو بردل بداد
بی سبب برشوی اوتهمت نهاد
حکم دادی تاکه فردایش به شهر
برکشندش گزمه هاوقت سحر
بینوا نجار چون شد با خبر
کو بشدآماده چون عمرش بسر
آن شبش خوابی نمی امد به چشم
ناله هاکردی وچرخیدی ز خشم
سربرآوردی وگفتی ای الا
این چه ظلمی هست بر این بینوا
زن که دیدی این چنین احوال او
داده دلداری گرفته دست او
گفت ای شو کن توکل بر خدا
گرببندد یک دری صددر گشا
باکلام همسرش آرام گشت
اندکی خوابی به چشم اونشست
لیک فرداآمده مامور شاه
ناامیدانه به همسر بدنگاه
ای دریغا باورت کردم بسی
کی رهدازدست ظالم بی کسی
لاجرم بادست لرزان ونحیف
درگشادوکرده دستانش ردیف
گفت ماموری بدو که پادشاه
شب نموده فوت او درجایگاه
ازتوخواهم لطف بنموده به او
ساز تابوتی ،بود لایق که او
چهره ی نجاربرقی زد به شوق
همسرش تحسین نمودوکرد ذوق
گفت زن باخوشدلی ای شوی من
درگشاید رب به صحرا و دِمَن
ستارکاوسی
****








