مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

دهمین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل


بریده هایی از کتابِ در انتظار چاپِِ «من و عدلیه» روایتی از پانزده سال دوران قضاوت (نوروز۶۳)

 

 


باز هم اسفند و دلشوره های همیشگی و هر کدام به نوعی.
بچه ها روز میشمارند برای رفتن به ولایت و من بی تاب تر از آنها به فکر بهاری که همیشه ی خدا دیر به آن میرسم.
«سیاه درخت»ها تازه از خواب بیدار شده اند و نارنجها عطر بهار در سر می پرورانند.
به آقای استخریان رئیس دادگستری فسا می گویم: «تا سیزده بدر روی من یکی حساب نکند.»
دو سه روز مانده به تحویل سال بار سفر می بندیم این بار به جای «پیکان کار» با سواری شورلتی که جاده فسا به شیراز را در کمتر از یکساعت و نیم پشت سر می گذارد.
همسایه بغل دستی مان خانم بانیانی دیدار فامیل را بهانه می کند و همراهمان می آید. می گوید: «راسشو بخواین شب عیدی طاقت نیاوردم گفتم سری به خواهرم بزنم. آغوی بانیانی اجازم میداد همراتون میومدم دشتسون ببینم چه خبره؟ خیلی دلُم میخواد یه بار شده برم اونجو...» می گویم: «خانم بانیانی این که کاری نداره. میخوای خودم اجازه تو بگیرم. تازه آقای بانیانی از خدا بخواد‌‌. چه فرصتی بهتر از این. فوقش برگردی خونه یه وَردَس برات اُوُرده تَرگل و وَرگل که کمک حالتم هَس.» سکوت که می کند با خود می گویم: نکند ناراحت شده باشد. از توی آینه ی ماشین ناخودآگاه نگاهم به چهره ی سبزه اش می افتد. سرش را پایین می اندازد و با لهجه شیرین شیرازی می گوید: «اَی وُی نگیا. همینُم مونده آخُر عمری...»
ناهار را شیراز منزل برادر عیال می مانیم و بعد از ظهر خانم بانیانی را جلو منزل خواهرش پیاده می کنیم. اصرار او و خواهرش برای شام کلافه مان می کند و ما با چه ترفندی از دستشان خلاص می شویم خدا میداند‌. حین خداحافظی صورتش را بر می گرداند و با کف دست گونه هایش را پاک می کند.

نرسیده به دشت ارژن به سرم میزند سری به «دُری» خانم بزنم. عیال مخالفت می کند و می گوید: «الان وقتش نیس باشه یه موقع دیگه.» از کنار خانه شان که رد می شوم یک لحظه خاطرات تابستان ۵۳ برایم زنده میشود:
«خانه ای محقر با دو باب اتاق خواب و یک انباری کوچک کنار درِ حیاط. خانواده ای ساده و صمیمی که اصرار دارند اتاق بزرگتر را به ما بدهند. دری خانم در غیاب شوهرش همه کاره ی خانه است. می گویم: «شما دو تا آدم بزرگ با چارتا بچه ی قد و نیم قد تو این یه وجب جا جاتون نمیشه. دُرُسه که شوهرت دنبال کار و زندگی شه و آخرِ هفته ها فقط میاد...»
اتاق کوچک را که اجاره می کنیم قرار می گذاریم طول هفته شبها مادر پیش او باشد و شبهای جمعه مال ما. نوعی تقسیم عادلانه! لبخندی معنا دار میزند و می گوید: «خوبه که حواست به همه چی هَس...»
بچه ها برای زود تر رسیدن عجله می کنند و عیال نیز توی راه مرتب فرمان تند روی صادر می کند. آرش تمامی هوش و حواسش به کیلو متر ماشین است. - «بابا تندتر. بابا زودتر...» می گویم: «مامانت کم بود تو هم کمک بارش شدی.»
دشتهای کمارج و کنارتخته هنوز سبز میزنند و نشانه بهار را با خود دارند. هر چه پایین تر می آییم سبزه ها کمتر و کمتر می شوند و چه ترکیب زیبایی دارند گندمزارها در میانه ی راه، رنگهایی که نمی توان برایشان نام خاصی گذاشت.
گردنه ها را که رد می کنیم سبزه ها رفته رفته رنگ می بازند و تنها گلهای «تُرشوک» دامنه ها را کمرنگ سرخ و صورتی زده اند.
پیچ آخر، دشت پیداست با انبوهی از نخلها و تپه ای به نام «تُل ماری» با زخمهای کاری که جا به جا لودرهای «کاترپیلار» ایجاد کرده اند.
از سه راهی ولایت نگاهی به «اَومُخَک» می اندازم، چشمه ای در دامنه ی کوه و نخلهای پراکنده ای که حالا غریب افتاده اند و باد زمزمه ی تنهایی شان را به گوش میرساند.
«خاطرات زمستان۴۲ کازرون و شب های پر از سوز و سرمایی که ناچار میشدم پای پیاده از پای همین چشمه سرازیری سنگلاخی را پایین بیایم.»

رودخانه در پایین ترین عمق جریان دارد و «هَیلُو»ی بالای آن برای گذشتن از رودخانه که قبلاً پل نداشت و زمستانها اغلب طغیان می کرد.

«...تابستانهای داغ و طاقت فرسای دشتستان، فاصله ی دو سه کیلومتریِ محل تا اینجا را با بچه ها مسابقه می گذاشتیم: «هر که نها بُوواش طلا.» خاک گرم بین راه انگار ترکیبی از آرد و روغن گداخته کف پاهامان را می سوخت و به سرعتمان می افزود. این پا را زمین نگذاشته پای دیگر را بلند می کردیم.
تنها ایستگاه بین راه جدول آبی «سرقنات» بود و ما که از تشنگی له له میزدیم بدون اینکه لباسهای مان را بکنیم تا عمق آب شیرجه میرفتیم و کشاله های سبز جلبک را همراه با شوری آب یک نفس هورت می کشیدیم. از آنجا تا رودخانه راه زیادی نبود و تا می آمدیم دو باره سوزش گرما را حس کنیم کف پاهایمان با قلوه سنگهای صاف و خنک لب آب آشنا می شدند.
«بَرم»هایی بودند که عمیق ترین شان برم «زُرنو» در زاویه ای تنگ قرار داشت و بچه ها اغلب جرئت نمی کردند به آن نزدیک شوند. حفره های پایین آن هر آن ممکن بود با چرخش آب بچه ها را به زیر بکشاند و غرق کند. گرسنگی بعد از هر آب تنی را بسته به فصل سال و دور از چشم باغبانها با «خلال» و «خارک» و رطب در می کردیم و بعد که تکِ گرما شکسته می شد آخرین برنامه سوار شدن به هیلو بود که دل و جرئت زیادی میخواست.
آن سوی رودخانه بزرگترها با چه والذاریاتی قفل و بند آن را باز می کردند و بعد از آزاد کردن و حرکت دادن آن به سمت جلو تا برسد به این طرف رودخانه کوچکترها از پایین هَو می کشیدند و بالایی ها دست تکان می دادند.
حکایت من و سوار شدنم به هیلو آنقدر زنده و ترسناک است که امکان ندارد با هر بار عبور ازین مسیر و دیدن این غول بی شاخ و دُم که همچنان شقٌ و رَقّ به طناب فلزی بالای رودخانه آویزان است خاطره ی آن روزها را فراموش کنم. نتیجه ی «نخود هر آش» شدن چیزی جز این نمی تواند باشد.
با آن که پنج شش سال بیشتر نداشتم همیشه ی خدا با بزرگتر ها می پریدم. یکی از بچه ها که اصرار مرا برای سوار شدن به هیلو می بیند علیرغم مخالفت دیگران بازوهایم را محکم می چسبد و با زحمت زیاد از پایین به بالا می کشاند. با راه افتادن هیلو ابتدا احساس خوبی به من دست میدهد خصوصاً حرکت آرام و ملایم آن که چند لحظه خود را در دنیایی متفاوت احساس می کنم، انگار پرنده هایی که همواره ردّشان را تا آن‌ سوی آبی آسمان دنبال می کرده ام. متأسفانه تعداد زیاد بچه ها باعث سنگین شدن دستگاه و توقف آن در میانه ی راه می گردد و شادی و نشاط آنها را یکباره به دلهره و اضطراب تبدیل می کند. چند نفر از بزرگتر ها که خبره ی کارند با همکاری یکدیگر سیم بُکسلِ دستگاه را به جلو هدایت می کنند و در ارتفاع ۵ - ۶ متری آن را نگه می دارند تا بچه ها بتوانند از آن بالا به پایین بپرند.‌ در این میان تنها من میمانم که دل و جرئت این کار را ندارم و دستگاهی که بخاطر سبک شدن مرتباً به این طرف و آن طرف لنگر بر می دارد. یکی از بچه ها که گریه و زاری مرا می بیند فکر بکری به سرش میزند و بلافاصله برای آوردن طناب به سمت روستای مجاور حرکت می کند. طولی نمی کشد همراه با عده ای دیگر بر می گردند در حالی که من همچنان با گریه و زاری از بچه ها کمک می طلبم. یکی از آنها که قد بلند تری دارد در حالی که مرتب مرا دلداری می دهد چند بار طناب را به سمت بالا پرتاب می کند که هر بار بخاطر محکم نبودن جای پا و لرزش دستانم نمی توانم آن را بگیرم. سرانجام طناب به لبه هیلو گیر می کند و من نیز با دستانی لرزان و عرق کرده موفق می شوم تا آن را به بدنه ی دستگاه گره بزنم.
شور و هلهله ی بچه ها جان تازه ای به من می بخشد و باعث می شود تا این بار قرص و محکم سر پا بایستم.
کشیدن دستجمعی طناب همراه با خواندن تصنیف های محلی و اوج خوشحالی بچه ها تا رسیدن دستگاه به آخرین نقطه و پایین پریدن پرنده ی بلند پرواز دشتستان...!!!»

ته مانده ی علفها و گندمزارهای لاغر و کوتاه هر چند نشان از خشکسالی های بی امان می دهند اما نخل ها با قامتی بلند و استوار، عطر خوش تارونه ها را در هوا می پراکنند و نبود بهار را جبران می کنند: «سر خُم می سلامت، شکند اگر سبویی...»


ّ
محمدرضا فقیه الاسلام

شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ 19:45 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)