مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سرود آرزو

كار اصلي دكتر مزارعي معلمي بود ، معلمي زبان و ادبيات انگليسي ، و او كه زبان و ادب پارسي را نيك مي دانست و شاعري توانا بود از جمله معلمان موثر و موفق در زبان و ادبيات انگليسي به شمار مي آمد ، بر شاگردانش تاثيري ماندگار مي نهاد و در آنان حس احترام و محبت بر مي انگيخت .

در سال ۱۳۵۳ به دانشكده مكاتبه اي انتقال يافت و در بخش زبان و ادبيات انگليسي اين دانشكده به فعاليت پرداخت .

در سال ۱۳۵۵ پس از دو سال اشتغال در دانشكده مكاتبه اي به قصد ادامه تحصيل به كشور آمريكا سفر كرد . نخست در دانشگاه اوكلاهما و سپس در دانشگاه " سن ديه گو " از رساله دكتري خود با عنوان " مفهوم رندي در شعر حافظ " دفاع كرد .

مرحوم در آذرماه سال ۱۳۶۲ به وطن بازگشت و كار تدريس را در دانشگاه تهران و دانشكده ادبيات فارسي و زبانهاي خارجي دانشگاه علامه طباطبايي از سر گرفت .

در تابستان سال ۱۳۶۴ بار ديگر آزرده جان و دلشكسته به قصد معالجه و تكميل مطالعات خود به آمريكا سفر كرد ، سفري بي بازگشت و در بهمن ماه سال ۱۳۶۵ چراغ عمرش با وزش تندباد سكته قلبي فرو مرد .

در ادامه يكي از آثار ماندگارش به نام " ايران " كه در غربت سروده و به خاكپاي مادرش تقديم كرده  ، حضورتان پيشكش مي گردد .

گفتم اندر غربت تاريك غرب

خاك مردم سوز را ، تربت كنم

يعني اندر گير و دار هول و هجر

ميهن از آب و گل غربت كنم

دفتري رنگين ، گشادم پيش روي

قصه پرداز جوان ها ، پيرها

كندم از اوراق و بنشاندم به قاب

گرد خود ، گلچيني از تصويرها

خواهرانم را در آن جا يك به يك

گوشه اي آراستم در خوردشان

در ميان لاله و گل ، غنچه وار

كودكان را جاي دادم ، گردشان

بر سر اينان ، حضور مادرم

سايه رحمت فكند و سروري

آنكه هر جا نقش پر مهرش نشست

شد برايم ، سرزمين مادري

نيزه داران قلم را خواستم

پاسدار راه و رسم مرزشان

كودك دل را نشانيدم خموش

در حريم حكمت و اندرزشان

" خواجه " را گفتم كه وا گويد به فال

چند و چون گردش ايام را

در مصاف او در آوردم به بزم

سعدي و فردوسي و خيام را

ديدم اين ايران غربت ساخته

خالي از موسيقيش ، غم خانه است

درد دردش را ،خريدارم به جان

كاين شراب تلخ از آن خمخانه است

لاجرم زينجا و آنجا ، هر چه بود

گرد كردم سوزها با سازها

خلوت من با فشار دكمه اي

محشري سوزان شد از آوازها

موجي از تحرير جانبخش قمر

در حرير لحن دلكش ريختم

شعله اي از ساز جانسوز صبا

با دم گرم بنان آميختم

ني ، شكايت ها حكايت كرد و خواند

از جدايي ، آتشين افسانه اي

بر رخ آيينه ها پاشيد حزن

رعشه هاي شمع بي پروانه اي

تا به خود باز آمدم ديدم كه نرم

از در و ديوار مي بارد سرود

كلبه من ، غرق شعر و نغمه گشت

بر روان نغمه پردازان درود

اهتزاز پرچمي پروانه وار

در طواف ارتعاش شمع بود

آنچه از ايران زمين مي خواستم

يك به يك در خلوت من جمع بود

ديدم اين ايران غربت ساخته

گرچه بنيادش عزيز و محكم است

در كمالش ، هر چه مي كوشم دريغ

باز مي بينم ، كه يك چيزش كم است

اين بنا ، در جذبه هاي انس و عشق

خشتي از آن خانه ويران نشد

پرچم و تصوير و شمع و شعر و ساز

هر چه گويي شد ولي .... ايران نشد .

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ 23:34 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)