مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

چهل و ششمین شماره دوهفته نامه بردل

به نام آنکه جان را روشنی داد

چهل و  ششمین شماره از دوهفته نامه ادبی بردل را با افتخار تقدیم می کنیم .

 همانطور که پیشتر اعلام کردیم در این شماره اشعاری از علی حسین جعفری را به بوته نقد گذاشته ایم . در ابتدا یک معرفی از علی حسین جعفری به قلم خودشان و سپس اشعار ایشان . با داستان کوتاه و معرفی کتاب این شماره را نیز به پایان می بریم . امید اینکه مورد طبع شما ادب دوستان واقع گردد .

 

 ****

 

من که مشکوک ام


حتم دارم که به مقتضای آن روزگار ، میانه ی چله و پای چاله نشینی و یا ابتدای پشه بند خوابی تابستان ،تولد من است ! مثل همه ی بدبختیهای دیگرم ...به هر حال یک سال این ور یا دو سال آن ور ...درست در روز عید سال ۱۳۴۹ خورشیدی در سجل ام تاریخ تولد درج شده است که اصلن قابل اعتماد نیست! ۲ سال را با درک حکومت محمدرضا شاهی در دبستان ( غیر از ۶ سال کودکی و بی خبری)و الباقی این هزار بار مردن و زنده شدن تاکنون بودن را زیر سایه ی انقلاب هستم . که به " راهنمایی" گری ، "دبیرستان " سوزی ، سرباز داری ( نیروی دریایی ارتش /بهداری ) و البته جسته و گریخته چوپانی ، کارگری و دست و پا شکنی ( دوپا از دو کس و یک زانو از خویش ) در میدانِ فوتبال آماتور در طبقِ اخلاص نهاده ام عمر خسته را !

مشکوک ام ! ... نه به شما ... به واژه ها !... می خواهم برایم بزایند ! عرضه بزایند ، جبران ِ مافات بزایند برای من که شب در آغل ِ خوابم گرم شان می کنم و صبح به چرا می فرستم شان بر دشت دفتر و سالنامه . به آنها قول داده ام روزی برای شان شناسنامه بگیرم ، در اولین بهارِ بی گرگ! به همین خاطر عزیزانم ( واژه ها ) را به ویرانی شان می اندیشم که ازشان کِره ی شعر بگیرم .

 

*****

 

 "هجرانی های نای بندی"

 

(۱)

چشمانت

تعارفِ آتش بود

به هیزمِ قلبم!

..........................‌.‌

(۲)

درشعرم

تمامِ واژه ها خدمتگذارِ تواند...

ولی چه کنم؟

"پاک"ترین واژه

که نامِ تو باشد

کلمه ی ممنوعه است!

...................................

(۳)

در آغوشم جان دادن

خاطره ی دروغی است

                         از تو

که فقط

به گوشِ شعرهای خودم آشناست.

.....................................

(۴)

گریه راتوبه من یاد دادی

از وقتی

به آغوش کشیدن های عمیق،

حسرتِ در بیداری

ونصیبِ خواب هایم شده است.

.....................................

(۵)

شیرین تراز شایعه ی

دیدنِ خنده هایت

که ارزشِ آن را دارد

در آغوشت بیفتم

وبپوشانی ام به گیسویِ رهایت،

اصلن نیست.

برای همین

روزگارم ویران است

درخیال وخوابِ شایعه ی:

-"دوعاشقِ دوردرخواب به هم می رسند!"

................... ......‌...........

(۶)

دور باش....

نگاهت را

صدایت را

تنت را

از من دریغ کن.

به مَردم بگو:"نمی شناسی ام!"

امّا بسوزان نامم را

بر لبانت،

با آتشِ:"دوستت دارم"های تنهایی.

....................‌................

(۷)

بیست سال هم که برگردیم

تازه اولِ زخمیم....

اگر خدا

بازگشتِ سی سال راتضمین می کرد!

می رسیدیم به سطری اززبان

که:"تو عشقِ منی"

.....................................

(۸)

پیری

سرنوشتِ جبران ناپذیری است

که پریدن را مشکل می کند

برای دلم،

وقتی خوابت را می بینم.

...................................

(۹)

خاطره ها را کتمان نکن

به بچه هایت بگو....

پیدا می شود

کتابِ سرنوشت مان روزی

وما رسوایِ محترمیم!

چرا خجالت بکشیم؟

.....................................

(۱۰)

حسرت ما را پیر می کند...

بیابه سرنوشت احترام بگذاریم

به سوختن عادت کنیم

به گریه    به چشمِ سرمایه بنگریم!

وقتی می باردچشم  زیباترمی شود!

وشعرمی رویددردفترِمن/دفترِما

این شعرهاراتومی سرایی ومن می نویسم.

....................................

(۱۱)

از لمسِ تو

فقط

پروانه ای راکه برموهایت نشست

وکمی بعدبرشانه های من،

درخواب هایم مرور می کنم.

پروانه ای را

که فراری اش دادیم

درست مثلِ خیلی چیزها....

............................ ........

(۱۲)

حالا که با دیگرانی

من نگرانم!

چون آغوشِ شعر ندارد او

و آغوشِ بی شعر

جایی برای قدم زدن

و گرم شدن نیست.

..........................‌‌‌..........

(۱۳)

"مجنون"،عاشقی بیابانی

"فرهاد"،عاشقی کوهستانی

"حافظ"نیز،عاشقی کتابی است.

و من

نمی دانم..‌.

فقط می دانم

در تَن به تَنِ عقل و احساس

جانبِ عقل راگرفتم که به نفع توباشد!

تا اکنون

بر کاناپه دراز بِکِشی

و"هجرانی"های

کسی که تارِمویی ازگیسویت

برآتشِ دل نهاده

وسیمرغِ شعراحضار می کند،

بخوانی وبه یادِآن روزها

اگردستت لرزید

قطره ای چای برپیراهنِ سفیدت بیفتد.

.....................................

(۱۴)

همچون کبوتری خسته

شبی برشانه ی خوابم نشستی...

فهمیدم

وقصه با تو آغاز کردم:

-ازمنفعتِ بی پَروبالی درچنین مواقعی

ونحسیِ پرواز می گفتم!

می ترسیدم پرواز کنی!

وسهمِ مراازخیالِ هم پروازی

ادا نکنی.

 

باز هم باورم نکرده

و رفته بودی!

من جایِ نرمیِ بال راقصه می گفتم.

.......................‌‌.......‌‌‌

(۱۵)

دلم می گیرد

از اینکه،آینه ای راکه به دیوارزدم

خودم نشکستم.

 

دلم می گیرد

از اینکه،دستانی راکه آرزوداشتم

النگو ندیدم.

 

دلم می گیرد

ازاینکه، خاطراتی راکه نوشتم

باعثِ حسرتم شد.

 

دلم می گیرد

ازاینکه،دوقله ی معبدِسینه

که یقینم به پیری رسیده

خودم درجوانی صعودی نکردم.

........................‌.............

(۱۶)

از"چکنه"گی چندشم می شود

امّا آن روز

در باغ های دور

که پا به پای هم

پنگها رادرزنبیل می تکاندیم،

"چکنه"ترین وله ترین خرماها را

با ناخن هایم

ازتهِ دمپایی ات می چیدم.

 

آن روز چه کوتاه بود!

وبی چکنه،به واسطه ی وردستِ مهربانم....

 

یادش به خیر

جوی آب و آبتنیِ موروثی

تو با لباسِ تمام

ومن بازیرپیراهنِ نشَسته به گُل از آبِ خلال

و شُورتِ تا زانو...

 

چقدراز دیواره ی لیزِجو

بالای پُل رفتم وشیرجه زدم درآب

که تو نگاهم کنی!

 

آن دنیا

اگر از بهشت وعده دادند،

با یادآوریِ خاطره ی آن روزِ"مُخ برون"

و هم آینه گی مان

با دو ماهیِ در"بَرم"،

می گویم:تجربه کرده ام!

وسفیدیِ گلویِ دخترِخیسی دیده ام

که هیچ حوری ندارد.

....................................

(۱۷)

چقدربامن حرف زدی بی اسمم

چقدرنگاهم کرده ای در عکس...

 

پنهانم کن در عطرِ وجودت

که ازجهنمِ به تو نرسیدن،

بِبِری ام

به بهشتِ هم صحبتیِ خوابهای زنی که می خواستم.

....................................

(۱۸)

دوستت دارم...

گفتم ورفتم که در وسعتِ شب گُم شوم

حالا باور نمی کنی چه کنم؟!

[۱۵:۳۶، ۸/۵/۲۰۱۸] عللی حسین جعفری: حسام۲۱قطعه بود الان۱۸ شده!

[۱۶:۰۲، ۸/۵/۲۰۱۸] mazarei.hesam: (۱۹)

باید می رفتم....

که طلبِ دیدارت

عصبانی کند مرا!

 

و اکنون

داغِ اتهامِ بی عشقی

و فهمیدنِ معنای وفا

دیوانه ام کند.

................................‌.....

(۲۰)

اگر از من بپرسند:

-به چه سرگرمی؟

خواهم گفت:

-به دلجویی ازدختری که خاطراتش راازیادبُرده است!

و اگر از تو پرسیدند،

به شعرهایم اشاره کن

وبی درنگ بگو:به این آیه های"دوستم دارد"..."دوستم دارد".

..................................

(۲۱)

چشمانت

خواهانی غیرازمن هم داشتند.

امّا

یکی که فکرش را هم نمی کردم،

از میان بُرِ هم خونی

به فتح نیمه ی انسانی ات رسید!

غافل از اینکه:

-قلبت،ساکنی دارد

که نیمه ی فرشته گی ات را

در تصاحب دارد.

...‌......‌‌‌....‌‌‌.....................

بهار(اردیبهشت) سال۱۳۹۷-نای بند..‌‌‌‌‌‌...علی حسین جعفری(بیدل آذرخش)

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ 9:40 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)