روایتی جالب از معرفی #جوانترین_شهید استان بوشهر از #وحدتیه
داستان #شوق_عروج
سئوال: سلام عرض میکنم خدمت رفقای گل خودم.
پاسخ: سلام خیلی خوش آمدین
سئوال: اگه میشه لطفا خودتون رو برا اعضای #کانال شهروحدتیه معرفی کنید؟
پاسخ: چشم منم به همین خاطر خدمت رسیدم که با دوستان آشنا بشم.خدمت دوستان عزیز و بزرگوار سلام عرض میکنم. بنده #ابراهیم_بنافی هستم، فرزند حاج محمد
سئوال: از آشناییتون خوشبختم.
پاسخ: اول از هر چیز تشکر میکنم از شما که از من دعوت کردید تا بیام اینجا و باهاتون آشنا بشم و شما هم با من آشنا بشید.
بنده اول خرداد سال۴۷ به دنیا آمدم، در خانوادهای مذهبی و متدین بزرگ شدم، و تحصیلات خود را تا پایان مقطع ابتدایی ادامه دادم. با این که سن کمی داشتم سعی کردم فعالیت چشمگیری در دوران انقلاب داشته باشم (به قول دوستان تف تو ریا)...
با این که فرزند ششم خانواده و کوچکترتر از بقیه اعضای خانواده بودم از همه برادرام بلندقدتر و رشیدتر بودم (تعریف از خودم نباشه جوان خوش تیپ و خوش سیما و خوش اخلاقی بودم، قیافهام رو که دیدید خودتون قضاوت کنید)..... فردی قدرتمند و پرتوان بودم و با سن کمی که داشتم برای کمک و امرارمعاش خانواده به کارگری مشغول شدم.
با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی، بخاطر عشق وافری که به دفاع از اسلام داشتم، اقدام به ثبتنام جهت اعزام به جبهه کردم. اما متأسفانه قبول نکردند.
〰گفتن چون سن ات کمه نمیشه....
منم اومدم چکار کردم؟ دست بردم تو شناسنامه ام و تاریخ تولدم رو یه کم تغییر دادم
خب چیه مجبور بودم، یعنی دوست داشتم برم جبهه
بگذریم......
از اونجا که فقط ۱۳ سال سن داشتم از جوانترین رزمندگان شهرم بودم.
جونم براتون بگه، با اعزام به مرکز آموزشی، دوره آموزشی ویژه تخریب را سپری کردم. و پس از مدتی به مرخصی برگشتم. تا برا مدت کوتاهی با اقوام و خویشان دیداری داشته باشم
〰دوباره به منطقه عملیاتی در جزیره مینو اعزام شدم و به عنوان تخریبچی که مسؤلیت #خنثیسازی_مین را به همراه چند تن از همرزمانم در ناوتیپ ۱۳امیرالمؤمین(ع) برعهده داشتیم مشغول شدم..... خلاصه کنم براتون سرتون رو درد نیارم
در تاریخ 1361/11/20 در حالیکه به اتفاق چند نفر از همرزمانم در حال تخریب و خنثیسازی و بازکردن معبر برای رزمندگان بودیم. براثر #انفجار_مین یکی از پاهام قطع شد. دوستان و همرزمانم اومدن منو بردن تو آمبولانس گذاشتن تا منو به بیمارستان ببرن،اما.....
سئوال: اما چی؟
پاسخ: آمبولانس بلافاصله مورد اصابت موشک آر پی جی توسط نیرویهای بعثی عراق قرار گرفت و با بدنی تکهتکه شده به دیار عاشقان و به دیدار معبود خویش پرواز کردم. جاتون خالی دوستان، اینجا خیلی خوش میگذره.
امیدوارم شماها هم به همین زودی به من بپیوندید. دوستان حلال کنید خیلی وقتتون رو گرفتم.
سئوال: اکبر جان قبل از رفتن وصیتنامه خودت رو برامون نمیخونی؟
پاسخ: چشم، اینم قسمتی از دلنوشته (وصیتنامه) من.....
هم اکنون راهی جبهههای نبرد حق علیه باطل هستم و میخواهم دینی را که اسلام به عهدهی من قرار داده ادا کنم. میخواهم رهسپار جبههی حق علیه باطل شوم و با یاری برادران عزیزم بر #صدامیان بشورم و با کمک برادران یا آنها را هلاک و از این مملکت خلاص نماییم و یا تا آخر در راه خدا پیکار کنم تا به درجهی شهادت نایل آیم. پس پدر، مادر، خواهران و برادران عزیزم! نگران من نباشید؛ زیرا کسانی که به جبههها میروند و شهید میگردند در راه خدا کشته میشوند و ما از کشته شدن در راه خدا باکی نداریم؛ زیرا به رستگاری میرسیم.
شب قبلِ شهید شدن از زبان #مادر بزرگوارش :
وقتی پسرم شهید شد من شب قبلش #خوابدیدم هلیکوپتری بالای سرم بلند شد و یک صدا گفت مادر فرزندت را بردیم. وقتی از خواب بیدار شدم گفتم خب بچم #شهیدشد.
وقت #نماز شد گفتم الان میان خبر شهادت پسرم رو بهم میدن اینجا شلوغ میشه پاشم #نماز_اول وقتمو بخونم، تا شلوغ نشده، داشتم نماز میخوندم که در زدن، وقتی دیدن من دارم نماز میخونم
گفتن بزارید نمازش تموم شه بعد #خبر_شهادت پسرش رو بهش بدیم نمیدونستن که یک مادر وقتی بچش رو به جبهه میفرسته هر لحظه منتظر خبر #شهادت فرزندش رو میکشه.....
⬅بنازم چنین مادری که این فرزند رو تقدیم انقلاب و اسلام کرد. جهت شادی روح این مادر بزرگوار، امام، شهدا و تعجیل در فرج امام زمان(عج) صلوات محمدی ختم بفرمایید.
به قلم: مهدی حق رو
منبع : کانال شهر وحدتیه








