یادی و خاطره ای از شاعر دیار جنوب زنده یاد "سید محمد رضا هاشمی زاده"

در سفری به کنگان توقف کوتاهی داریم توی پارک پر از دار و درخت خورموج برای صرف صبحانه که از دور شخصی به سمت مان می آید لنگ لنکان با دفتر و دستکی زیر بغل و سلام و علیکی مختصر که بی هیچ مقدمه ای اجازه میخواهد چند دقیقه ای کنارمان باشد.
متعجب از اینکه ندیده و نشناخته و از شما چه پنهان توام با قدری شک و گمان که بلافاصله به حرف می آید و خود را معرفی می کند. اولین سوال من از ایشان که بین این همه مسافر چرا ما را انتخاب کرده است و پاسخ او که چهره ی شما از دور برایم آشنا آمد و گفتم لابد از اهالی شعر و ادب هستید و من درحالی که قضیه ی "گاو پیشانی سفید" را پیش خود مجسم می کنم متقابلا خود را معرفی می نمایم که او نیز قدری یکه میخورد و بعد هم اندکی مکث که در چهره اش به راحتی میخوانم لابد به تصور اینکه راه را عوضی آمده باشد. در این میان عیال تا بخواهد با آن روحیه ی زود آشنا وی را به صرف چای و صبحانه دعوت کند من نیز با طنزی توام با لبخند که همیشه ی خدا چندتایی توی چنته دارم خیالش را راحت می کنم که راه را پر عوضی نیامده است و گرچه حقیر شاعر نیستم لکن علاقه ی زیادی به شعر و شاعری و اصحاب و اذناب آن دارم. تا مجال خداحافظی فرا برسد و ما جل و پلاسمان را جمع کنیم و دستی به عنوان خویشی و همدلی به سوی یکدیگر دراز نماییم، دستنوشته ای چند از دفترش می کَنَد همراه با شماره تلفنی و لابد انتظار تماسی و ارتباطی و احیانا آمد و رفتی و من که از دور اندام خسته ی او را از ورای کویرهای در هم تنیده ی پارک تا آنسوی خیابان دنبال می کنم. حالا که سالیان سال از آن سال گذشته است و جز چند تماس تلفنی که اوایل کار با یکدیگر داشته ایم همه چیز رنگ فراموشی به خود گرفته است، خبر مرگ تو را ای دوست، ای شاعر، ای همزبان، باید از دوستی بشنوم که خود دلسوخته ی این دیارست، با این افسوس که به قول دکتر فخرالدین مزارعی: "چه آسان می توان از یادها رفت..."
محمد رضا فقیه الاسلام
*****
مرا با اشک و با آهی عوض کن
به برگ خستهی کاهی عوض کن
ببر در جمعه بازار دو چشمت
مرا با هر چه میخواهی عوض کن
* * *
زمستان است و فصل سرد، برگرد
سکوت خلوتم یخ کرد، برگرد
برای بردن بار دل من
مسافر! بی برو برگرد، برگرد
سیدمحمدرضا هاشمی زاده








