مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سیری در اشعار آرزو به دل، باقر نظری فرد


شکر می کنم سرزمینی را که در آن متولد شده ام/سرزمینی پاک که ما آلوده اش کردیم


این شعر زیبا از جناب آقای نظری فرد در وصف زادگاه خود مزارعی (وحدتیه) است شعری که مالامال از صداقت و سادگی و احترام به سرزمین مادری است،ایشان که به تازگی پای در وادی اسرارآمیز شعر و شاعری گذاشته است بسیار به سرزمین آبا و اجدادی خود دل شیفته است و در یکی دیگر از اشعار خود چنین در وصف دشتستان می سراید:


اهل دشتستانم/رطب هایش بسی شیرین/وقصبش همچو ازگیل ترد و شیرین است/صفا دارد سر شاوی نشستن ظهر گرما.......


بی نهایت این شعر هیجان انگیز و احساسی است.شاعر چنان به نخلستان و خرما و گرمای دشتستان خو گرفته است که حاضر است غذایش ماست و خشکو و رطب شاوی باشد اما در وطن خود زندگی ساده و درویشانه زندگی کند و حلاوت و لذت آن را با انگبین و عسل معاوضه نمی کند.
آرزو به دل در اشعار خود با زبان شیرین طنز به جنگ ناملایمات می رود وسعی می کند هیچ گاه اشعارش تلخ و مایوس کننده نباشد مثلاً وقتی شاعر می خواهد وارد خورموج شود که سرزمین آتش و گرماست و طبیعت وحشی و سوزان آن هر کسی را به ناله و فغان و ناسزاگویی وا می دارد چنین می گوید:


خنده ام را روی باربند ماشین/ جا سازی کردم/ تمام جاده می خندیدند/ فرمان خنده اش گرفته بود/ گرمای جاده خورموج یخ زد/ انجین تشنه شد و گریست.


آری شاعر با سلاح خنده پای به آن دیار می گذارد و برای اهالی آن دیار هم کوله باری از خنده ولطیفه و سرور به ارمغان برده است.
آرزو به دل بسیار متواضعانه و واقع بینانه از شعر خود سخن می گوید و ایمان دارد که شاعری ساده و تازه کار وکم توشه است و شعرش به دور از تکلفات و تصنعات و آرایه های ادبی است واذعان کرده که « شعر بی پاپیونم» وقتی خود را با اشعار شاعران کلاسیک و آکادمیکی چون حسین و علی حسین جعفری و گودرز رحیمی مقایسه می کند عرق شرم از رخسار فرو می ریزد اما مایوس نمی شود و چنین به خود دلداری می دهد:


شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد/ من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم


با عشقی فراوان در جلسات انجمن ادبی باران حاضر می شود،دست از تلاش و تمرین و سرودن بر نمی دارد و به خوشه چینی و گرد آوری خرمن معرفت می پردازد.ایشان بسیار بسیار مجذوب انجمن است زیرا می بیند تنها در این محفل است که عده‌ای دل سوخته و عاشق عصر های پنج شنبه گرد هم جمع می شوند و فارغ از دنیا و مافیها به ستایش عشق و خرد و فرهنگ می پردازند به همین دلیل در یکی از اشعار خود این گونه محفل باران را توصیف نموده است:


شب تاریک شد/ باران گرفت/ برق شب تاب ها همه جا را روشن کرد/ فانوس ها را از انبار های قاجار/ بیرون ریختند/ بارانی ها آمده بودند/ کشاورز می رقصید/ حاج اکبر تار می زد/ گودرز نقاره چی بود/ آقای جعفری سرود می گفت/ ستار نی می نواخت/ سید قاسم قند خرد می کرد/ بیدل سردسته چوب بازی بود/ حاج عدنان یزله می رفت/ خانم معلم دستمال بازی بلد نبود/ مسخره می کرد/ گوهر خبر نداشت/ نشسته بود قصه می گفت.


در یکی دیگر از سروده های خود ماجرای شعر خوانی خود را در انجمن بیان کرده است که چگونه با تشویق دو تن از اعضای انجمن؛ جوان شده است پر پرواز گشوده است و به شاعری خود دل گرم شده است:


شعرم گل کرد/بارانی ها مسخره ام کردند/ لج کردم/ دو تن از انجمنی ها کمکم کردند/ سرودم را در لابلای گیسوانش قایم کردم/ کلی جوان شدم/ حالا تازه می توانم پرواز کنم/ در شهرهای بی سروته خودم

 

کم کم ترسش از انجمن و شاعران رسمی و پاپیون دار و تحصیل کرده می ریزد و جلوه های عشق و جنون را که از میان گیسوان یار پیدا کرده است برای دیگران باز می نمایاند.


گیسوانش را شانه زد/شعر ها گل کرد/شعرها رقصیدند/شعر ها به عاشقان خوش آمد گفتند/ شعرها مهمان نوازی کردند/شب شعر بود/ ایرجو آمده بود/ به بارانی ها تبریک گفت و رفت/شعر ها روی شهر سایه انداخته بودند/ پرواز کبوتران تماشایی بود.


او معتقد است این همه ذوق و قریحه شاعری را از بوی گیسوان یار وام گرفته است زیرا:
بوی شبانگاهی گیسوانش/ سروده هایم را دعا کردند.
شاعر آرزو به دل مشهد نرفته ،به خاطر نجابت روستایی که دارد خجالت می کشد عشق و علاقه فراوان خود را نسبت به معشوق بر زبان آورد لذا با لحنی شرمگین وپر از حجب و حیا می گوید:


شرم دارم بنویسم دوستت دارم/ تو کجا من کجا/ تو از شهر پریا/ من از شهر آدما.

ایشان در یکی دیگر از اشعار خود آورده است که لازمه پیشرفت در شعر و شاعری تشویق و تحسین است:


شعرا هم می میرند/ وقتی نوازنده نداشته باشند/ خوایم را می گذارم پای شعری/ که بیدارم کند/ و سیری بخندم.


در یکی از اشعار خود چقدر غروب خورشید را زیبا توصیف کرده است واقعا حیرت انگیز است


وقتی زمین خورشید را بلعید/ مزرعه شالیزار جشن گرفت


یکی از زیباترین و بهترین اشعار آرزو به دل،قطعه زیر است که نشان می دهد شاعر کم کم به کمال شعری و پختگی رسیده است تا جایی که باید گفت سخن خود را به عرش رسانده است
آسان نبود لحظه خداحافظی/ بدون کام از لبانش/ که گریه را تداوم می بخشید/ دست هایش را پر از گریه کرد و رفت/تا آتش را آبیاری کند.
وقتی این شعر را شاعربزرگ علی حسین جعفری می خواند و می شنود با شور و هیجان چنین زبان به تحسین می گشاید
مرحبا! مرحبا! این شعر را جنیان به قلم « عموباقر» جاری کرده اند.این شعر پر از شاعرانگی « فرا باقر» است.
گودرز رحیمی از دیگر شعرای بزرگ انجمن نیز با خواندن این شعر چنین می گوید
عمو باقر سلام،بسیار نسبت به شعر هایت شک کرده ام.بسیار برایم سخت است باور کنم این شعر سروده شماست.عذر می خواهم که با صراحت می گویم زیرا سبک شعری شما تا آن جایی که من با آن آشنا هستم مثل لوتی های قدیم است
اما حسین باقری داستان نویس و منتقد ادبی در توصیف و تمجید آقای نظری فرد چنین گفت:
چه خوش بختی است که به ما رو نهاده است،عجب شعرهای خوبی است. و در ادامه به تشریح و توضیح آن پرداخته است.
خانم گوهر نجفی نیز به دفاع از آرزو به دل روی آورده است و چنین لب به سخن گشود:
من ایمان دارم که عمو باقر شعرهایش از خودش است.کم کم پیشرفت کرده است.
در پایان این نوشتار لازم میدانم که مراتب قدردانی و احترام خود را به تک تک اعضای پیر و جوان انجمن ادبی باران ادا کنم زیرا در سایه توجهات آن انجمن است که افرادی چون آقای باقر نظری فرد با وجود سن بالا و سواد اندک(ششم نظام قدیم)پله های ترقی و پیشرفت را طی کرده است و به چنان جایگاهی خود را رسانده است که همه را به تعجب و تحسین وادار نموده است.


خدا کرم پدیدار،جزیره خارگ شهریور ماه سال ۱۳۹۸

جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۸ 17:43 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)