پنجمین صفحه از پنجاهمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

داستان کوتاه : تلفن
فکر می کنم تابستان هزار وسی صد و شصت یک و شهریور ماه بود ما تازه دیپلم گرفته بودیم. یک روز ظهر با دوست عزیزم محمد حسین باقروند از کنار اداره ی پست می گذشتیم ناگهان یک ماشین لندرور جلو پایمان ترمز کرد و یکی از دوسرنشین آن رو به ما کرد و گفت : شما بچه ی این محل هستید؟ و ما گفتیم :بله . در ادامه گفت : تشریف بیاورید داخل اداره ی پست با شما چند دقیقه کار داریم . ماشین کمی جلوتر ، روبروی در اداره ی پست سابق ،که ساختمان تخریبی آن در نبش تقاطع خیابان حافظ و شهید بهشتی شهر وحدتیه هنوز برپاست ، ایستاد و آن دو نفر با جعبه ای کوچک در دستشان پیاده شدند و به در آهنی اداره که بسته بود چند ضربه نواختند .در باز نشد و من به یادم آمد که آقای رمضان فرزند علی ابن کربلایی غلامحسین که حدود سی سال پیش مرحوم شد آن موقع سرایدار این اداره بود و منزلش درست در کوچه ی پشتی واقع می شد . گفتم من می روم و آقای بنافی سرایدار ، را خبر می کنم تا بیاید و در را باز کند . هردو با هم تشویق زبانی مثل باری کلا و احسنت بدرقه ی راهم کردند و من بعد از چند دقیقه با مشهدی رمضان و مبلغی غرولند که زیر لب می ژکید " گرما و سرما ، سرشون نویمو ، نمیلن سرمونه زمین بیلیم و..." به آن سه یعنی دونفر پست چی و دوستم محمد حسین ، پیوستیم و هر پنج نفر البته به ترتیب و پشت سر عمورمضان با گشایش درحیاط وسپس ساختمان وارد سالن انتظار شدیم . یکی از افراد سمت راست پیچید و دستگاهی را که درگوشه ی ساختمان بود با زدن سویچی روشن کرد . گویا این افراد از قبل این محل را می شناختند و آمد و شد داشتند و حتا عمورمضان را هم . و خانه اش را همچنین و ما را بچه ی سبک پا فرض کرده بودند و منتظر تا خودمان بگوییم که عمورمضان را می شناسیم و منزلش را بلدیم و آن ها هم مطمئن شوند که بچه ی محلیم و برای آشی که می خواستند برایمان بپزند امتحان شده باشیم . نفر دوم نیز جعبه را روی میز گذاشت و شروع به باز کردن آن و ما کنجاو این بودیم که چکارمی کنند و اصلا با ما چکار دارند . از میان جعبه ی گشوده یک دستگاه تلفن آلمانی که صفحه ی چرخشی آن جای انگشت و شماره های صفر تا نه داشت قبل از گوشی بیرون آمد و سپس متعلقات دیگر و تازه فهمیدیم که تیرک هایی که چند ماه پیش از روستای دالکی تا دهقان آباد و سپس با دور زدن ولات از سمت دره ی هوهوی یا حبیبی تا پشت این ساختمان آمده بود و دورشته سیم نازک را به دوش می کشیدند و در این ساختمان دستگاهی که یکی از آن مردان راکب لندرور که اکنون مشغول آوردن دورشته سیم تا کنار میز آقای محمد پور بود ، همه برای این دستگاه تلفن و "الو ، الو " کردن مردم به ویژه تاجران و خرما فروشان است از این به بعد .ولی هنوز نمی دانستیم که ما دو نفر در این میان چکاره ایم . درست در همین فکربودم که یکی از وظایف ما مشخص شد یکی از آن افراد گفت آقای بنافی یه آبی نمیاری ، بخوریم و مشهدی رمضان با نگاهی به من و دوستم گفت برید از خونه ی ما یه تُنگ او بیارین . ما رفتیم و همسر عام رمضون خدارحمتش کنه ، دی حسن، یک پارچ آب یخ و یک فلاسک چای با یک سینی ، حاوی قندون و دو جفت استکان و نعلبکی را در دستان ما گذاشت و به ساختمان اداره ی پست برگشتیم و روی میز گذاشتیم . راننده ی لندرور مشغول آب خوردن و سپس چای ریختن در استکان ها شد و مهندس داشت دورشته سیم را که از یک کابل سیاه باریک لخت کرده بود به سر دو سیم بیرون آمده از پشت دستگاه تلفن متصل می کرد و نوار چسب می پیچاند . ما هم در کنار عام رمضون به دستان مهندس زل زده بودیم و به هورت کشیدن نفردیگر که نعلبکی را تا نیمه در زیر سبیل هایش فروبرده بود گوش خوابانده و منتظر فرمان بعدی که از زبان عمو یا یکی از آن دو نفر صادر شود . چیزی طول نکشید که جناب مهندس دستگاه تلفن را کمی جابجا کرد و پس از کشیدنش طرف خود و محکم کردن جایش بر روی میز، انگشت شاهد را در سوراخ صفر و سپس چند سوراخ دیگر و چرخاندن صفحه و برگشتن آن به جای خود و بالای گوشی را به گوش راست خود چسباند و در دهانی مقابل گفت : الو ، الو ، و بعد گفت سلام ، خسته نباشید . من اکنون مزارعی هستم ، تلفن رو وصل کردم . و بعد صحبت هایی دیگر سپس گفت : بگیر با مدیر کل مخابرات حرف بزن ، ابتدا من سپس دوستم مثل او گفتیم : الو ، الو ، سلام ، مهندس در گوش این طرفی ما که بیکار بود جمله هایی مثل بگو تشکر می کنم ، دستتون درد نکنه ، که برای روستای ما تلفن دادید و... تلقین می کرد و ما هم تکرار کردیم . من و دوستم و عام رمضون .سپس شماره ای دیگر گرفت و الو ، الو و سلام گفت و این بار گزارش گونه و دیگری تر حرف می زد و بعد گفت : جناب استاندار ، چند نفر از اهالی مزارعی – بی برا می خواهند از شما تشکر کنند و سپس ما یکی یکی گفتیم آنچه را که مهندس در گوش چپمان تلقین می کرد به آقای استاندار .این دومین وظیفه ای بود که آن روز سر نشینان ماشین لاندرور برای ما رقم می زدند و ما به آن وظایف واقف و عامل شدیم . اما هنوز انگار کار تمام نشده بود زیرا مهندس در هر جابجایی به ما می گفت : تشریف داشته باشید و جایی نروید و از طرفی هم سرجای آقای محمد پور ، متصدی اداره ی پست ، درد دل می کرد که ما بهش گفته بودیم پنج شنبه می آییم ها ، پنج دقیقه نوایساده ، ول کرده رفته.
ادامه دارد ....حسین جعفری








