مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ویژه نامه بردل 54 ( خاطرات پیشکسوتان )

بنام خدا .خاطره ای ازدوران تحصیلم را تقدیم به همه عزیزانم می کنم تا با وضع تحصیل ما درگذشته تا حدودی پی ببرند. سال 1346 ،دانش آموز کلاس ششم دبستان کاوسی مزارعی بودم که تنها مدرسه شهر ما درآن زمان بود. نزدیک خردادماه است .سال تحصیلی رو به اتمام رسانده بودیم. از 28 نفر دانش آموز کلاس ششم آن سال فقط دو نفر قبولی خرداد داشتیم من و باقر دبیری . تنها آرزویم ادامه تحصیل بود که آنهم غیر ممکن به نظر می رسید زیرا دبیرستان در روستای مزارعی نبود برای ادامه تحصیل باید به شهربرازجان یا شهر های دیگری می رفتیم که آنهم با توجه به وضع  مالی بسیار بد پدرم تقریبا غیر ممکن بود. بعلاوه مردم آن زمان چندان رغبتی برای تحصیل بچه هایشان نداشتند تازه تا اینجا هم که درس خوانده بودم فقط با تلاش خودم بوده والا پدرم دوست داشت که کمکش کار باغبانی را انجام دهم گرچه تمام کار باغ پدرم را خودم انجام می دادم .غیر از کار باغ تمام روز قبل از اذان صبج با خر و برداله می رفتم دالکی دوتا بشکه آب هم میاوردم .تمام شب گریه می کردم تا پدرم راضی شود که بروم برازجان مدرسه ام .هرگز موافقت نمی کرد تمام دوران تحصیل من شاگرد اول بودم .تابستان سال46 مقداری کار کرده بودم (باچی و کرایه کشی ) ان زمان بعداز اینکه خرما گرفته شده بود با خر وبرداله خرما هارا میاوردیم خونه برای تجار کرایه کشی می کردیم ازاین طریق مقداری پول جمع کرده بودم اواخر شهریور رفتم برازجان دبیرستان ثبت نام کنم درآن زمان  برازجان سه تا دبیرستان داشت. فردوسی. وصل به اداره پست.،فرخی چهارراه مخابرات( شهید بهشتی فعلی). و 25شهریور (دبیرستان امام فعلی). من در دبیرستان فرخی ثبت نام کردم. آن زمان رفت وآمد برازجان به مزارعی بسیار سخت بود. ماشین نبود. باید می امدیم دالکی از دالکی تا وحدتیه پیاده می امدیم .بهمین خاطر باید یه اتاق کرایه می کردیم وهمانجا می ماندیم پس از کلی پرس جو یه اتاق کوچک گیر آوردم  ماهی 10تومان خوشحال شدم .برگشتم ولات وسایلم را جمع کردم مقداری نون. یه حلب خرما مقداری للک. برنج ، قند. چای ، تخم مرغ . رفتم برازجان تو اتاقم مستقر شدم .صاحب خونه پیرمرد مریضی بود بنام حاجی رجب. عموی دکتر خیراندیش یه بز داشت ویه الاغ.  این بز من صبح می بردم گله عصرهم می رفتم میاوردمش. والاغشم کاه وجو وآب می دادم. آن موقع برازجان لوله کشی نبود از چاه آب می کشیدیم هم برای خوردن وهم برای شست شو. الاغ و بز عام حاجی من آب می دادم نصف شب عام حاجی داد می زد سی قاسم. سی قاسم پستو. پستو می دونستم چه می خواد. فوری الاغ  رو جِل می کردم .عام حاجی رو سوار می کردم می بردم نزدیک گاراژ بوشهر یه پپسی براش می خریدم تا پپسی می خورد نفسش باز می شد .برش می گرداندم. اینکار تمام شب من بود. بیچاره آسم داشت. یه مرتبه نفسش بند می آمد زن و بچه هاش اهمیت بهش نمی دادند بیشتر کار هاش رو من انجام می دادم. بهمین خاطر از من کرایه نمی گرفت. بعضی وقت پول اضافی پپسی را به من می داد.  سال اول دبیرستان باموفقیت کامل سپری کردم شدم شاگرد اول تابستان ما را بردند اردوی رامسر سال اول دبیرستان بسیار به من سخت گذشت گاهی می شد یک ریال پول نداشتم فقط نون وخرما می خوردم...

 

سید قاسم موسوی، دبیر شیمی

**********

 

 

 

من متولد ۳۳ هستم لذا چون پدرم اعتقاد داشت که برای اینکه با مشکل سربازی برخورد نکنم شناسنامه بزرگتر گرفت و تاریخ تولد ما شد یکم تیرماه ۳۶ .به همین دلیل چون من فرصت داشتم و نمی توانستم به مدرسه روم جهت تحصیل به مکتب رفتم . ابتدا نزد آخوند جعفر رفته و با شروع مکتب‌خانه آخوند رضا به پیش ایشان ادامه و قرآن ، روش نامه نگاری ، و طریقه محاسبات بخصوص چهار عمل اصلی را فرا گرفته و از نظر خواندن و نوشتن مشکلی نداشتم .

در سال ۴۲ به مدرسه دبیرستان کاوسی رفته و ثبت نام نمودم چون مدیر مدرسه از دانش من اطلاع حاصل نمود در پایه سوم دبستان مرا ثبت نام نمود ولی پس از چند روز به دلیل کوچک بودن شناسنامه مخالفت کردند و گفتند باید در پایه اول بنشینی ولی من مخالفت کردم . پس از تلاش چند روزه مدیر موفق شدم در پایه دوم ثبت نام نمایم . در سال ۴۶ موفق به اخذ مدرک ششم ابتدایی شدم .

برای ادامه تحصیل مجبور شدم به برازجان مراجعه نمایم چون دوره دبیرستان در مزارعی نبود بنابراین در دبیرستان ۲۵ شهریور برازجان ثبت نام نمودم . با شروع دوره تحصیل مشکلات شروع شد . با چند تا از دوستان اتاقی اجاره نموده و زندگی را شروع کردیم ‌.با این سن کم می بایست هم خانه داری کنیم و هم درس بخوانیم . نکته دیگر به دلیل نبود جاده آسفالته در دو روستای مزیری بی ورا و همچنین نبود پل روی رودخانه دالکی ما مجبور به عبور از رودخانه بودیم . در ایام تعطیلات که برای دیدار والدین به محل مراجعه می کردیم اکثر مواقع بعلت بارندگی شدید و طغیان رودخانه امکان تردد وجود نداشت لذا به اجبار غیبت می کردیم . گاها این غیبت ها به چند روز طول می کشید و وقتی به مدرسه مراجعه می کردیم عذر ما را می خواستند تا یکنفر به عنوان ولی را حاضر کرده و از طرف ما تعهد می داد که تکرار نشود . از این غیبت ها مجددا تکرار می شد .به هر سختی بود مدت سه سال سپری شد و توانستیم مدرک سیکل را در سال ۱۳۴۹ دریافت کنیم .

حسن نجفی  بازنشسته اداره بنادر و دریانوردی

 ******************

سوم یا چهارم ابتدایی بودم که اولین بار درسی با موضوع انشاء به گوشم خورد. معلم توضیح میدهد و از روی تخته سیاه نمونه می آورد و هر از گاه نیز سر برمی گرداند تا تأثیر گفته هایش را از روی چهره ی بچه ها بخواند. بچه ها در حالیکه معلوم است چندان هم سر در نیاورده اند با تکان دادن سر وانمود می کنند که متوجه شده اند و به این ترتیب کلاس درس با خیر و خوشی پایان می یابد و دست آخر نیز موضوعی برای جلسه بعد در رابطه با اینکه: «چگونه تعطیلات تابستان را گذرانده اید» انتخاب میشود. معلوم است که این موضوع هوشمندانه انتخاب شده زیرا هیچ چیز دیگری نمی توانست برای شروع این درس مناسب تر از این باشد.

دست بر قضا تابستان آن سال برای اولین بار همراه با پدر و دیگر اعضاء خانواده سفری به شیراز و جهرم داشتیم که این امر دستمایه ای شد برای نوشتن اتفاقات آن سفر و به نوعی اولین خاطرات مکتوب که تا مدتها آن را پیش خودم نگه داشتم:

"زمزمه ی مسافرت پدر به سرزمین آباء و اجدادی اش جهرم چند روزی سر زبان بود و در این میان انگار من و مادر عضوی از این خانواده نباشیم هر بار که از پدر می پرسیدم مرا با خود می برند از دادن پاسخ طفره میرفت و مادر نیز که موافق این سفر نبود سعی می کرد مرا از رفتن منصرف کند.

یکی دو روز مانده به آغاز سفر تدارک دیده می شد و نامادری به کمک زنان همسایه دست به کار می شدند، از نان قندی و حلوای خرما بگیر تا خیلی چیزهای دیگر و من در این میان تنها نقطه ی امیدم برادرم جواد بود که قول داده بود هر طورشده مرا با خودش ببرد.

خانه ی محقٌر کنار بالا خانه و من و مادر همراه با خواهرانم زبیده و خاور . مادر از یکطرف طاقت جدا شدن از من نداشت و از سوی دیگر نمی توانست اشکهایم را ببیند.

سرانجام صبح سفر رسید و تنها وسیله ی عزیمت از ولایت الاغهای زبان بسته ای بودند که وظیفه ی حمل مسافران و بار و بنه ی آنان را تا روستای دالکی به عهده داشتند.

شب قبل با آنکه خواب به چشمانم نرفته خروسخوان با صدای اذانِ خسته و کشدار آخوند محل، قبراق و سر حال از جا جست میزنم و تا مادر خبر شود خود را پشت در حیاط پدر میرسانم و آنجا گوش میخوابانم که تنها سر و صدای او بیدار باش اهل و عیال است.

مادر که سراسیمه و نگران تا نیمه ی راه دنبالم آمده با دیدن من انگار که خیالش راحت شده باشد بی هیچ اعتراضی به خانه بر می گردد و من نیز پشت سرش راه می افتم تا بقچه ی خویش را که از شب قبل آماده کرده و بالای سرم گذاشته ام بردارم.

در تاریک و روشنای صبح کاروان راه می افتد همراه با یک نفر از اهالی که وظیفه ی هدایت الاغها و برگرداندن آنها را به عهده دارد. من و برادرانم جواد و جمال نیز پشت سر شان راه می افتیم پای پیاده در حالی که شوق و ذوق سفر نیروی زیادی به ساق پاهایمان داده است.

گذشتن از رودخانه در این فصل سال که آب کمی دارد کار  آسانی ست خصوصاً که زیر شلواری ها تا بالای زانو ها کشیده شده اند و کفشها و بقچه ها تا بالای سر آمده اند.

روستای دالکی کنار جاده ی شاهی ست با یکی دو قهوه خانه و کپری موسوم به قهوه خانه ی غلامحسین که از دور پیداست و الاغهایی که خرماهای حلب شده را دو به دو از روی برداله ها حمل می کنند تا توی انباری پشت کپر جای گیرند.

غلامحسین پدر را می شناسد و احترام زیادی برایش قائل است و به همین جهت تنها صندلی فلزی رنگ و رفته اش برای او آماده می کند و خود کنار جاده به انتظار ماشین می ایستد.

نامادری، خواهرم طاهره را که دل به هم خوردگی شدید دارد پای چاه آب می برد و از سطل فلزی زنگ زده چند کف آب به صورتش می پاشد.

چشمان غلامحسین رد جاده را می کاود و یکی دو ساعت بعد که صدای ماشین سنگینی از دور به گوش میرسد جماعت خود را تا پای جاده می کشانند.

پس از چک و چانه ی فراوان که مرسوم دلٌال هاست سرانجام  غلامحسین با راننده به توافق میرسند و با پرداخت کرایه توسط پدر بخشی از آن نیز سهم غلامحسین میشود.

من و برادرانم به زحمت عقب کامیون جا می گیریم و بقیه نیز قسمت جلو سوار می شوند.

شاگرد راننده در حالی که روی رکاب ماشین جا خوش کرده است و از بالا هوای ما را دارد با اشاره ی دست به راننده علامت میدهد که راه بیافتد.

پس از گذشتن از چشمه ی «او مخک» اولین کتل «ملافلفلی» ست با پیچ های سخت و مارپیچ که کامیونها با سر و صدای زیادی آنرا طی می کنند و در سراشیبیِ پشت آن، کنار پاسگاه «نمازگاه» می ایستند برای تفتیش و بازرسی.

پل«حاج مَحرَیم» تنها معبر گذر از رودخانه است و پس از آن کتل های«مَلُو» و «رودک» که گذشتن از آنها دلی میخواهد که از زندگی سیر شده باشد.

نقش کمک راننده در بالا رفتن ماشین از گردنه ها هنگامی آشکار میشود که با تخته ای سه گوش نقش ترمزدستی یا به قول خودشان «دنده پنج» را به عهده می گیرد و در سر بالایی های صعب العبور آنرا زیر چرخهای عقب ماشین میگذارد.

روستاهای بین راه را که رد می کنیم برای صرف ناهار کنار قهوه خانه ای می ایستیم موسوم به «بَلکتَک» دارای جوی آبی شیرین و خنک که از میان درختان سایه دار می گذرد. دست و رویی تازه می کنیم و تا کامیون بخواهد راه بیافتد از ناهاری که نامادری تهیه کرده قدری میخوریم.

نگاهم به ماشین های سواری ست و قسمت های جلو و عقب آنها که بر خلاف ماشین های دیگر شباهت زیادی به یکدیگر داشته و این بیش از هر چیز مرا متعجب می کند.

از کازرون به سمت روستای پل آبگینه کتل های «دختر» و «پیرزن» جلو رویمان قرار دارد. مسیری سخت و نفس گیر و تا برسیم کفٌه ی «دشت برم» و ماشین حال و هوایی عوض کند قدری سرعت می گیرد و ما ناچاریم میله های اطراف کامیون را قرص و محکم بچسبیم. برادرم جمال ترجیح میدهد روی لاستیک زاپاس کف کامیون بنشیند و گاه نیز که بهانه ی مادر را می گیرد بلند بلند گریه می کند و کمک راننده تا می آید ادای او را در آورد بیشتر عصبانی اش می کند و سر و صدایش را بیشتر در می آورد.

باد خنک عصرگاهی سر و صورتمان را می نوازد و موهایمان را آشفته می کند. از کمک راننده که روی میله های پلکان ماشین جا خوش کرده است و ششدانگ حواسش به ماست خواهش می کنم اجازه دهد روی باربند سقف جلو ماشین بنشینم که ابتدا با مخالفت او روبرو می شوم و بعد که قبول می کند تا می آیم جای پایم را محکم کنم برادرم جواد نیز می آید و چه کیفی می کنیم آن بالا انگار هواپیمایی روباز و درختان بلوط که از دو سوی جاده با سرعت زیاد جلو مان فرار می کنند.

حوالی غروب به «دشت ارژن» میرسیم و پدر ماشین را نگه میدارد برای خواندن نماز و ما زیر از فرصت استفاده می کنیم و با احتیاط از ماشین پیاده می شویم برای رفتن به دستشویی و آب سردی که به سر و صورتمان میزنیم لرز به گُرده مان می اندازد.

راننده اصرار دارد شام را «چِل چشمه» بخوریم، قهوه خانه ای  کوچک با رودخانه ای که از کنارش می گذرد و در تاریکی شب فقط صدایش را می شنویم.

از یکطرف گرسنگی امانمان را بریده است و از طرف دیگر بر خلاف هوای گرم دشتستان اینجا هوا لحظه به لحظه خنکتر میشود و پیراهن سفید یقه باز حسنی مان هم نمی تواند مانع نفوذ هوای نسبتاً سرد به تن و بدنمان گردد.

تا نامادری بخواهد «کوفته» ای را که همراه با نان تیری آماده کرده روی اجاق قهوه خانه گرم کند من و برادرم جواد سراغ حلوایی میرویم که با خرما و دارچین درست شده و در این هوای خنک حسابی میچسبد. دستهای نشسته و شکمهای گرسنه ای که به قار و قور افتاده اند. برادرم جمال پیشدستی می کند و اولین لقمه را که برمیدارد اخمهایش توی هم میرود و حلوا را تُف می کند. همه با تعجب به هم نگاه می کنیم خصوصاً نامادری که بلافاصله مقداری از حلوا را میچشد و تازه متوجه میشود کیسه ی تنباکو را که نزدیک قابلمه حلوا گذاشته بخاطر تکان های شدید ماشین و باز شدن سر قابلمه مقداری از گرده ی تنباکو روی حلوا نشسته و طعمی تند و تلخ به آن داده است.

نیمه های شب به شیراز میرسیم و راننده ی کامیون کنار گاراژی توقف می کند تا بار و بنه هایمان را از ماشین پیاده کند. این موقع شب وقت مناسبی برای رفتن به منزل فامیل نیست و گاراژ دار اتاق بالای گاراژ را که از در و دیوار آن سوسک می بارد جهت استراحت در اختیارمان می گذارد... "

یک هفته فرصت خوبی ست برای نوشتن انشاء و پرداختن به اتفاقات تابستان آن سال. بچه ها کنجکاو اند تا از نوشته های یکدیگر سر در بیاورند و در این میان دوست همکلاسی ام عربزاده که از روستای «تُل قاتل» به اینجا می آید و برای نوشتن مشکل دارد از من میخواهد تا در اینخصوص به او کمک کنم. ماجرای برداشت محصول خرما و کمک کردن او به خانواده ش سوژه ی خوبی است که می تواند یک صفحه ای را سیاه کند. دیگر بچه ها نیز وضع مشابهی دارند و تنها اتفاقات نخلستان می تواند به دادشان برسد.

بالاخره روز موعود فرا میرسد و بچه ها تا زنگ انشاء بخورد و با بیم و امید سر کلاس بروند دوستم عربزاده در حالیکه دفتر انشاء اش را نشانم میدهد بخاطر خالی بودن چند سطر آخر صفحه از من میخواهد تا مطلبی یا شعری به آن اضافه کنم. یک آن شیطنتم گل می کند و بیتی از کتاب «حیدربیگ» که هیچ ربطی به موضوع ندارد برایش میخوانم و او عیناً آنرا یاد داشت می کند:

ایا حیدر بگ جانی کجایی

بیا بنگر به روز بینوایی...

معلم که وارد میشود تا مبصر بر پا دهد و بچه ها خیز بردارند و بعد به آرامی بنشینند تا دفتر انشاءشان را سبک سنگین کنند، من نیز فاتحانه دفتر ۴۰ برگی ام را ورق میزنم از این صفحه به آن صفحه و یکی از بچه ها که نگاهش به من است همزمان با من یکی یکی صفحه ها را می شمارد و لابد تعجب می کند‌ وقتی که با خودش مقایسه می کند.

اولین نفر که آشفته و نگران پای تخته سیاه میرود بچه ها سرا پا گوش اند و با آنکه انشا ءش چندان چنگی به دل نمیزند با تشویق معلم روبرو میشود و بقیه ی بچه ها نیز با این کار روحیه می گیرند و دل و جرئت بیشتری پیدا می کنند.

تکرار مطالب باعث ملال و خستگی کلاس میشود و من نیز مرتب این پا و آن پا می کنم تا کی نوبتم برسد و در این فاصله نیز یکی دو بار نوشته هایم را با دقت مرور می کنم. دوستم عربزاده را که معلم صدا میزند با اطمینان خاطر پای تخته میرود و من خدا خدا می کنم که شعر کذایی را نخواند. تا جمله ی آخری اش تمام شود دل توی دلم نیست و یک آن همراه با مکثی که می کند به تصور اینکه از خیر آن شعر گذشته است نفس راحتی می کشم. معلم نگاهش به اوست که دفتر انشاءش را تا نزدیکی های چشمانش بالا آورده است و‌ انگار بخواهد چیزی را هجا کند کلمات را زیر لبی مزمزه می کند. لحظاتی کند و نفس گیر و من تا می آیم آب دهانم را تلخ و کند قورت دهم صدایش از ته گلو به گوشم می نشیند:

ایااا حیدر بگ جانی کجااایی...

مصرع دوم شعر تمام نشده بمب خنده ی بچه ها کلاس را می ترکاند و پشت بندش معلم از پشت میزش بیرون می آید و تا بخواهد دستش را برای زدن سیلی حواله ی دوستم کند خود را جلو می اندازم و با عذر خواهی و عجز و لابه گناهش را گردن می گیرم.

کلاس اینبار در سکوتی سنگین فرو میرود و من که از پیش تکلیف خودم را میدانم به نیمکتم بر می گردم گوش به فرمان بعدی آقا معلم.

محترمانه ترین و در عین حال سنگین ترین مجازات، اخراج از کلاس درس و پرسه زدن توی محوطه ی مدرسه تا زنگ پایان و ماندن چند صفحه انشاء ناخوانده روی دستانم که چون کوهی روی قلبم سنگینی می کنند.

                  ‌‌‌‌

محمدرضا فقیه الاسلام

سه شنبه سوم مهر ۱۳۹۷ 16:53 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)