مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سومین صفحه از چهل و نهمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

در این صفحه بریده ها و گزیده هایی از کتاب های در حال خواندن همرهان دوهفته نامه را پیشکش می کنیم .

***

من هم اکنون مشغول مطالعه کتابی هستم که مربوط به پیش از پیدایش اسلام است

و این جمله از یهودیان در این کتاب  نگاه منو به خودش جلب کرده:

..من در شهر یثرب با یهودیان بنی قریظه ارتباط دارم...آنها به دو قبیله اوس و خزرج که دشمن هم میباشند وام میدهند و در ازای آن وام ها بهره های سنگین از این دو قبیله میگیرند

آیا میدانی که اوس و خزرج با گرفتن این وام ها چه میکنند؟یهودیان با دامن زدن به اختلاف و دشمنی میان اوس و خزرج به هر دو قبیله سلاح میفروشند و همان وامی را که با بهره سنگین به آنها داده اند در ازای شمشیر و خنجر و نیزه دوباره با سود مضاعف پس میگیرند..!

( از کتاب /مسیا/مربوط به قبل از پیدایش اسلام، از طرف یاسر یوسفی )

******

مرگان، سرخاب سفیداب را آماده کرده بود. نگاهش هم نرم شده بود. انگار به باد آورده بود که نباید با دخترش تندی کند. آخر، امشب شب عروسی هاجر بود. چرا باید خشم خود را، از کربلایی دوشنبه، روی سر دخترش خالی کند؟ هاجر ، معصوم بود. گرچه ، مرگان هم خودرا گناهکار نمی دانست. آخر، يك آن آرام اش نمی گذاشتند! این بود که او هم از کوره در می رفت و تا به خود بیاید، می دید که این و آن را گزیده و بیش از همه، بچه هایش را به نیش زبان رنجانده است. پس، آشفته می شد. آشفته تر از آنچه که بود.

کاری ترین ضربه، برروح مرگان، عباس بود. پیر شدن عباس ، زخمهایش و اینکه از زبان افتاده بود، مرگان را تکان داده بود. دستهایش میلرزیدند و چشمهایش دو دو می زدند يك حرف به دو حرف برنمی گشت که بغض راه گلویش را می گرفت و چشمهایش پراشك می شدند. اختبارش، انگار، دست خودش نبود. سرهيچ وپوچ عصبانی می شد. بی خوابی ها و

خیال ،خیال ذله اش کرده بود. فرسوده اش کرده بود. و فرسوده اش می کرد. عروسی هاجر ! که مرگان، خود بهتر از هر کسی می دانست کاری  نابجا و نابهنگام است. از دست رفتن تکه زمین دیم. پشت کردن پسرهایش و، درد عباس.  خواستگاری وهن آور كربلايي دوشنبه، سماجت میرزا در خرید پاره زمین مانده و حالا هم مرگ سلوچ!

راستی ! آیا سلوچ مرده بود؟

 

(کتاب جای خالی سلوچ (نسخه پی دی اف)، محمود دولت آبادی، صفحه "337"، ارسالی فریبا محمدیان)

*********

"اگربتوان تمام فرایندهای هستی راتنها در یک کلمه گنجانید  ،شاید آن یک کلمه چیزی جز ارتباط  نباشد و ؛کوئیلو؛ در کیمیاگر از ناگسستنی ترین ارتباط ها سخن  می گوید: ارتباطی که بین همه مخلوقات جهان وجود دارد.

(گزیده ای از کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئیلو ، ارسالی بهزاد حیدری )

*********

چند وقتی می شد که یکی از دندانهای سمت چپ فک بالایی ام خیلی اذیتم میکرد. خیلی سعی کردم با آن مدارا کنم اما نشد که نشد این بود که تصمیم گرفتم بروم دندانپزشکی...... نوبتم که شد رفتم و بر روی صندلی و روبروی دکتر نشستم.... دهانم را باز کردم و با انگشت دندانی را که درد می کرد نشانش دادم. رفت و یک آمپول آورد و به لثه ام زد. پنج دقیقه ای این پا و آن پا کرد و بعد با یک وسیله که شبیه دم باریک بودآمد سراغم. ابزارش را که انداخت پشت و جلو دندانم، تمام جانم تیر کشید. معلوم بود هنوز لثه ام سر نشده. با اشاره بهش فهماندم که دست نگه دارد و بعد گفتم درد، درد،

گفت، ماکو درد، ماکو درد. آویزان دندانم شده بود و داشت فکم را از جا در می آورد. اتاق دور سرم می چرخید. از کارم پشیمان شدم، نباید می آمدم.... دکتر عراقی خیلی اجازه فکر کردن بهم نداد. تا به خودم بیایم یک مرتبه قلاب سنگ کرد و جرقی دندانم را کشید بیرون. طعم آهن زنگ زده دهانم را پر کرد. دکتر لبخند معنی داری زدو دندانم را صاف گرفت جلوی چشمم.

نگاهم روی دندانی که کلی گوشت و پوسته و ریشه آویزان بود خیره ماند. یک لحظه دلم به حال خودم سوخت. دندانی که می دیدم از نظر ظاهری سالم سالم بود و مشکلی نداشت..... چند روزی که گذشت دیدم دندان دردم خوب نشد اولش فکر کردم جای خالی اش تیر می کشد و درد می کند و طبیعی است اما وقتی آینه گرفتم دستم تا ببینم چه خبر است، آه از نهادم برآمد، دکتر بی انصاف از قصد دندان سالم کنار دندان خرابم را کشیده بود.... نامرد به دندان خرابم که کلی خالی شده بود دست نزده و دندان بغل دستی اش را کشید.....

 

(کتاب، سرباز کوچک امام، (خاطرات اسیر 13 ساله ایرانی) ،صفحه 476، ارسالی از حسین جمی)

یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۷ 16:10 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)