مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

پلی به گذشته ...

 

بر آنم داستان یا واقعیت زندگی اهالی شهرم را که مربوط به دهه‌ی 30و40 تا 50 است در حد توانم بیان کنم تا تونلی زده باشم به آن زمان و نسل جدید را با سبک و شیوه‌ی زندگی نسل قدیم تا حدودی آشنا کنم.

اول از حیاط و ساختمان شروع می‌کنم که با سبک ساختمان سازی فعلی از زمین تا آسمان تفاوت دارد، در زمان قدیم حیاط‌ها بسیار بزرگ بود شاید بعضی از حیاط‌ها از یه زمین فوتبال هم بزرگتر بود، چون در آن زمان زمین متری فروخته نمی‌شد و واحد اندازه گیری "جاءفدَهْ" بود .

هر کسی به اندازه‌ای انتخاب می‌کرد که بتواند اطراف آن را حصار یا دیوار کند چه با "خشت و گِل" یا "سَته و خار" یکی یه جافده یکی دو تا جافده یا بیشتر انتخاب می‌کرد و می‌خرید تهیه زمین جافده برای همه ممکن بود چون خیلی قیمت نداشت.

➖در این حیاط اتاق‌ها را در انتهای حیاط می‌ساختند که عموماً از خشت و گِل بود البته بعضی افراد که توانائی مالی کمتری داشتند این اتاق‌ها را با سَتّهِ و شِهار و پیش(برگ نخل) درست می‌کردند که به آنها "پاشِلی" یا "پاپیشی" می‌گفتند....

چند خانواده را به یاد دارم که با چند سر عائله سالها در این نوع خانه‌ها زندگی می‌کردند معمولاً یک اتاق هم نزدیک در حیاط درست می‌کردند بعنوان اتاق مهمانی(مجلسی) که هر وقت مهمان براشون می‌آمد، آنجا می‌نشستند...

در هر حیاط یک اتاق خِشْتِیْ یا پاشلی بعنوان آشپزخانه یا خونه "تَش چالی" وجود داشت، یه اتاق هم برای نگهداری کاه و علوفه به نام کَهْدُوٌن (کاه دان)بود .

 یک چاه آبی وجود داشت که کلیه آب مصرفی برای شستشو، استحمام، آب دادن به حیوانات مثل خر، گاو، گوسفند و مرغ از آن استفاده می‌کردند که روی هر چاه "دول بَکْرَکْ" نصب بود که به کمک آن از چاه آب می‌کشیدند.

 

کشیدن آب از چاه وظیفه خانم خانه بود که صبح زود از خواب برمی‌خواست. اول چند سطل آب می‌کشید حیاط را کلاً جارو می‌زد .بانگ مرغ و خروس و جوجه‌ها می‌زد با این آهنگ "بیچ بیچ بیچ" همه‌ی مرغ‌ها جمع می‌شدند. این آهنگ برای آنها کاملاً آشنا بود یک کاسه پُر از جو می‌کرد با دست این دانه‌ها را روی زمین بین مرغ‌ها پخش می‌کرد بعد از آن سراغ گاو و گوسفندها می‌رفت که آنها را بدوشد در این وقت کار ما بچه‌ها شروع می‌شد و در امر دوشیدن گاو و گوسفند به مادرمان کمک می‌کردیم .

پس از اتمام دوشیدن گاو آن‌ها را به گوخر(گاو خر)می‌بردیم و تحویل گاوچران می‌دادیم .با صدای بلند او را صدا می‌زدیم و می‌گفتیم فلانی این گاو فلان کس است .آنهم می‌گفت باشه یعنی تحویل گرفتم .چون این قانون بود و اگر هنگام غروب گاو برنمی‌گشت از گاوچران سراغ می‌گرفتیم اگه صبح تحویل نداده بودیم شب هنگام پاسخگو نبود و اگر تحویل گرفته بود می‌گفت تا اول غروب تا فلانجا پیشم بود....

جالب است که بدانید آن گاوبان تمام گاوها را می‌شناخت و می‌دونست هر گاو مال چه کسی است .

 

حاج سید قاسم موسوی

پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۸ 10:50 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)