یازدهمین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

"بهارِ اِم(اَم)س(ث)الِ ما همین گُلِ زرداست"
چقدر اینمان به اینمان می آید!جامعه ی نابهنجار و طبیعتِ نابهنجار!....
جامعه ی اکنونِ ما،خودخواه و اسراف کار است ودر نتیجه غیرِ اخلاقی است!...داریم به روزهایی نزدیک می شویم که به زودی،نه فقط موضوعِ ارتقای کیفیتِ زندگی مان-بلکه ادامه ی حیات مان با شک و تردید روبروست!
بی عاطفگی، پرخاشجویی، بی اهتمامیِ به مقوله ی هنرِ ناب،عشقِ حقیقی و....آیا روزنه ی امیدی برای امیدوار بودن هست؟
و همینطور است طبیعت و اقلیم مان....ابتدای سالِ آبیِ ما و شروع کشاورزی مان(دیم) تقریبن از نیمه ی آبانماه هر سال است.آن سالها که سرِ گاوِ نر بزرگتر و هوا لطیف تر بود،که اینچنین بود.
اما،این سالها، هر چقدر نگاه به آسمان داریم یا نمیزند یا خیلی دیر می زند(باران/کیمیا به ایران)و به اندازه ی سه وعده هم یکجا میزند!(سی نساختنه نه!).....و دیگر پاکِشی می کند باران(عروسِ زنگل به حجله ی بَرم نمی آید!).......
"تیف" به دعا و "علف" به نیایش،سر در چشمه سارِ "خشکِ سرما"و"لهیبِ آفتابِ" جنوب،اینقدر می مانند تا به پای خویش بمیرند به طفلی!.....که این هم ناعدالتی و غیرِ اخلاقیِ طبیعت است!
حسام پاشا(سید حسام مزارعی)و به قول استاد"بابا احمدی"،علی دهباشیِ ولات که عمرش کوه باد،خواست که برای"عیدانه"ی وبلاگِ وزینش(مزیری/بی ورا) که به حق و صواب گسترده کتاب فرهنگِ اقلیممان و شعور ِسنت و مدنیت مان است، چیزی بنویسم......
به صحرا شدم،یأس باریده بود!.....نه "شب بو"یی، نه "کِره دُز"ی،نه "دروش پیرِزن"ی و نه.....هی هی هی!!
فقط در آب خورده چَمی،"خَرکوز"ی دیدم و "چِش بغیز" ی و کوپه گلُ زردی به نیابتِ تمامِ بهارِ آن سالها که یادشان به خیر....کوپه گُلِ زردی، مصداقِ حالِ همه ی مان و جامعه ی مان.....
اما، من امیدوارم و انسان به امید زنده است.
این قحط سال هم گذشت، پیشاپیش سالِ نو۱۳۹۷ خورشیدی خجسته باد.
خاک پای همه:علی حسین جعفری(بیدل).....
****

قرار ما بعد از مرگ
دلهره ی افتاده به خوابهایم
شب را ایستاده ام تاصبح
که مبادا
ندیده باشیم
وسواس ماه
نیامدنت را تا قرار مرگ
درنوسان نور میلرزد
یادت هست
دویدن تا مرگ
نرسیدن
و تمام زندگیم
که پر از تاول شد
افتاده ام درون این بسته ی پرتکرار
اضطراب تا گردن دیوار بالا آمده
قرارمان بعد از مرگ
یادت هست؟؟؟؟
کبری زال
*****

نیمی از بودنم
در ازدحام خوابهای صد ساله ام
گم شد
مرگبارترین،
شب زندگی
و تو
که غریبانه،
آشنایم صدا کردی
تا سیرتم را
بچکانی
در چشم صورتم
و مرا بسپاری
به دفتری که...
آه
حس نبودنم
در امتداد بودنم
می جوشد
و من گنگ و ناخوانا
خودم را
مرور می کنم
در شبی مهجور و بی سر
که سکوت مرگبارش را
خیالم
از من می گیراند
و من هنوز
مبهوت آخرین نگاه...
چه می شد
اگر یکبار دیگر...
یکبار...؟؟؟
چه ناعادلانه
تقسیم کردی
بودنم را
راستی،
تو بگو
این
چندمین بهار
بدون من است!
ساره نجفی اسفند ۹۶








