پنجمین صفحه از چهل و هشتمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل
بخش کوچه خاطره ها

" صبح یک روز پاییزی سال ۱۳۳۷ آخوند ما به اصطلاح امروز ، معلم مکتب خانه گفت : بچه ها امروز نماینده فرهنگ به مکتب خانه می آید و شما را به مدرسه می برد . مدرسه کلمه تازه ای بود که می شنیدم ، نمی توانستم تصور کنم مدرسه چیست ولی آخوند زود حالیمان کرد مدرسه مثل مکتب خانه خودمان است ولی با امکانات بیشتر. مکتب خانه ما کپری بود که با حصیری که با برگ نخل مفروش شده بود سی تا چهل نفر قد و نیم قد ، دایره وار در کپر می نشستند ، آخوند بر گلیمی نشسته یکی یکی بچه ها را تعلیم می داد.
بچه ها با صدای بلند الفبا ، ابجد و الحمد می خواندند . صدای بلند را بچه ها دوست داشتند ، انگار بدون سر و صدا نمی توان درس خواند گاهی که سکوت بر مکتب خانه حاکم می شد فریاد رعد آسای آخوند بود که سر و صدای بچه ها را در می آورد . بچه ها در سه پایه درس می خواندند : مبتدیها عم جزء می خواندند ، گروهی قرآن و برخی نیز کتابخوان بودند . پایان تحصیلات خواندن کتاب حافظ و سعدی ، جودی و جوهری بود . آخوند می گفت هر کس کتاب حافظ را بخواند ذهنش باز می شود . آن موقع ساعت نبود با طلوع آفتاب مکتب خانه شروع می شد و بر اساس سایه ای که به عنوان شاخص انتخاب شده بود نزدیک ظهر تعطیل می گردید ، نزدیک غروب وقت نماز بود یکی از بچه ها جلو می ایستاد و بلند نماز می خواند و دیگران تکرار می کردند . هر روز هر دانش آموزی می بایست تعلیم بگیرد .گاهی آخوند تعلیم می داد ، مبتدیها را قرآن خوانها و کتابخوانها ،قرآن خوانها را تعلیم می دادند . خلیفه گاهی جای آخوند می نشست ، خلیفه "مبصر"بود.
روز پنجشنبه روز پرسش بود .روز بدی بود و بچه ها هم از آن می ترسیدند . می گفتند : پنجشنبه زردآلو ، ترکه آخوند خون آلو .، چون اگر جواب نمی دادند فلک می شدند . با اینهمه محیط خوبی بود . آخوند همه بچه ها را دوست می داشت اگر کسی عم جزء یا قرآن را تمام می کرد مادرش عده ای از زنهای همسایه را جمع می کرد ، سینی پر از آجیل که با پارچه سبزی پوشیده شده بود با کله قندی کاغذی که قند مارسیل نامیده می شد با مقداری پول و پیراهنی برای آخوند به مکتب خانه می آوردند ، آخوند آجیل و شیرینی را بین بچه ها تقسیم می کرد و بعد تعطیل مکتب خانه .خاطره خوبی بود ، دلمان می خواست همیشه یکی عم جزء یا قرآن را ختم کند ، اگر کسی قرآن را تمام می کرد و آجیل نمی آورد بچه ها در جائیکه او می نشست در زیر زیراندازش خارنخل می گذاشتند تا بالاخره عاجز می شد و آجیل می آورد ، بچه ها هم آجیل می خوردند و هم یک روز تعطیل .اما ختم کتاب آجیل نداشت . اعیاد مذهبی نیز تعطیل بود .به همین علت تمام اعیاد ولادت و وفات ها را یاد گرفته بودیم . گاهی کدخدا نیز به مناسبت عروسی فرزندش مکتب خانه را مرخص می کرد...."

مدرسه با مکتب خانه فرق داشت . مدرسه مدیر داشت ، معلم داشت و کت و نیمکت داشت . به جای کپر اتاق داشت . عده ای را به کلاس اول و عده ای دوم و عده ای را در کلاس سوم نشاندند البته با گرفتن یک امتحان مدرسه آغاز شد .روز اول مدیر گفت : باید کت و شلوار بپوشید مثل اینکه لباس ساده روستایی بود که به مذاق مدیر نمی ساخت و شاید به خاطر بی پولی بود که کسی نمی توانست چیزی بخرد ، ما تا آن روز شناسنامه نداشتیم یک روز مدیر از مسئول آمار دعوت کرد که به روستا بیاید و برای ما شناسنامه بگیرند ، همه صاحب شناسنامه شدیم یکی اسم ، یکی فامیل . قبلا همدیگر را بنام پدر صدا می کردیم مثلا حسین فرزند احمد را حسین احمد می گفتیم ، اما امروز حسین احمدی.
برنامه درسی مدرسه حساب و هندسه ، شرعیات ، تعلیمات دینی ، املا و انشا داشتیم . کم کم به مدرسه عادت کردیم ، مدرسه بهتر از مکتب بود اما گاهی بعضی از معلمان با کسانی که وضع مالی خوبی داشتند بیشتر عنایت داشتند ، بچه ها این را درک می کردند و احساسات کودکانه امان جریحه دار می گردید . دلم می خواست به آنها بگویم که رفتارتان را درک می کنیم اما نمی توانستیم . سال چهارم ابتدایی بودم معلم که آدم بلندتر و خوش تیپی بود با صورت اصلاح شده و سبیل های پرپشت ولی مهربان موضوع انشایی داد : " دلتان می خواهد چه کاره شوید" انشایی نوشتم دلم می خواهد معلم شوم ، می خواهم معلم شوم که آگاهی دهم و شاید هم می خواستم به معلمین تبعیضی را که روا می داشتند گوشزد نمایم . در ساعت انشاء آن را خواندم . دانش آموزان برایم کف زدند ، انگار معلم با حرف هایم موافق بود چون مدادی هم به عنوان جایزه نصیبم شد . در هر صورت سالها سپری شد به دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتم، و دبیر شدم.
در سال ۱۳۵۷ با طلوع خورشید انقلاب گویی گم شده خود را یافته ام ، احساس رهایی نمودم . در دوران تحصیل دانشگاهی چه جنایتها و نامردمی ها و بی بند و باریها را شاهد بودم .
در پی آن شدم که حال آزاد شده ایم در سایه این آزادی و این استقلال و این نظام مقدس ادا دینی نسبت به ملک و ملتم نمایم که پرورده این خاک و مدیون این مکتبم . دبیرستانی را با همکاری اداره در زادگاهم تاسیس نماییم . با گرفتن وعده تاسیس دبیرستان از آبادان تقاضای انتقال نمودم و با تعهد اخلاقی که بمانم تا دبیرستان شکل گیرد .در مهرماه سال ۱۳۵۸ دبیرستانی با ۴۳ نفر دانش آموز ، دو کلاس اول و دوم انسانی با دو نفر پرسنل ،خودم و یک نفر متصدی خدمات عمومی افتتاح شد .
طی جلسه ای به پاس خدمات میرزا تقی خان امیرکبیر بنام امیرکبیر نامگذاری شد .متن صورتجلسه :
" در ساعت ۱۶۳۰ بعدازظهر روز سه شنبه ۱۵/۸/۵۸ جلسه ای با شرکت آقایان سید حسین مزارعی رئیس دبیرستان و حسن فرخنده پی مدیر مدرسه راهنمایی و مرتضی بابااحمدی مدیر دبستان کاوسی مزارعی ، جهت نامگذاری دبیرستان در دفتر آموزشگاه تشکیل گردید . ابتدا آیاتی از کلام خدا تلاوت گردید آنگاه برادر مزارعی مطالبی پیرامون تعلیم و تربیت ایراد و پیشنهاد نمودند که دبیرستان بنام امیرکبیر نامگذاری گردد . حاضرین در جلسه به پاس احترام و ارج گذاشتن به بزرگمرد تاریخ معاصر ایران و بنیانگذار نخستین دانشگاه به روش نوین در ایران ـ میرزا تقی خان امیرکبیر ـ دبیرستان به نام امیرکبیر نامگذاری گردید.
سید حسین مزارعی
****
بخش عکس این شماره :

اتاقی قد تاریخ ولات .پر از نوستالژی های قدیم ... سبک زندگی ولات
اونوقت ها خونه ها تک تک و دور فَدَح ( حیاط خانه )می زدند .درسته که حیاط ها بزرگ بود و جادار- الان فدح بزرگ هسی ولی د کسی خونه ی سر ردیفی نمی زنه - از موقعی که این مدل خونه زدن وِل شد که پای بَه بَه و چَه چَه گفتن فلانی دستگاه خونه زده .دستگاه خونه که اومد ،خونه ی گازی شد آشپزخونه ی اوپن.خونه بنشین شد پذیرایی،خونه ی مجلسی شد هال پذیرایی،اوسو تو یه فدح ی ممکن بی چند تا خونواده زندگی کنن،هر کسی اختیار خودش رو داشت یه گوشه ی فدح زندگی می کرد و... یاد باد
حسین جمی








