سومین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل
قصه خورش موری (مورچه)

مهرماه 1350 تازه مدرسه شروع شده بود. کلاس دهم بودم. طبق معمول هرسال در شهر برازجان دنبال یک خانه اجاره ای که در آنجا سکونت کنم می گشتم . چون در آن زمان رفت و آمد بین برازجان و مزارعی به سختی انجام می گرفت گاهی می شد تا یک ماه هم نمی تونستیم خانه بیاییم. بنابراین باید حتما در شهر برازجان ساکن می شدیم. همچنین درآن زمان بنگاه املاک هم وجود نداشت که برای اجاره منزل به آنجا مراجعه کنیم تنها راه اینکار این بود که در کوچه های شهر گشته و درب خونه ها را یکی یکی زده و سؤال می کردیم اتاق خالی برای کرایه ندارید ؟ یا می گفتند نداریم و یا می گفتند یه اتاق داریم بیایید نگاه کنید .
معمولا دو تا سه نفر باهم هم اتاق می شدیم تا کرایه اتاق را بتوانیم بپردازیم .بعضی وقت ها صاحب خانه ها شرط می گذاشتند که باید مثلا دونفر بیشتر نباشید ، رفت و آمد زیاد نداشته باشید حالا قبول می کردیم یا نه .همینطور می گشتیم تا بالاخره اتاق دلخواه را پیدا می کردیم . پیدا کردن اتاق مناسب گاهی تا یک هفته و بیشتر هم طول می کشید. دراین بین ممکن بود یکی از هم ولاتی ها می گفت من اتاقی گرفته ام بیا باهم همخونه بشیم . ما بیشتر تو محله های فقیر نشین مثل علی آباد ، دره نجارها (خیابان شریعتی فعلی )دنبال اتاق می گشتیم از بس اینکار را انجام داده بودیم که آدرس بیشتر اتاق های کرایه ای و نرخ آن ها را می دانستیم .سرانجام اتاقی در محله علی اباد پیدا کردیم .سه نفرهم همخونه بودیم یکی از آنها مرحوم سید عباس هاشمی بود که از ما بزرگتر و در کارگاه کاشی زنی برازجان کار می کرد. دونفر هم دانش آموز بودیم من از انها کوچکتر بودم .دراتاقی که کرایه کرده بودیم مستقر شدیم من یک تخت سیمی داشتم وقتی روش می خوابیدم ازبس سیم هاش پاره پوره شده وبا بند بسته بودم نصف بدنم میامد روی زمین. بین ما سه نفر تقسیم کار شده بود. پختن غذا به عهده مرحوم سید عباس وظرف شستن به عهده من که از انها کوچکتربودم . خانه ای که زندگی می کردیم آب لوله کشی نبود می بایست برای ظرف شستن از چاه آب می کشیدیم.
قبلا گفته بودم وسیله ایاب وذهاب ازشهر به ولات نبود. تنها وسیله ای که وجود داشت یک ماشین وانت متعلق به مرحوم حاج علیکرم صادقی بود که صبح از مزارعی حرکت می کرد به سمت برازجان عصر هم ازبرازجان برمی گشت .جاده هم خاکی وناهموار روی رودخانه هم پل نبود حدودا دو کیلومتر پایین تر از پل فعلی رودخانه پهن می شد وعمق آب کمتر کف رودخانه هم شنی که به آن "گدار" می گفتند . ماشین ، خر، قاطر ،اسب وحتی افراد پیاده از این نقطه رودخانه عبور می کردند. گاهی می شد که ماشین وسط رودخانه خاموش می شد وهمه مسافرین باید پیاده می شدند وبا هل دادن ماشین را ازرودخانه عبور می دادند .
رد شدن ماشین روشن از رودخانه داستان جالبی دارد و یک کار تخصصی بود. راننده ابتدای رودخانه ماشین را خاموش می کرد کاپوت را می زد بالا با چند ملحفه وتکه های پارچه اطراف شمع وروی آن را می پوشاند که وقتی ماشین ازرودخانه عبور می کند ترشح آب به شمع ها نرسد وماشین خاموش نشود .این عبور و مرور به شرطی انجام می شد که باران نیامده باشد واب رودخانه زیاد نباشد . درآن زمان کمتر روزی بود که باران نمی آمد اکثر اوقات درایام زمستان تا نزدیکی های عید ازرودخانه نمی شد عبور کرد ومردم و یا کسانیکه می خواستند بروند برازجان باید تا دالکی پیاده بروند انجا سوار ماشین شوند خیلی وقت ها اب رودخانه آن قدر بلند وتند بود که نمی شد پیاده هم ازآن عبور کرد .یک دفعه نزدیک بود آب رودخانه مرا ببرد که فریاد زدم دونفر که ازمن بزرگتر بودند وباهم از رودخانه رد می شدیم هر دودست مرا گرفتند روی سطح اب کشیدیدند که شکر خدا نجات یافتم .
همانطور که گفتم هرکسی از اهالی مزارعی وبی براء که میامد برازجان اگر عصر به ماشین وانت حاج علیکرم نمی رسید نمی تونست برگردد و باید شب برازجان می ماند تا روز بعد که ماشین بیاد اگه بارون می زد ویا ماشین خراب می شد ممکن بود چند روز برازجان بماند .تنها جایی که می توانست دربرازجان بماند پیش همین دانش آموزانی بود که دربرازجان درس می خواندند برحسب اتفاق روزی مرحوم سیداکبر برازجان می ماند شب میاد منزل ما . مرحوم سیدعباس که اشپز بود به من گفت اگه ظرف ها را شسته ای قابلمه را بیار تا للک درست کنم. شب بسیار سردی بود ومن هم ظرف هارا نشسته بودم گفتم بله همه را شسته ام .فوری رفتم قابلمه نشسته را آوردم ازانجا که برق بسیار ضعیف و لامپ چندان روشن نبود مرحوم سید عباس متوجه نشد درآن زمان برق سراسری نبود ویک کارخانه برق درخیابان برق فعلی که نامگذاری این خیابان هم بواسط همان کارخانه بود برق شهر را تامین می کرد .منطقه علی اباد برق بسیار ضعیف بود .حتی یک پنکه را هم حرکت نمی داد گرچه ما پنکه نداشتیم .مرحوم سید عباس قابلمه را باهمان وضع رو چراغ گذاشت و للک درست کرد موقعی غذا خوردن شد وقتی للک را ریخت تو سینی کلا سیاه بود .مرحوم سید عباس فکر کرد من شوید ریخته ام توللک گفت چرا للک اینقدر سیاه شده وقتی بادقت به للک نگاه کردند متوجه شدند که للک یک پارچه مورچه است. کلی من را محاکمه کردند فهمیدند که قابلمه را نشسته ام. چربی روز قبل داخلش بوده واین قابله پر موری شده . ناچار للک را دورریختیم آن شب نان با تفتون تخم مرغ خوردیم . مرحوم سید اکبر اسم شام آن شب را "خورش موری" گذاشت .








