چکیده ای از پنجاه و یکمین شماره از دوهفته نامه ادبی -فرهنگی بردل
کامیار ، کام ، یارش نبود ...
سرانجام کامیار شاپور تنها ثمره ازدواج ناموفق دوتن از چهره های مشهور ادبیات معاصر ایران یکی پرویز شاپور پدر ، سبک کاریکلماتور و دیگری فروغ فرخزاد شاعر پرآوازه ایران و مشهورترین فرزند طلاق در ۲۵/۴/۹۷درسن ۶۶سالگی درگذشت و به اصطلاح ((شتر مرگ درخانه او نیز خوابید)) .کامیار که شهره به (کامی) بود در ۲۹ /۳/۳۱پا به عرصه وجود گذاشت وسه ساله بود که پدر و مادرش از یکدیگر متارکه نمودند. پدرش ملاقات اورا با مادرش فروغ منع کرده بود. کامیار پس از متارکه پدر و مادر ، با مادر بزرگ و عمو و پدرش زندگی می کرد.تنها یکبار مادرش را تا زمان مرگ مادر آنهم برای مدت کوتاهی درخیابان ملاقات کرد. پدرش تا زمانی که درقید حیات بود تجدید فراش نکرد و خودش نیز تا زمان مرگ درتجرد باقی ماند. مادرش ((دریک غروب تشنه تابستان)) آخرین لالایی را پای گهواره اش سرود و او را ترک کرد :
این آخرین ترانه لالاایست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد درآسمان شباب تو _
اما شباب (کامی) آسمان روشنی نداشت. خبر مرگ مادرش را دردبیرستان از یکی از همکلاسی هایش می شنود. تنها خاطره محوی از مادرش داشت.زندگی را به سختی می گذراند درعزلت و تنگدستی. هم تا حدی در گذران مادی و معیشتی و هم زیرسایه سنگین نام مادر بودن، بی آنکه از آن نصیبی برده باشد. فروغ در یکی از اشعارش در باره (کامی) چنین سروده است
لای لای ای پسر کوچک من
می گدازد دل چون آهن من
می کنم ناله که کامی، کامی
وای بر دار سر از دمن من
.........
فروغ، کامی را ترک کرد تا به شعر که یار و دلدار واقعیش بود برسد. در این باره می سراید :
دانم اکنون کزآن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من، شعر
می روم تا به دست آرم اورا
..........
کامیار نقاش،مجسمه ساز و شاعر بود .گیتار را به خوبی می نواخت که به صورت دوره گرددرخیابانها وپارک ها این کاررا انجام می داد.
آثار مکتوب او اعم از نظم و نثر، مجموعه شعر ((خودکارم را از آفتاب پر می کنم))، ((عشق یک مجسمه فلزی است و نورهای معطر طلایی))، ((نامه های پرویز شاپور به کامیار)) که باهمکاری فرناز تبریزی گردآوری و تنظیم شده است. ((اولین تپش عاشقانه قلبم)) که مجموعه نامه های فروغ به شاپور می باشد. باهمکاری مرحوم عمران صلاحی وسومین مجموعه شعری، که در اداره باز بینی وزارت ارشاد چندسال جهت مجوز ماند وعمر وی کفاف نداد که چاپ آن را ببیند.
نمونه شعری کامیار :
چمنزار
خسته از رویاست
رویای گیاهی سبز
.........
خاطره ها و کوچه های آفتابی
ازسوراخهای جیبم گریختند
ودرذهن افق رنگ پریده ته نشین شدند
گل سرخی را که تو به من داده بودی
وتمام خاطره هایم رابا یک بلیط اتوبوس عوض کردم
وبه شهری دور دست
که همان کنج اتاقم بود
وبه دیوارهای چروک خورده
سقفی پراز لک
وپنجره ای مشرف به کوچه ای دود گرفته
سفر کردم._
اجازه محدود بر پایی نمایشگاه از نقاشی هایش عدم اجازه برپایی نمایشگاه وفروش مجسمه هایش ونیز در واقع امر، نداشتن مادر از سه سالگی وبی کاری وداشتتن دغدغه دائمی معیشت و ... باعث شدند تازخم لاعلاجی بر روح او باقی گذاشته شود .
کامیار در زندگی عاقبت خوشی پیدا نکرد.عمری را از پستی و بلندی زمانه رنج برد،تا این که در آسایشگاهی به دلیل((ایست قلبی)) دنیا را به دنیا داران واگذار کرد.
پیکر کامیار روزجمعه ، بیست و نهم تیرماه ۹۷در قطعه هنر مندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. روحش شاد ودر آرامش.
به قلم : اکبر بابااحمدی
********
با داستانک های عمو بهروز
این دومین شماره هست که با داستان های عمو بهروز حسینی همراه هستیم . ایشان از روستای جگون منطقه جاوید از توابع ممسنی در یک خانواده شش نفره به دنیا آمد. ایشان در ابتدا سر از دانشسرای آب باریک شیراز در می آورد و در کسوت معلم شروع به کار می کند . پس از مدتی معلمی را رها و در کنکور سراسری شرکت و در رشته زمین شناسی دانشگاه تبریز پذیرفته می شود .در دانشگاه با یک دختر نورآبادی آشنا و ازدواج می کند . سپس به استخدام اداره آب در کرمانشاه می شود و در اواخر زمان جنگ به کرج منتقل و تا الان ساکن کرج می باشد . به واسطه دوست عزیز همشهری حسین بارگاهی با ایشان آشنا و زین پس با داستانک های عمو بهروز در شماره های آتی همراه خواهیم بود . در ادامه با سه داستان کوتاه ایشان همراه می شویم :
"خدا بیامرزد مش رحمان را. با اینکه آدم آروم وسالم وساکتی بود و وقتی که زنده بود آزارش به کسی نمی رسید، وقتی که عمرش را داد به شما کلی برای وراث دردسر درست کرد. البت این راهم بگم که همونقد که توی زندگی بی اسم ورسم بود وقتی که مرد اسمش افتاد رو زبون مردم آبادی و نقل مجالس شد. اینجور که معلوم بود از روزی که مش رحمان استخون درد شدیدی گرفت تا یکسال بعد که از همون درد به رحمت خدا رفت، پیش هر بنده ی خدایی که اومده بود عیادتش، از برادر وخواهر گرفته تا دایی و عمه وعمو و دختر خاله و فامیل دور و در و همسایه وصیتش را کرده بود . البت از اونجایی که مفاد کامل وصیت اولی هی یادش می رفت، پیش هرکسی یه جور وصیت کرده بود . درست از لحظه ای که تابوتش را بلند کردن ببرن قبرستون قشقرقی بپا شد تا وقتی که چند سال بعدش زنش یعنی بی بی سکینه از دست همین وصیتهای مش رحمان دق کرد ومرد و یواش یواش آب از آسیاب افتاد ادامه داشت. وقتی جنازه را شستند و بردند توی قبرستون که آشیخ محمود برآن نماز میت بخواند وخاکش کنند، مش رحیم برادر کوچکتر مش رحمان با بیل وکلنگ افتاده بود به جون قبر باباش وداشت خاک وگل اندود روی سنگ لحدش را ور میداشت . اینجور که میگفت، مش رحمان بهش وصیت کرده که اگه وقتی مُردم من را نگذاری توی قبر بابامون، هرشب جمعه دو دستم را از قبر در میارم ونفرینت می کنم. اما بی بی سکینه زن مرحوم مش رحمان حرفش این بود که مش رحمان آخرین حرفش قبل از مردن این بوده که : سکینه میدونی که من از کوچکی یتیم شدم. بابات عنهو پسر خودش بزرگم کرد وزیر بال وپرم را گرفت.بعدشم قشنگ ترین دخترش را داد بهم. من که این دنیا نتونستم جبران کنم. حلالت نمی کنم اگه حالا که دارم می میرم من را نذاری توی قبر بابات که لااقل اون دنیا نوکری استخوناش را بکنم. این بود که برادرای بی بی سکینه هم با بیل وکلنگ افتادن به جون قبر باباشون که نکنه خدای ناکرده مش رحمان سر پل صلات یخه ی خواهر مثه دسته گل شون را بگیره وحلالش نکنه. کار به دعوا مرافعه اونم با بیل وکلنگ کشید و مجلس عزا شد دعوای فامیل نسبی و سببی و بعد از میانجی ومذمت مردم وآشیخ محمود که زشته ومعصیت داره جنازه سرگردون بمونه وتوی این گرمای تابستون بو می گیره، قرار شد هر چه آشیخ محمود بگه همون را انجام بدن. آشیخ محمود گفت چون خُلف وصیت معصیت داره و مش رحیم مَرده و حرفش نیاز به اثبات نداره، بی بی سکینه چون زنه بایس دوتا شاهد بیاره که مش رحمان همچه وصیتی بهش کرده واِلا جنازه را بذارید توی قبر بابای خودش. راست یا دروغش را خدا میدونه، شایدم چون پای حیثیت فامیل در میان بود ، هم عموی بی بی سکینه هم داییش قسم وآیه که یه کم اونورتر سکینه نشسته بودیم و به همین امام زاده قسم ازین گوشمون شنیدیم و ازون گوشمون زد بیرون که مش رحمان اینجور که سکینه میگه گفت و چشاش را بست. این بود که آشیخ محمود کتاب دعاش را هی زیر ورو کرد و استخاره پشت استخاره و هی روایتها را مرور کرد و آخرش حکم داد که واسه اینکه وصیت خُلف نشه و نه سیخ بسوزه نه کباب، مش رحمان را توی قبرستون خودمون نبایس خاک کنیم وبایس ببریمش قبرستون آبادی اونوری یا این وری. بعدشم گفت واسه اینکه میت اونجا احساس غربت نکنه بهتره ببریمش آبادی این وری پیش هم ریشش" عام کوگعلی" که پارسال به رحمت خدا رفته خاکش کنیم که هروقتم بی بی سکینه شب جمعه میره رو قبرش فاتحه بخونه سری هم به خواهرش بزنه و پیشش یه چای قلیون بکنه وبا هم اشکی هم بریزن که دلشون سبک بشه.؟!
*****
البت این را هم بگم که درسته مش رحمان وعام کوگعلی به قولا باجناق بودند و مثه تماته وبادمجون جاشون توی یک خورشت وپختشون توی یه دیگبر بود ولی نه رنگشون به هم میومد نه طعمشون شبیه هم بود. از شانس خراب زمین زراعتیشون هم چسپ هم بود و موقع شخم زدن مش رحمان بی زبون تا روش رو میکرد اونور، عام کوگعلی یه هوگا به مرز زمینش تجاوز میکرد و موقع آبیاری هم تا چشاش میرفت روهم کوگعلی در رو آب زمینش را می بست . این بود که خوشه های گندم کوگعلی همیشه تو پر بود و دون بلند و مال مش رحمان رجه و پیک و به قول مردم پیکک. بعدشم تا مش رحمان بی زبون اعتراض می کرد، کوگعلی که بزرگتر بود با چماق تنش رو سیاه سیاه می کرد و مش رحمان هم البت اینجور که خودش میگفت به حرمت بزرگتری دست روش بلند نمی کرد. البت مردم میگفتن کوگعلی دق دلیش از جای دیگه س. این بود که توی این چهل پنجاه سالی که هم ریش بودن آبشون هیچوقت به یه جوب نرفت و یه سال بود که کوگعلی را مارزده بود و به رحمت خدا رفته بود و مش رحمان تازه میخواس یه نفسی بکشه که سرطان مغز استخون امونش نداد. واسه همینم وقتی به دستور آشیخ محمود قرار شد مش رحمان را ببرن آبادی اینوری پیش عام کوگعلی خاک کنن، مش رحیم یخه ش رو پاره کرد وهی زد تو سرش که نامسلمونا حالا که جنازه ی برادرم را دایه وایه و آواره می کنید لااقل استخوناشو دو باره دست اون کافر ندید، گوش کسی بدهکار نبود و زدند توی سرش که خجالت بکش، مرده ها دستشون از دنیا کوتاس وکاری به کار هم ندارن. مخلص کلام مش رحمان را بردن چسپ مزار کوگعلی با نیم وجب فاصله خاک کردن و دسشون را تکوندن و یه دوسه کله خرما خوردند و فاتحه ای خوندن و اومدن آبادی.اما خدا رحمتش کنه بی بی سکینه تا دوسال بعد که دق کرد ومرد و مش رحیم تا وقتی که قاطر با لگد زدش به رحمت خدا رفت یه شب راحت نخوابیدن و شبی دوسه بار مش رحمان کفن پیچ میومد به خوابشون و میگفت بی انصافای از خدا بی خبر بیایین من را ببرید واز دست کوگعلی نجات بدید. ولی هرچه می رفتن پیش آشیخ محمود التماس می کردن، آشیخ محمود لبش را گاز می گرفت ومی گفت استغفراله، نبش قبر حرامه. هنوز یه هفته ای از کفن ودفن مش رحمان نگذشته بود که یه شب مش رحمان اومد به خواب بی بی سکینه وگفت سکینه دو تومن پول ویه من گندم دو ماه پیش داده ام به این سید اسماعیل پیله ور کازرونی که واسه م یه کلاه سفید نمدی بیاره که عمرم کفاف نداد. برو سر وقتش ازش پسش بگیر که یه وقت نگه طرف مرده و بخورش وشربت آب لیمو بکنه روش. ازونور هم اومده بود به خواب مش رحیم وگفته بود برادر دو کله قند کاغذی از مش یعقوب اردکونی بهار گرفته ام که تابستون گندمش را بهش بدم. دیدی که این استخون درد امون نداد. اینجا توی قبر این نکیر ومنکرا واسه یه پوست پیاز دین به خلق اله دم به ساعت یخه ی آدم را میگیرن و صد یاد کوگعلی. برو دینم را ادا بکن که اگه کوگعلی بذاره هی استخونام نلرزه. هرچه بی بی سکینه میرفت پیش سید اسماعیل وخوابش را وازگو میکرد. سید اسماعیل می گفت بی بی سکینه به امام زاده سید حسین قسم اگه مرحوم مش رحمان پولی، گندمی داده باشه اَ مو(به من) تازه خودت که ماشالا زن فهمیده ای هستی میدونی کازرون اهل کلاه ونمد بافی نیست که سیاه باشه یا سفید. اینا کار اردکونیاس بی بی. حالا اگه قندی، چایی، پارچه ای گفته بود یه حرفی. بعدشم راسیاتش یه بدهی به من داره ولی حالا که دستش از دنیا کوتاس ودست تو هم تنگه نمیخوامش، خوش بر حلالش. ازونورم مش رحیم هرچه میرفت پیش مش یعقوب اردکانی با آنکه جریان کلاهی که قرار بوده واسه رحمان بیاره یادش می اومد ولی پیش خودش می گفت مرده که مثه زنده عنهو ریگ دروغ نمیگه. حتما یه بدهی داره من یادم رفته. این به اون در. این بود که به مش رحیم می گفت حالا که اون دستش از دنیا کوتاس و بی بی سکینه دستش تنگ، خوش بر حلالش. ولی رحیم یادت نره اگه باز اومد به خووت بهش بگو اگه یه موقع کم وزیادی از طرف من شده اون هم حلال بکنه. این بود که بازم رفتن پیش آشیخ محمود و جریان را بهش گفتن و آشیخ محمودم هی زد تو پیشونیش و فکر کرد و آخرش گفت نمیشه آدم از خودش یه چیزی بگه ولی به گمونم این مش رحمان را اون دنیا هم کوگعلی پاک از هوش برده و به گمونم برعکس میگه. یعنی یه کلاه سفید نمدی از مش یعقوب طلبکاره و دوکله قند به سید اسماعیل بده کار. ولی مش رحمان ول کن نبود تا اینکه بی بی سکینه مجبور شد یه من گندم ببره بالای اون دو تومن پول ویه من گندم قبلی بده به مش یعقوب بهای دوکله قند و با التماس بالای دو کله قند قبلی دو تومن پول ویه من گندم از سید اسماعیل بگیره تا مش رحمان بعد از شش ماه دست از سرشون ورداره.؟!
*************
قسمت آخر
عید که شد، وقتی فامیل واسه نوعید مرده ها روی قبر مش رحمان نشسته بودن، خواهر کوچکه ی مش رحمان یه جوری که همه بشنفن همینطور که دونه دونه اشک می ریخت گفت خدا رحمتش کنه، یه روز قبل ازین که بمیره سر کرد توگوشم وگفت خواهر دینم به گردنت اگه دختر کوچکه ت رو ندی به پسر وسطیم کریم که تازه معلم شده. بعدشم روکرد به بی بی سکینه وگفت البت دختر من که میدونی هزارتا خواستگار داره ولی چون حرف وصیت مرده هست گفتم گناه داره که نگم. سر وصداش که درومد مش رحیم که هنوز از اینکه نذاشته بودن مش رحمان را بذاره تو قبر باباش دلخور بود، به پیر وپیغمبر قسم خورد که رحمان بهش گفته چهلمم تموم نشده دخترتو واسه کریم عقد کن و باغچه ی پشت آسیاب را هم بزن پشت قباله ش. این باربگو مگو وکشمکش توی اولاد بابای مش رحمان افتاده بود و باز رفتند پیش آشیخ محمود که چه کار بایس بکنیم. اما آشیخ محمود که از تعجب شاخ درآورده بود گفت جل الخالق. والا بلا دو روز قبل ازین که مش رحمان به رحمت خدا برود من رفته بودم عیادتش.وقتی میخواسم پاشم بروم خونه م گفت آشیخ محمود کریم من که میدونی چه آدم باخداییه؟ دلم میخواس دختر تو عروسم بشه. اما عمر من کفاف نمیده. بایس بهم قول بدی همچه که سالم تموم شد خودت دخترت رو واسش عقد کنی وزمین اونور رودخونه م رو هم بزنی پشت قباله ش. حالا خربیار ومعرکه بار کن. بیچاره کریم که از همون بچگی دختر خاله ش یعنی دختر کوگعلی را قد دنیا میخواس مونده بود که حالا چه خاکی به سرش کنه. سرتون را درد نیارم. روزی نبود که یه وصیت از مش رحمان توی آبادی خودمون و آبادی اطراف رو نشه. بیچاره بی بی سکینه آخرش دو سال بعد دق کرد ومرد و مش رحیم هم تا وقتی با لگد قاطر مفت ومجانی مُرد روز خوش نداشت. راست ودروغش با اونایی که گفتن، سالها بعد وقتی پسر بزرگ مش رحمان مرد وخواستند بذارنش توی قبر مش رحمان ، اونایی که درب قبر را باز کردن گفتن که دیوار بین قبر مش رحمان و عام کوگعلی رمبیده بود و استخونای دو پای کوگعلی اومده بود توی قبر مش رحمان. انگار که میخواسه با تیپا و رو پا از مزار بندازش بیرون؟!.
***************************
|
داستان کوتاه
|
داستان "تلفن" ................... بخش دوم
... مهندس کمی نشست و یک استکان آب و با کمی مکث یک استکان چای خورد و همین طور که به دستگاه تلفن نگاه می کرد کمی لبخند بر لبانش نشست و سپس گوشی را به طرف خود کشید و شماره ای گرفت و چون همه چیز ساکت بود صدای خانمی از پشت خط می آمد که با او کمی خوش وبش کرد و سپس گفت از روستای مزارعی- بی برا زنگ می زنم و پراکنده آدرس روستا و خبر وصل کردن تلفن را تکرار کرد که چندان هم برای آن شخص مهم نبود زیرا مهندس بیشتر می خواست موقعیت و خبر خودش را واین که ناهار چی دارند و طول می کشد تا به بوشهر برگردد را با این تلفن تازه برساند و معلوم بود که با عیال مربوطه صحبت می کند و با یک بزله و شوخی خداحافظی کرد .
نگاهی به یکدیگر کردند و معنی آن چنین بود که کار تمام است . رو به ما دونفر کرد و تازه پرسش هایی طرح کرد که مثل پرسش های عقیدتی و سوء سابقه و این چیزها بود مانند ، چکار می کنید ؟ تازه دیپلم گرفته ایم و بیکاریم . طرفدار کدام تیم هستید؟ پرسپولیس . نمازهم می خوانید؟ بسیجی هستیم. به به . بعد گفت : امروز پنج شنبه است و تا صبح شنبه آقای محمد پور به این جا نمی آید . این تلفن مال ولات شماست . هر استفاده ای از آن می شود کرد . من این را به شما دونفر می سپارم . باید از آن خوب مواظبت بکنید تا صبح شنبه که آقای محمد پور می آید به ایشان صحیح و سالم تحویل دهید . اصلا چشم از آن برنمی دارید . مبادا خطری برای آن پیش بیاید . خود دانید . آقای بنافی کلید را به این دو جوان بده و خودت برو خانه . تا صبح شنبه این تلفن دست این دو جوان بسیجی است
مهندس و همراهش خداحافظی کردند و سوار بر لندرور به سوی شهر روانه شدند . عمو رمضان هم طبق سفارش مهندس به خانه ی خودش رفت . من و محمد حسین چند دقیقه ای صبر کردیم تا از برنگشتن آن ها مطمئن شویم سپس سکان اختیار را به دست گرفتیم . صندلی ها را سمت راست و چپ یا بهتراست بنویسم در یمین و یسار میز یعنی همان شمال و جنوب دستگاه تلفن مستقر ساخته و مثل آقای مهندس انگشتمان را در جاانگشتی تلفن کرده اول عدد صفر را تا انتها می آوردیم صدای بوق که قطع می شد شماره های بعدی تا دلت بخواهد شماره می انداختیم ولی صدایی از آن سوی خط الو نمی شد و تلفن بی چاره هرچه می چرخید کسی به گوش ما صدایی نمی خواند . پیش خود گفتیم مهندس قبل از رفتن کاری کرده که تلفن باکسی حرف نزند . ولی چرا این همه سفارش و تاکید که برای محافظت از آن به گوش های مادونفر مؤکد کرد ؟
من نیز به محمد حسین سفارش هایی در مواظبت و مراقبت مؤکد ساختم و به سمت خانه جهت تهیه ی آب و آذوقه دویدم . در چند دقیقه ای و با جملاتی خیلی کوتاه و گزارشی جریان را به اهل منزل و به ویژه مادرم ابلاغ کردم و در پایان آن هم اضافه کردم که ممکن است ما دو نفر را پس از ارایه ی دیپلم در مخابرات استخدام کنند و این حرف ها را مزید موضوع می کردم که مادرم اجازه بدهد با خودم امکانات بیشتری از نان و آب و جل پلاس را به اداره ی پست و تلگراف ببرم . مادرم هم فهمیده ، نفهمیده همین که صحبت از کار و شغل و درآمدزایی، به میان آمد بلند شد و در تهیه ی مایحتاج من کوشش و تلاشی مضاعف به کار بست و گفت : " غروب هم بیو تا شوم بپزم با خوت بیر . مواظب بویین کسی کارخونه ی تلفن را خراو نکنه تا بوینیم یه کاری گیرتون اومده و دستون نره " من با دست پر پیش دوستم برگشتم . همین طور که چشم از تلفن بر نمی داشتیم . نان و ماست و پیاز و خرما را خوردیم و هرکدام لیوانی آب پشت آن به سوی معده ها از حلقوم ها سرازیر کرده و محمد حسین یکی از بالش ها را آن سمت زیلو تنظیم کرد که بخوابد . به او گفتم نمی شود هردو بخوابیم . تو اول استراحت کن . یکی دو ساعت بعد که بلند شدی نگهبانی بده . من می خوابم . محمد حسین هم پذیرفت و چیزی طول نکشید که به خواب عمیقی فرو رفت .
یک چشمم به پنجره ها و بالای دیوار حیاط بود و چشم دیگرم را از دستگاه تلفن بر نمی داشتم و با دقت سیمی را که از سمت دستگاه نصب شده در گوشه ی ساختمان جدا می شد و به سوی گوشی تلفن می آمد و سپس خود گوشی و سیم پیچ در پیچ دهنی و شماره گیر و دوباره از گوشی به سمت دستگاه و با آن چشم بیرون ، ریز ، مواظب بودم مبادا کسی از روی دیوار بالا بیاید و خسارتی به تلفن برساند و یا احیانا استفاده ای خلاف شؤونات و ارزش های اجتماعی و انقلاب با کمک از این دستگاه رخ دهد .
یک باره این نگهبانی و مواظبت همه جانبه مرا به این فکر انداخت که اگر یک نفر قصد تعرض داشت . وسیله ی دفاعی و مبارزه ی ماچیست ؟ همزمان با این اندیشه و آمدن نام بسیج و اسلحه به ذهنم ، با چنان صدایی گفتم : محمد حسین ، که آن بیچاره مثل فنربچه رنگ از جایش پرید و گفت : چته ؟ چته ؟ چه شد ؟ چه شد ؟ گفتم بیدار شو و سخت مواظب باش تا من بروم بسیج و یک اسلحه بگیرم و بیاورم . آخه اگه کسی به ما حمله کرد ما چکار باید بکنیم و راحت دستگیر می شویم و بسیار در خطرهستیم . او هم در میان خواب و بیداری گفت برو ، اما زود برگرد من دست تنها هستم .
دوپا داشتم ، دوپای دیگر هم قرض گرفتم و خود را به بسیج روستا رساندم و آقای مزارعی یا آقای شاکری بود یادم نمی آید کدام یک از مسوولان بسیج بود – آن موقع آقایان حاج حسن مزارعی ، حاج حسن شاکری ، حاج باقر بابااحمدی و حاج محمد بارگاهی فرماندهان بسیج بودند - جریان را برایشان تعریف کردم و جزییات را هم گفتم و به هر شکل ایشان واقف به اهمیت موضوع شدند و من هم که عضو فعال بسیج بودم و ضرورت موضوع ایجاب می کرد که یک قبضه سلاح " ام یک" با یک قطار برزنتی پرازخشاب های گلوله را پس از یاد داشت اسم من در دفتر و تقریبا نوشتن یک صورت جلسه در اهمیت و حساسیت موضوع با امضا و اثر انگشت سبابه تحویل این جانب شد و به یکی از بسیجیان حاضر در پایگاه نیز فرمان داد تا با موتورسیکلت مرا تا محل مذکور و پست نگهبانی زده شده یعنی اداره ی پست برساند و ارتباط بیست چهارساعته ی آینده نیز با این پست برقرار باشد و هراتفاق ممکن با دو تیرشلیک به فاصله ی چند ثانیه به سمت بسیج گزارش شود تا در کوتاه ترین وقت ممکن عملیات پشتیبانی برقرار شود . این ها مواردی بود که کتبا و شفاها از سوی فرماندهی بسیج به بنده و سر نگهبان بسیج تاکید شد و مؤکد به ابلاغ نگهبانان ساعات پیش رو نیز گردید .
برای رعایت امنیت و اطمینان کلید در حیاط را با خودم برده بودم و قتی در را باز کردم تا مطمئن نشدم که آن برادر بسیجی موتور را روشن کرده و رفته است از لحاظ امنیتی پایم را از چهارچوب در به داخل نگذاشتم و پس از رفتن ایشان داخل رفتم و در را محکم بستم و قفل کردم . محمد حسین نیز سر پا ایستاده بود و گویا در غیاب من قدم زنان مواظب و مترصد اوضاع بوده است . زیرا با رسیدن من و نگاهی کوتاه به اسلحه و تجهیزات نظامی ، سر بر بالش گذاشت و گویا در همان ثانیه های نخستین دوباره به خواب رفت .
ادامه دارد...
حسین جعفری
*************************








