مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

جیبم را بگرد

 

گرمی آفتاب را روی کمرم حس می‌کنم. وسوسهٔ چرخیدن، دوباره به جانم می‌افتد؛ اما نمی‌توانم بچرخم. حتا امکان تلاش کردن را ندارم. وقتی نمی‌توانم کاری را که می‌خواهم، انجام بدهم عصبی می‌شوم. عصبانیت، اول از همه فکرم را از کار می‌اندازد. بعد مخم را تعطیل می‌کند. بعد فلج می‌شوم و دیگر هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. بعد مثل مرده می‌افتم یک گوشه و ساکت می‌شوم. آخر وقتی آدم نمی‌تواند کاری را که دوست دارد انجام بدهد، همان ساکت بماند بهتر است. کلمات چه گناهی کرده‌اند که بیهوده خرج‌شان کنیم.

باد خوابیده و همه چیز به شکل سابق‌اش برگشته است، به جز من. شکل سابقم را فراموش کرده‌ام و شکل جدیدم مدام در حال تغییر است. بدنم دارد رشد می‌کند، طوری که لباسم دیگر نمی‌تواند بیش از این کش بیاید. لباسم توی بدنم فرو رفته و با پوستم یکی شده است. لباسِ تنگ، نفس آدم را بند می‌آورد. انگار تمام دنیا برایت تنگ شده و دارد به تو فشار می‌آورد. فشارش مثل فشار شب اول قبر می­ماند. می‌گویی الان است که شیر مادرت را بالا بیاوری.

بدجور فلج شده­ ام. هیچ تکانی نمی‌توانم به خودم بدهم. امیدم را هم از دست داده‌ام. تا به حال اینقدر طولانی مدت سر جایم خشک نشده بودم. فکر می‌کنم اگر کسی نیاید مرا بچرخاند، حالاحالاها قرار نیست حرکتی از خودم سر بزند. کاش زودتر یکی بیاید و مرا ببیند. دورتادورم از هر بیینده‌ای خالی ست و این مرا عصبی می‌کند. همه چیز این دنیا برعکس است. هر وقت دوست دارم تنها باشم، سر و کله‌ی یکی پیدا می‌شود و خلوتم را بهم می‌زند؛ حالا که می‌خواهم دیده شوم، انگار از لج من باشد، گذار هیچ­کس به این طرف‌ها نمی‌افتد. آدم وقتی همه چیزش به دیگران بستگی پیدا می‌کند، ترجیح می‌دهد بمیرد. در این لحظه جز دیده شدن،  هیچ راه حلی ندارم. در وضعیتی هستم که سرنوشتم به طور عجیبی به چشم دیگران پیوند خورده است. بدتر از همه این که روی آب هستم. با شکم روی آب دراز کشیده­ام. نه، دراز نکشیده‌ام، رها شده‌ام. نه، ولو شده‌ام. بله ولو شدن فعل بهتری است.

گاهی دست و پایم یکباره به حرکت در می‌آیند. اول نامنظم و بعد منظم؛ تنم ریتمی آرام به خود می‌گیرد اما برای به حرکت درآمدن یا از حرکت ایستادن از من دستور نمی‌گیرد؛ و این مرا کلافه می‌کند. تجربه‌ای از موقعیت جدیدم ندارم. فقط می‌توانم با خودم حرف بزنم. اولین باری است که شرایط مرا وادار به حرف زدن کرده است. صحبت کردن در مورد مشکلات حتا اگر راهی جلوی پایت نگذارد باز هم کار بی فایده­ای نیست. بزرگ‌ترین رنج‌ها وقتی به زبان در می‌آیند، آب می­روند وکوچک می‌شوند. آنچه می‌بینم آب است، و آنچه قدرت دیدنم را از من گرفته، آب است. حتا اختیار پلک­هایم را ندارم وگرنه می‌شد چشم‌ها را بست و به خلا پناه برد. به جهان خالی از همه‌چیز.

دریایی از بو دور و برم را گرفته. بوی مردار. بوی ماهیِ آفتاب خورده. انگار دل و رودهٔ ماهی توی دماغم کار گذاشته باشند. سرم زیر آب می‌رود، بالا می‌آید اما این بو تمامی ندارد. گاهی حس می‌کنم کسی دارد به من نزدیک می‌شود. می‌گویم الان است که مرا ببیند. به سمتم بیاید. بعد حس می‌کنم دارد نزدیک می‌شود. نزدیک و نزدیک‌تر. فضا سنگین می‌شود. دلخوش می‌شوم، الان است که دستی به شانه‌ام بزند و مرا به سمت خودش بچرخاند. می‌چرخاند. چرا نچرخاند. من برایش یک کشف خواهم بود. جهان را کنجکاوی جلو می‌برد و امیدواری سر پا نگه می‌دارد. حتمن وسوسه می‌شود که مرا بشناسد. پس باید مرا بچرخاند تا سر از کارم در بیاورد. ولی از آن دست‌ها خبری نمی‌شود. نه به جلو می‌روم و نه سرپا مانده‌ام، انگار با جهان بیگانه شده‌ام. بیگانه‌ای روی دست آب که تمام قواعد به آن پشت کرده. نمی‌دانم زمان می‌گذرد یا ایستاده. نمی­دانم نفس می‌کشم یا نه. نمی­دانم خوابیده­ام یا افتاده. فقط می‌دانم سنگینم. سنگینم یا سبک؟ نه، مطمئن نیستم. امواج می‌آیند و مرا روی دست می‌گیرند. بالا و پایین می‌کنند. می‌رقصانند و بعد ترکم می‌کنند و باز تنهایم.

سر که زیر آب می‌رود، صداها در هم و تیز می‌شوند. قدرت شنوایی گوش چند برابر می‌شود. اگر کسی آن سوی ساحلی دور، دستش را زیر آب کند و دو سنگ را به هم بزند، این سوی دنیا شنیده می‌شود. اما به محضی که سر بالا بیاید همه جا ساکت می‌شود. همه­ی این‌ها معمول هستند و هیچ چیز غیرمعمولی وجود ندارد و همین ناامیدترم می‌کند. مانده‌ام چه کنم. البته جوابش مشخص است، هیچ. چون عملن کاری از من بر نمی‌آید. هر عملی به عاملی غیر از من نیاز دارد. من فقط می‌توانم نقش یک مفعول مفلوک را داشته باشم. تا دیده نشوم بلاتکلیفم. یکی باید بیاید و بگوید که من چه کسی هستم. خنده­دار است اما کی بودنم برای خودم سوال‌تر از دیگران است. بدتر از این که، ندانم باید دلتنگ چه کسی باشم؟ ندانم چه کسانی چشم به راه منند؟ هیچ خاطره‌ای ندارم. دریغ از یک دقیقه خاطره که در یادم مانده باشد. حاضرم یک دقیقه خاطره به من برگردانند و با همان ساعت‌ها مشغول باشم، بی آن‌که حوصله‌ام سر برود.

...

گله‌ای ماهی که انگار اولین بار است متوجه من شده‌اند، باز پیدای‌شان می‌شود. با یک شلیک دسته جمعی هجوم می‌آورند به سمتم. هر کدام به قدر دهانش و به اندازه زور آرواره‌اش قسمتی از من را می‌کند؛ بدنم تکانی می‌خورد و همین ماهی‌ها را فراری می‌دهد. اولین‌شان که فرار می‌کند مابقی هم مثل گلوله پشت سرش می‌روند. یکی‌شان که ایستاد، آن­های دیگر هم می‌ایستند. از همان فاصله دوباره چشم‌شان به من می‌افتد و انگار دوباره مرا کشف کرده باشند با همان ذوق و با بی احتیاطی اول به من حمله می‌کنند. بعد نوبت به گلهٔ ماهی‌های بزرگ‌تر می‌رسد و کوچکترها جای‌شان را به آن‌ها می‌دهند و می‌روند که لقمه‌ای اندازهٔ دهان‌شان پیدا کنند. ماهی‌های بزرگ‌تر تکه‌های بزرگتری از من می‌کنند. با این که دردی حس نمی‌کنم ولی از این که دارم مُثله می‌شوم، عصبی‌ام. دارم تکه تکه کم می‌شوم. دیگر به دهانشان نگاه نمی‌کنم و لقمه‌های‌شان را نمی‌شمارم. تسلیمم. قبول می‌کنم که این هم می‌تواند راهی باشد برای پایان بخشیدن به همه چیز. کاش گنده‌ترین‌شان می‌آمد، مرا یک لقمه می‌کرد و تمام می‌شد. ولی نه، این­ها این­کاره نیستند. انگار ساعت کارشان تمام شده باشد، یکباره از من فاصله می‌گیرند. حافظه‌ی چندانی هم ندارند که بروند و برای ماهی‌های دیگر تعریف کنند که چه دیده‌اند و کجا دیده‌اند. می‌روند و فراموش می‌کنند از کجا سیر شده‌اند.

 

ادامه دارد....

پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ 6:33 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)