به مناسبت بازگشایی مدارس ...( بردل شماره 54)
پاییز با خود شور می آورد و قاصدکها خبر بازگشایی مدارس می دهند ، درختان آماده می شوند تا با شوق ، برگهای رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی بر سر جویندگان علم که مشتاقانه به مدرسه می روند بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان صف کشیده اند ، تا آوازهای گرمشان را بدرقه کنند .
به همین مناسبت برآن شدیم با خاطرات و دستنوشته های دانش آموزان دیروز دیارمان که هم اکنون در جای جای میهن به خدمت مشغولند ، اول مهر و بازگشایی مدارس را گرامی بداریم .
****************
بنام خداوند مهر و دانش
دوست فرزانه ام جناب آقاي سيدحسام عزيز
با درود فراوان
پيرو فرمايش شما قلم فرسايي را پيرامون مهرماه و خاطرات مدرسه آغازميكنم!
صد البته با دلي پر درد ! زيرا كه به علّت مشكلات روزافزون اقتصادي در سرزمين مان !دانش آموزان و نوآموزان زيادي هنوز چشم به دستان وجيب هاي خالي پدرشان دارند براي تهيه پوشاك و لوازم التحرير و هزينه هاي مدرسه !
مشكلات و نابسامانيهايي كه همچون زالويي دارد خون اين مرزوبوم را ميمكد و نميدانم بالأخره زالو بيمار را ميكشد يا بيمار رنجور زالو را !!!
بگذريم از حديث تكراري رنج و فقر و اندوه
بريم سراغ خاطره اي كه مرتبط با همين موضوع است:
نگهداري و مراقبت ازكتابهاي درسي مان براي يكسال تحصيلي:
هر ساله اواخر شهريور كتابهاي درسي مان را ميگرفتيم ،وقتي كه كوچكتر بوديم يا كه بزرگتر شديم در هر صورت برنامه هايي داشتيم براي كنترل و مديريت هزينه هاي سال تحصيلي مان !
يكي از برنامه ها " نايلون گرفتن " يا " جلد كردن " كتابهايمان بود تا طي يكسال تحصيلي و رفت و آمدها و زمستان و .... از خطر تخريب و تغيير در امان باشد ...
همزماني فصل خرماگيرون و فراواني نايلون كارتن خرما با شروع مهر و مدرسه برايمان ميمون بود.
يادمه ميرفتيم و از محل دپو نايلونها كه يا خونه خودمون بود يا خونه عمو تعدادي نايلون كارتن خرما مياورديم و تمام كتابهايمان را حلد پلاستيكي ميگرفتيم ! ابزارهايمان همان نايلون بود و قيچي و منگنه!
اين كار هر سال ما بود !تلاش ما و برنامه ما اين بود كه كتاب را تا پايان سال تحصيلي سالم و تميز و مرتب حفظ كنيم ..
اونموقع كيفيت كيف مدرسه ها هم زياد خوب نبود و بعضي وقتها اصلاً كيف نداشتيم ولي همين " جلد نايلوني" براي پاسداري از كتابها در فراز ونشيبهاي سال تحصيلي بسيار مفيد بود ...
يكي از وظايف من كه فرزند بزرگتر خونه بودم كمك به كوچكترها بود براي جلد گيري!البته غالب اوقات بچه هاي همسايه و فاميل هم براي جلدگيري كتابهايشان به ما رجوع ميكردن و ما خوشحال و سرمست از بوي كتابهاي نو ! مشتاقانه كار را پيش ميبرديم ...
شوق و ذوق مدرسه بود ، تشريك مساعي كودكي بود... همراهي و همكاري والدين و اقوام بود ...
مهمتر از همه :
جديّت و هميّت ما بود براي پاسداشت و نگهداشت و بزرگداشت" يار مهربان " مان !
دکتر سیروس عباسی
یادش بخیر اونروزا..
خرداد که میشد میگفتیم کی از شر مدرسه و درس و مشق خلاص میشیم..؟ !!.و بقول معروفکی چهار ماه تعطیلیمیرسه ..؟!!
بعد که تعطیلات میشد و....مثل الانکه نبود سرگرمی و تفریحات جور واجور باشه...
تفریح و سرگرمی ما ..همون محیط دور بریمون...چرخک بازی، الخ تری..رودخونه..و جوی حاجمحمدی..وسید تقی..
بعدش باغسون..باچی...
و برداشت خرما و خس خرمایی تو باغسون و دیگه شهریور و چهار ماه تعطیلی تمام...
اواخر شهریور دلمون برا مدرسه و درس ومشق و کتاب های اون موقع که بوی خوبی میداد والان از اون بو وصفا خبری نیس تنگ میشد..
اول مهر که میشد پدر و مادر چندروز قبل از اینکه مدرسهها باز بشن ..برامون لباس و کیف وکفش می خریدن...و بهارمون اول مهر بود...اول مهر فرا می رسید و ما با لباس نو وکیف وکفش نو سال نو تحصیلی را شروع میکردیم
باعشق و علاقه وارد مدرسه می شدیم. معمولا ناظم و مستخدم مدرسه اولین کسانی بودن که تو روزای اول توی مدرسه سر وکلشون پیدا می شد..ومشغول رتق وفتق امور ونظم دادن به کلاسها و دانش آموزا میشدن.
آه..چهروزای لذت بخشی ...
چند روزی طول می کشید تا وضعیت کلاسها و کتابها درست بشه..
تو کلاس که میرفتیم دعوا سر کت ونیمکت نشستن بود...
دانش آموزای زرنگ ودرسخون نیمکت های جلو وتنبلها و فضولا آخر کلاس...
کتابها معمولا کامل نمی اومد...
کتابها که بدستمونمیرسید اول بازش میکردیم عکسا شودید میزدیم..
آهچهعکسای قشنگ و رمانتیکی ...
اونموقع مثل الان نبود کهامکانات رسانه و مدرن باشه ..تصور ما از دنیای پیرامونمون همون دیدن عکسهایی بود توکتاب بود...
می دیدیم ...
بومیکردیم..
و چشممونرا می بستیم و وارد دنیای تخیلی خود ساخته شده ذهنی عکس کتاب می شدیم ..
واقعا لذت بخش بود...
عکس اول کتاب سوم..یادممیاد..
دوتا بچه به دور دستها نگاه می کردن و شعر نظامی...ای نام توبهترین سرآغاز...
یا تابستانی که گذشت...
یا همه با هم..وداستان طوقی...یا روباه وخروس..
اینهادنیای کودکی ما بود...
آه...با اشک و اندوه یاد میکنم یاد...
(عبدالرحیم بنوی ، مدیر عقیدتی سیاسی بندر خارک)
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
کلاس اول راهنمایی مدرسه خیام بودیم و زمستون به علت چکه کردن سقف کلاس تعطیل می شد . یک روز بارونی بچه ها با شیطنت کفش های خودشون رو به سقف زدند تا گچ سقف ریزش کرده و کلاس تعطیل شود. همین که معلم وارد کلاس شد بچه ها همه گفتند: اجازه سقف داره می ریزه .
معلم دید که هوا افتابی شده در حیاط مدرسه کلاس را دایر و حسابی همه تعجب کردند. زگهواره تا گور دانش بجوی
(دکتر مهدی پاسالار ،متخصص جراحی عمومی)
****
یادش بخیر در اوایل سال ۱۳۷۱ کلاس دوم راهنمایی بودیم. ناظم خشن مدرسه آقای علیرضا جعفری اهل روستای اسلام آباد بود. ابزار تنبیهی ایشان، عمدتا شیلنگ و سیلی افسری و تیپایی بود.طوری کتک می زد که شب ها کابوس و بختک به جانت می افتاد. ناگفته نماند آن روز ها دانش آموزان نازک نارنجی نبودند و اصطلاحا خیلی پوست کلفت تشریف داشتند و تا روزی چند وعده کتک نوش جان نمی کردند،صبحشان ظهر و ظهرشان شب نمی شد.جالب اینکه اولیای دانش آموزان نیز معلمان و ناظمین را تشویق و حتی با اعطای هدایا،تطمیع و ترغیب به به استفاده از نیروی قهر و غضب می نمودند و این کتک کاری ها به مدرسه ختم نمی شد،بلکه روزانه یک یا دو وعده خانگی هم به آن اضافه می گردید. القصه، سرتان را درد نیاورم در یکی از روز های گرم خرداد ماه،حوالی ظهر و زنگ آخر درس علوم با آقای داراب اقبالی اهل تل سرکوب داشتیم و خبر رسید که امروز خدا را شکر غیبت دارند.کلاس از خوشحالی در حال انفجار بود.آقای جعفری که آن روز ها مثل خیلی از ناظم های دیگر،آستانه تحمل پایینی داشتند و البته دلسوزانه تمامی مساعی خود را برای برقراری نظم و آرامش در مدرسه به کار می گرفتند،شیلنگ به دست و برافروخته وارد کلاس شدند و فرمودند:«چه مرگتونه!!» ناگهان کلاس در سکوت خوفناک و مرگباری فرو رفت.من به خیال خودم برای اینکه نمکی ریخته باشم و حال و هوای کلاس را تغییر دهم،با صدای بلند فریاد زدم:«صببببببحححح بخیر!!».(ساعت حوالی ۱۲ ظهر بود!!).آقای جعفری برعکس همیشه با احترام از من خواستند که تشریف بیاورم بیرون.وقتی روبروی ایشان قرار گرفتم،بدون مقدمه رفتند سر اصل مطلب و یکی از آن چک های افسری(بخوانید توگوشی افسری)را در کسری از ثانیه به صورت این حقیر نواختند و محترمانه پاسخ دادند:"عاقبتت بخیر!!برو بشین عزیزم!!."
همکلاسی عزیزمان اکبر ممتاز پسر مرحوم محمد شیخ حاجی که تا آن لحظه جلوی خنده اش را گرفته بود،نتوانست بیش از این تحمل کند و با خنده های انفجاری و رعد آسایش کلاس را منفجر کرد.من هم که انگار برق سه فاز به جانم افتاده و چشمانم سیاهی می رفت،چنین وانمود کردم که گویی اتفاقی رخ نداده است!!اما از آن روز به بعد با خودم عهد کردم که بی جهت صبح به خیر نگویم و یاد گرفتم که:«هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد».
دکتر ایوب میلکی(عضو هیات علمی واحد پردیس تهران-وکیل دادگستری)
****
سلام روزی که من رفتم کلاس اول ثبت نام کنم در آخرین لحظه جعفر برادر بزرگترم نتونست بیاد وقتی که از من پرسیدن نام فامیلیت چیه موندم منظورشون چیه و یه کلاس بالاتری به داد من رسید و فامیل من را گفت.( توضیح اینکه به دکتر گفتم دکتر جان تایپ که کردم دیدم یک خط بیشتر نشد . پاسخ داد :" پیشنهادم اینه که با حروف درشت تایپ کنید تا مثل تکلیف عید که معلم میگفت دو تا صد برگ بنویسید از روش ما تقلید کرده باشید چراکه هرچه قدر مینوشتیم تموم نمیشد." گفتم قبول .بالاخره سرتون شلوغ هست .)
دکتر اسفندیار فولادی، متخصص قلب و عروق
در این چند سال اخیر در تهران و سایر شهرها رسم بر این شده است برای بچه هایی که وارد مقطع دبستان می شوند جشنی برپا می کنند تا اینکه بچه ها قبل از ورود به کلاس درس با فضای مدرسه و همکلاسی ها اشنایی داشته باشند تا با اضطراب و استرس کمتر پا به مدرسه بگذارند...چند روز پیش یکی از همکاران ما نگران فرزندش بود که می خواست به کلاس اول دبستان برود از او درباره امکانات مدرسه سوال کردم،گفت مدرسه مشکل خاصی ندارد؛سرویس رفت و آمد هماهنگ شده،مدرسه دو زبانه است فرانسه و انگلیسی،هفته ای دوبار استخر،ژیمیناستیک،صبحانه،ناهار....بدون اینکه به بقیه صحبت های همکارم گوش بدم ناخوداگاه به سال های 65-66دبستان 17شهریور رفتم جایی که خبری از این امکانات نبود حتی آب خوردن مناسب هم نداشتیم و فقط آب لوله کشی در زمستان اندکی از عطش ما می کاهید،یادم می آید که در ساعاتی که معلم نداشتیم و از مدیر مدرسه(که انشاالله خداوند به سلامت نگهش دارد)تقاضای توپ می کردیم و بعضا مورد قبول واقع میشد چقدر کیف می کردیم...بله مدرسه ما خیلی نقص داشت ولی با این وجود ما هنوز هم دوستش داریم نمی دانم چرا هنوز عاشق اول مهر هستم شاید مهرماه یاد آور شوق آموختن بود و دلخوش بودن به کتاب فارسی نو و اینکه توام شده بود با فصل برداشت خرما یا باغسون و پیچیدن صدای هن هن تراکتورها در کوچه پس کوچه ها و خسته وگشنه آمدن از مدرسه و دیدن مادر و خوردن دستپخت بی نظیرش.....یادش بخیر
(مهدی هادیپور، کارشناس ارشد حقوق عمومی از دانشگاه شهید بهشتی.وکیل پایه یک دادگستری)








