مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سومین صفحه از چهل و هشتمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

 

در این صفحه بریده ها و گزیده هایی از کتاب های در حال خواندن همرهان دوهفته نامه را پیشکش می کنیم .

***

آیا امکان دارد کسی که روزهای زندگیش محدود است و سرطان به جسمش نفوذ کرده ، بتواند « دوران طلایی » را تجربه کند ؟ پائولا اینکار را کرده بود . او بود که بمن آموخت صادقانه در آغوش گرفتن مرگ امکان تجربه زندگی به شکلی غنی تر و رضایت بخش تری را به فرد می دهد . من شکاک بودم و گمان میکردم او در صحبت هایش در مورد دوران طلایی افراط کرده و این یکی از همان مبالغه های معنوی خودش است .

"طلایی ؟ واقعا؟ اوه بس کن پائولا ،مگر میشود چیزی طلایی در مردن وجود داشته باشد؟"

پائولا سرزنشم کرد :" این چه سوال اشتباهیست ! سعی کن درک کنی که نکته طلایی ،مردن نیست بلکه بهره بردن کامل از زندگی با حضور مرگ است.به تلخی و گرانبهایی اخرین بارها فکر کن :اخرین بهار ،اخرین پرواز قاصدک ها ،اخرین ریزش شکوفه های اقاقیا "

 

(کتاب مامان و معنای زندگی ،آروین دی یالوم، صفحه ۲۹– ارسالی : روشنک شولی)

******

– .... چند لحظه بعد سربازها، تکاور ارتشی را که به شدت زخمی شده بود،  بر روی دوشم انداختند. فرمانده دستور حرکت داد، چشمهایم سیاهی میرفت. با آن حال و روز خودم را به زور می توانستم  تکان بدهم. دیگر چه برسد به وقتی که آ دم ورزیده و قد بلند ی مانند آن تکاور روی دوشم باشد.، با بدبختی سعی کردم قدم از قدم بردارم اما هیچ تکانی نمی توانستم بخورم. پاهای تکاور روی زمین آویران بود........ تکاور گفت منو بذار زمین.... خودم میتونم بیام.

گفتم الان که وقت تعارف کردن نیست ندیدید ی آون دوتا مجروح را تیر خلاص زدن. مگه تو میتونی با این وضع پاهات راه بیای؟ بذارمت زمین میکشنت..

این حرفها را در حالی به او میزدم که می دانستم با وجود سنگینی جثه اش، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم. کمر و زانوهایم داشت از درد و فشار می ترکید.

تکاور که خیلی بیشتر از این حرفها به غیرتش برخورده بود هیچ طوری نمی خواست قبول کند که زحمتش سر من باشد، وقتی دید نمی گذارمش روی زمین شروع کرد به تکان خوردن. می خواست خودش را از روی دوشم بیندازد  پایین. هر چه سعی کردم نگهش دارم نشد. آخر کار خودش را کرد. گفتم، آخه چطوری می خوای با این پاها راه بیای برادر؟

گفت، تو فقط ببین من چطوری میام... این را گفت، کف دستشان قوی و پهنش را روی زمین گذاشت و پاهایش را برد بالا، بعد شروع کرد با دست را ه آمدن.

دو سه قدم که راه آمد، خون جمع شده در پاچه های  شلوارش   تکه تکه از زیر فانوسقه اش زد بیرون. با هر حرکتی که می کرد یک تکه بزرگ از خون لخته شده از داخل شلوارش کنده می شد و روی زمین می افتاد..... تکاور بدون اینکه خم به ابرو بیاورد همراه بقیه می آمد. فرمانده عراقی تا چشمش به تکاور افتاد بی حرکت ایستاد سر جایش، به شدت از کار او ماتش برده بود..... حرص و حسادت و غضب از چشمهایش می ریخت. خوب میدانست که روحیه سربازانش با دیدن این صحنه خراب می شود. برای همین بدون معطلی چیزی به سربازهایش گفت که چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمم. در یک چشم به هم زدن تعدادی از سرباز، تکاور ارتشی را در همان حالت به رگبار بستند، بدن و پاهای تکاور بین زمین و آسمان یکی دوتا تکان خورد و بر زمین افتاد...... از درون آتش گرفته بودم.... 

(کتاب، سرباز کوچک امام (اسیر 13 ساله ایرانی) ،صفحه 183، ارسالی : حسین جمی )

 ********

  • جهانی که هرکس درآن زندگی می کند عمدتا به شیوه نگرش خود او وابسته است وبنابراین به تفاوت ذهنی اشخاص بستگی دارد ومتناسب با این تفاوت ،فقیر،پوچ،سطحی، یا غنی، جالب توجه وپرمعنا می گردد.(فصل اول)
  • همه چیز این واقعیت را تایید می کند که عنصر ذهنی بسیار بیش از عنصر عینی برای سعادت ولذت اهمیت دارد. زیرا بدیهی است که هیچ کس نمی تواند آن چه را که آدمی در ذات خود هست ،آن چه را که درتنهایی همراه اوست به او اعطا کند یا از او بگیرد. ( فصل اول)
  • شکایت ازفرومایه گی سودی ندارد .زیرا آن چه برجهان فرمان روایی می کند فرو مایه گی ست حتا اگر مردمان عکس آن را ادعا کنند(گوته) –(فصل سوم)
  • غالب مردم بالاترین ارزش را برای نظر دیگران قائلند ودغدغه آن ها بیشترنظردیگران است تا آن چه درفکرخودشان می گذرد (فصل چهارم)
  • خودپسندی انسان را پرگو می کند وغرور کم گو می کند.( فصل چهارم)
  • شخصیت بسار مهم تر از ملیت است وسزاوار است که هزاربار بیشترمورد توجه قرار بگیرد .(فصل چهارم)

 (کتاب صوتی "درباب حکمت زندگی"،اثر آرتورشوپنهاور؛ مترجم:محمدمبشری ،ارسالی : فریبا محمدیان )

*****

قطره قطره مصراع می چکد از دهانم ،بی توقف ،بی آن که خود بخواهم ،شنونده ها می توانند بگویند شاعر شده ام ،بله .سلطان ملک سخن ! اما در اصل این شعرها از آن من نیست .من صرفا واسطه حروفم . مثل قلم و دواتی که کلمه ها را می نویسد آن گونه که به او امر می شود ، مثل نیی که نوایی را می نوازد آن گونه که در او دمیده می شود ،من هم صرفا وسیله ام . سهم خود را ادا می کنم .من سرور کلمات نیستم ،کاتبی ساده ام .هر چه به دلم زمزمه شود آن را می نویسم . اما زمزمه کننده من نیستم ...

خیالت هر دمی این جاست با ما

الا ای شمس تبریزی کجایی

 

(کتاب ملت عشق ، اثر الیف شافاک ،ص 433 ، ارسالی : سید حسام مزارعی )

شنبه دوم تیر ۱۳۹۷ 22:51 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)