خرده گریههای تیزِ روی فرش/ نگاهی به مجموعه شعر « پریمردی پریماهی روحا » از زری شاهحسی
همان طور که نیما توصیه می کرد شعر باید روایی باشد، شاه حسینی شاعری است روایت محور. انسان مدرن، میل به نظم بخشیدن دارد تا معنایی برای پدیده ها دست و پا کند. روایت، این امکان را به ما می دهد که به کمک زبان و زمان، جهان پیرامون خود را سامان بدهیم. اما شاه حسینی ذهنیتی پست مدرن دارد و می داند این نظم به پدیده ها تحمیل شده است، و بر آن نیست تا با روایتی خطی به رویدادها و پدیده های پیرامون نظم بخشد. روایت او روایتی تکه تکه، پاره پاره و نامنظم ست. تا آنجا پیش می رود که به کمک روایت، علیه هرچیزی که بخواهد به سامان باشد شورش می کند و روایت اش بدل به ضد روایت می شود تا به نگاه بورخس نیز نزدیک شود که معتقد بود «اثری که ضدِ خود را در بر نداشته باشد، ناقص شمرده می شود». راوی با بازگویی تکه تکه های خطورکننده به ذهن، با تک گویی هایی گسسته، قصد دارد خود را و جنبه های زیسته ی خود را بازنمایی کند. چیزهایی را تجربه کرده که هنوز از پس درک آن برنیامده، پس با روایتی خود فاش ساز، تکه های پازل ذهن آشفته اش را احضار می کند مگر به کمک آن جهان زیسته اش را به فهم درآورد و از این طریق دردهای اسیدی و خورنده اش را التیام بخشد.
«روحا! دیگر بزنم بیابان سر گشتگی ها/ از زندگی خانه به بی خانگی ها/ به رجوع روان ها/ اینجوری اگر وسط دریا گریه ام بگیرد/ باید پیاده شوم زار زار بمیرم/ یکباره گرداب های ماهانه بگیرند/ پخش شوم در خون خودم/ دریا اگر کاری نکرد/ صحرا اگر راهی نبرد/ بزنم به کوه ها، روحا».
راوی در این مجموعه رابطه مند است. مشتاق است که ارتباطی عینی یا ذهنی با مخاطب منظورش داشته باشد. پس روایت گری دوم شخص را انتخاب می کند و از زاویه دید دوم شخص مفرد دست به روایت می زند. ضمیرهای «تو» در این مجموعه را می توان به سه دسته تقسیم کرد. نخست با «تو» ازلی روبرو می شویم؛ که در ادامه جای خود را به یک «تو» خیالی/ رویایی می دهد و در انتها عینیت می یابد و تبدیل به یک «تو» تجسم یافته می شود. نمونه ی تو اثیری/ ازلی:
«تویی سحرها با هر انگشت هر یک خورشیدانه ای/ می آیی ماهی های روز را خلق می کنی به آب می دهی/ روح روشن خلاقه ات را مرد آفریننده/ در حیات والاتری آرزو می کردم…» تو خیالی: «اولین کبوتری که برای رسیدن به تو نامه نوشت/ گریه بود/ بعد بسیار گل ها که زنبور کوچک را نیش زده بودند/ صدای تو مخفی جهان های کهن مصرف پزشکی داشت». «خیال ورزانه تر از این گفتگوی مدام با تو/ ساکنان شبح وار دشت اند». تو تجسم یافته: «بال می گیرم/ از نهفت روان، هاله ی شفاف تو به بیرون سرشارست/ وحشت همیشگی رفته/ تو از کجا آمده ای و چرا اینقدر دیر!». «چهارده میلیارد سال صبر کردم که از خرده های ستاره جمع شوم/ بومی اطراف تو باشم»
گفتمان روایی بی نهایت انعطاف پذیر و تاویل مند است. درک معنا و درک روایت بسیار به هم نزدیک اند. اگر درک روایی ما از یک متن به مخمصه بیافتد، دریافت ما از معنا نیز ناکام می ماند. معنا برای مولف این مجموعه یک معنای متعین و از پیش اندیشیده نیست، و متن هیچ معنای ساخته و پرداخته ای را به خورد مخاطب نمی دهد. روایت در هر بار خوانش این متن، تنها سویه هایی از معنا را آشکار می سازد. «صبح کلوچه به صدا در آمده بود». زری شاه حسینی در این مجموعه روایت گر سفری است که روح اش تجربه کرده و از ابتدای پیدایش تا هبوط به زمین و بعد تولد جسمانی و تا کنون را در بر می گیرد. سفری که چندین میلیون سال به درازا کشیده است. در نمونه شعرهای پیشین، ما به جای سفر با یک پرت شدگی مواجه می شدیم که جمله ی آن شکلی غافلگیرگننده و ناخواسته داشته است. از تولد سخن به میان می آورد، بعد دوران کودکی و فضای خانوادگی پر تنشی را که از سر گذرانده، تصویر می کند؛ و ناگهان چشم باز کرده و خود را در خانه ی شوهر گرفتار یافته است. «کمتر بگو از خانه/ خانه میان خیابان خوابیدن دیشبم بود/ خیابان از خانه ی پدر شروع شد و/ به خانه ی مرد پرتاب شد». کودکی یی که شاعر در شعرهای پیشین از آن حرف می زند پر است از تجربه های ناخوشایند که نه در خانه احساس امنیت می کند و نه در مدرسه؛ این احساس سراسر با انزجار همراه است. شاعر پناه به ماشین پلیس می برد و یا به تخت بیمارستان التجا می برد تا احساس امنیت کند.
«مرا به خانه ام برنگردان پلیس/ که شبی از پنج سالگی هنوز به اتاقم مراجعه نکرده ام».
جهان برای شاعر یک جهان دگرآزار بود که جز برهم زنندگی چیزی برایش به ارمغان نمی آورد. شاعر هر جا به معشوق نزدیک می شد، تا بیاید کلامی جاری کند و گفتگویی شکل بگیرد ناگهان کپسولی منفجر می شد. «چرا تا با تو حرف بزنم/ کپسول دیوانه ای منفجر می شود!» شاعر در دفترهای پیشین خود شخصیتی پارانویایی داشت که در ارتباط با آدم ها و موجودات دچار تشویش می شد و همواره جهان و جامعه را دسیسه ای برای عذاب دادن خود می دانست؛ از مرد و زن و مدرسه و سوسک و گربه می ترسید. در نمونه های شعر تازه ی شاعر، مدرسه زدگی جای خود را به دل زدگی از منتقدان کار نابلد می دهد. ترس و نشانه های آن که گربه و سوسک بوده اند به کلی حذف شده اند که حکایت از آن دارد که هراس ها دور شده اند. از خواب پریدن ها دیگر وجود ندارند. مادر به عنوان یکی از عاملان دلهره، از طریق دادن نقش مادری به فرزند با در هم تنیدگی مادر- فرزندی جبران شده است و زبان در این وضعیت زبانی مادرانه است. «بچه ی منی که برای دندان هایت آش دندون درست می کنم دندونکم!» «آهوی کاهوخواری در ظرفی لطیف تر با دندان هایی ترد تر/ که خنده های سمت چپت را برمی داشتم می خوردم». ولی پدر همچنان زخمی است التیام ناپذیر و دردی است هضم ناشده و درمان ناشدنی. «دست ببر ته حلقم مادر را درآر!/ اما دردناک ترینشان پدر است.» ترس و انزجار از پدر و مادر را این گونه تصویر می کند:
«و مادر، صبح از خواب بیدار می شود/ چندتا از انگشتان من را/ با شیر می خورد». «پدرش داد اسب اش را کالباس کردند/ و گوش فیل اش را بریدند/ و جریان زندگی در هماهنگی کامل با پدر شنا کرد و رفت و رفت».
جهان اندیشگانی و جهان بینی شاعر در شعرهای پیشین، وضعیتی مداخله گر و انتقادآمیز دارد که با جنبه های مسئله ساز فرهنگ مسلط پیکار می کرد. جهانی که از آن حرف می رود جهانی ست خشن که بر پایه های سلطه ی مذکر و نرینگی بنا شده است که مدام در حال بازتولید و تثبیت قدرت خود است. شاعر در آن وضعیت، گفتمانی فمینیستی افراطی دارد که علیه این جورِ تاریخی/ طبیعی قیام می کند. گاه به شکل اجدادی اش تفنگ به دست می شود و یاغی گری می کند تا نظم مسلط را بر هم بزند و از مذکرها حق و حقوقش را بستاند. گاه عجز و لابه می کند، و دورتادورش را خون می بیند. خون کارکردی نمادین دارد که هم اشاره به خشونت های مردانه به ویژه در جغرافیای زیسته ی شاعر و هم اشاره به ظلم طبیعی رفته بر زن دارد که با خون ریزی و پریودشدگی نمایش داده می شوند. «زنی پژمرده اندوه زا در جهان خانگی». در مجموعه ی پری خانه ی تاریک می خوانیم :
«او کشاند مرا/ تا کُشتنم/ همه قبیله ی من/ دزدان خوش نام روز آفتابی بودند/ و من فکر کردم/ حالا که پدر اینقدر پیر شده/ که مرا می کشُد/ چه کسی/ با هنر دزدی/ نان آور خانواده خواهد شد/ که با کشتن من/ هستی/ یک انار سیاه درشت را/ می اندازد دست مستی/ چرا خونم/ سرخوش می رود».
شاعر در این مجموعه از یاغی گری عدول کرده، اما برای فرار از پلشتی و پلیدی به عرفان ایرانی روی آورده است.
«شادینه روزهای اعجاب آمیزی/ در نهان و نوشخوارگی با تو در سپیدشت پگاه/ میوه های مست به چیدنت خیال خوشی برداشتند/ در ره یافتگی به غروب بنفش تور می زدم گل می دوختم/ لخشه های ناسور را به روشنای برفابی سپردم به یشم دشت/ محاط می شدیم در کیهان هایی از وجد بی پایان/ بیهوشانه ای بر رگ مرگ می زدیم».
در سراسر شعرهای دوره ی گذشته ی شاه حسینی، ما با جهان خون خورده و چاه یا اقیانوسی از گریه سر و کار داریم. اما در نمونه های تازه شکل یافته ی شعری، مولف رفتاری مادرانه/ عاشقانه دارد که گفتمان شاعر را متحول کرده و زبان، زبانی آشتی جو شده و گریه ها بیشتر برای تلطیف کردن روح اند و کارکردی طبیعی و معمول دارند. چنان که می بینیم چاه گریه تبدیل به خرده گریه های تیز روی فرش شده اند.
«اعلام گریه می کنم ابتدا به گریه/ شوق کشش به شدیدی گریه ام برداشته/ سینه کرده مرا سیلابه های حیرانی/ در تنگی دل اگر شده از چهار دهلیز قلب/ چاهک خون بزنم به دهلیزهای روح/ یکدمه در شدت ظهر به دروازه های تو برسانم».
فلسفه ورزی و جهان بینی شاعر از پس سطرها، آن چه به ذهن مخاطب متبادر می کند، دیدگاهی عرفانی بودایی ست که قائل به تناسخ است. مرگ طلبی شاعر در تمام نمونه های پیشین، به جهت فرار از وضعیتی دژخیمی و غیرقابل تحمل و برای درمان دردی استخوان خردکن است. می خواهد هرچه زودتر این نوبت به سر آید مگر در حیات بعدی به شکلی بهتر و آسوده خاطرتر به دنیا برگردد. اما در نمونه های جدید، شاعر به نیروانا نزدیک شده و از این رو ست که می خواهد از تسلسل و دور مرگ- تولد، بیرون بجهد. پس با مرگ معاشقه می کند و مرگ برایش زیبا و قشنگ شده و پدیده ای است که در عین نجات بخشی، پیوند دهنده با صلح، آرامش و پاکی محض می باشد.
«و مرگ کجاست که سریع اجرا کند گردش و سرود اش را/ مرگِ خوشحال، شادی ها دارد در خودش/ این ها مطالبی ست که از فرط زیبایی ات با تو در میان می نهم».
شاعر در این مجموعه رفتاری خیام وار دارد اما به جای شراب، تخدیر را در شکلی استعاری و نمادین جایگزین می کند. تخدیر را، فصل جدا کننده ی انسان از بهایم و وحوش می شناساند.
«آلودگی مصرف برتری ماست/ و تنها تمایز ما از بهایم و وحوش و طیور/ نشئگی دیدارت را همچون دودی مقدس فرو ببرم».
تریاک که در مجموعه های قبلی به عنوان پادزهر توصیه می شد، در نمونه های جدید کارکردی لذت جویانه پیدا می کند و جنبه های زیبایی شناختی به خود می گیرد. «تو تریاک دیده ای که چیست/ در تاویلی زنانه چشیده ای که چیست».
نکته ی آخر این که شاعر اگرچه پوست اندازی کرده و تا حدودی از پیله ی تنهایی بیرون آمده، ولی اگر دقیق تر شویم، می بینیم بر روی پوست جدیدش نیز چروکیدگی و چین خوردگی وجود دارد. شاعر همچنان این جهان را محلی برای شادمانی نمی داند؛ هیچگاه به خندیدن تمسک نمی جوید. درد و دردمندی برایش امری مطلوب است، و تا پایان روایت، مرگ خواه می ماند؛ چرا که باور دارد تنها مرگ، چاره گر زندگی ست. حیات در شکل کلی، بخش قابل زیستن اش را پشت سر گذاشته و همه چیز رو به زوال دارد و آن چه از چهره ی جهان نمایان است، صورتی کریه و نامطلوب ست؛ از این رو مرگ، مرگِ قشنگ تر از زندگی است.
«از این حیطه ی حیران که دره به دره/ می گردم و می گریم/ کودک وار لباس بنفش برگشته تا در آن بمیرم/ کفن بنفش نشنیده ای حتما/ در رها و راحت مرگ».
به قلم: حسین باقری








