مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

هفتمین صفحه از پنجاهمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

 

بهروز حسینی از روستای جگون منطقه جاوید از توابع ممسنی در یک خانواده شش نفره به دنیا آمد. ایشان در ابتدا سر از دانشسرای آب باریک شیراز در می آورد و در کسوت معلم شروع به کار می کند . پس از مدتی معلمی را رها و در کنکور سراسری شرکت و در رشته زمین شناسی دانشگاه تبریز پذیرفته می شود .در دانشگاه با یک دختر نورآبادی آشنا و ازدواج می کند . سپس به استخدام اداره آب در کرمانشاه می شود و در اواخر زمان جنگ به کرج منتقل و تا الان ساکن کرج می باشد . به واسطه دوست عزیز همشهری حسین بارگاهی با ایشان آشنا و زین پس با داستانک های عمو بهروز در شماره های آتی همراه خواهیم بود . عمو بهروز با وجود نشست و برخاست با بزرگان اهل قلم و صاحب ذوق و هنر در کشور و داشتن قلمی توانا هنوز آثاری مکتوب از خود به جا نگذاشته و بر آن هست که در آینده ای نزدیک دستنوشته ها و داستان های کوتاه خود را به زیور چاپ در آورد . در ادامه با سه داستان کوتاه ایشان همراه می شویم :

"یادم نبود عام سلیمون مرده.پرسیدم خاله زبیده چرا گریه میکنی؟ گفت خاله قربونت برم واسه دل خودم که دیگه سایه بالا سر ندارم گریه می کنم. گفتم چرا نمی روی زیر سایه ی گردوی مش صفدر بشینی؟ گفت خاله تو بچه ای حالیت نیس، سایه ی گردوی مش صفدر که واسه م نون وآب نمی شه. گفتم خوب چارتا نون و یه کاسه آب با خودت ببر. کفرش بالا اومد وگفت تیله جن واسه سلیمون گریه می کنم. پاشو برو خونه تون.توی راه خونه هی به خودم میگفتم  عام سلیمون که همه ش دراز به دراز افتاده بود. سایه ش کجا بود؟!.

*****

چند روزی بود این عبدلحسین همسایه ما از خونه که میزدم بیرون ازدور قربون و صدقم میرفت و میگفت من توی این ده فقط یه پسر خوب دیدم اونم تویی، یکی دو بار به پدرم هم گفت داغشو، نبینی . منم که نه یه روده راست تو شکمم بود و نه جای سالم مونده از سنگ وچوب دعوا تو بدنم، اولش داشتم شاخ درمیاوردم. ولی از بس هندونه زیر بغلم گذاشته بود، اگرسرم را میشکستند هم لام تا کاف نمیگفتم ومادرم میگفت این بچه چقدر مظلوم شده. تا اینکه روزجمعه که مدرسه تعطیل شد، صبح زود زدم بیرون برم بازی، عبدلحسین دم درجلومه گرفت وگفت، این پسرِ خوب کجا میره؟ وقبل از اینکه جواب بدم گفت ده تا خشت کمکم می ذاری بالای پشت بوم؟ منم همراش دویدم ونشان به آن نشان که تا غروب آفتاب پانصد خشتو با من جابجاکرد و نیمه جان رفتم خونه پدرم که فهمید اول من را یه دور زد وگفت تو مکر عبدلحسین را نشنیده ای؟بعدش هم حسابی دعواش کرد. فردا صبح که دیدمش گفت هیچوقت بدرد نمیخوردی بدو برو مدرسه .منم هر روز که از کنارِ خونه ش رد میشدم یکی از مرغاشو با سنگ نا کار میکردم.

****

توی کلاس اکابر گلپری قسم میخورد که قربونعلی چار نقطه دارد و جاریش شاه پری میگفت خدا حرومش باشه قربونعلی نون شب ندارد بخورد و همیشه هشتش گرو نهشه چار نقطه ش کجا بود؟

گلپری میگفت دار وندار چه ربطی به نقطه داره اگر اینطور باشد پس زودتر برو خونه که شوهرت کا بره که یه نقطه بیشترنداره حالا یه جایی از گرسنگی مرده.

هنوز جرو بحثشون بود که خواهر شوهرشان گل عنبر می  پرید وسط ومی گفت خدارا شکر که شوهراتون مثل قربونش برم مشهدی شاه محمد شوهر من شش تا نقطه ندارند واِلا شکم همدیگه را پاره میکردید.

بیچاره ماه پری اونیکی جاریشون سر کرد زیر گوش بغل دستی وگفت خاله گلبانو نمیدونی شوهرم کا علی چند نقطه دارد؟گلبانو گفت خواهر والا انگار نقطه هاشو بز چریده و یه دونه هم ندارد.

ماه پری کتاباشو جمع کرد که تا جاریها وخواهر شوهرش نیومدن سروقت نقطه های شوهرش از کلاس جیم شود که خدارا شکر عبدلسین گفت برپا آقا معلم اومد!.؟

پنجشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۷ 12:2 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)