آن سه پرستار
ادبيات كرونايي
آن سه پرستار
گوشه اي از فداكاري پرستاري در سياهه ادبيات
نويسنده : دكتر سيروس عباسي
پرستاران بخش عفوني بيمارستاني در مركز شهر بودند ؛ اونها سه نفر بودند كه از دوران دانشجويي با هم بودند ؛ خوابگاه دانشجويي مشترك ، كلاسهاي درس دوره پرستاري ،كارآموزي و كارورزي ؛ امتحانات سخت مياندوره اي و پاياندوره اي ؛ وخيلي مشتركات ديگر اين پسران اهل مطالعه و كار را به دوستان صميمي و يكدل تبديل كرده بود ... ؛ طرح اجباري پرستاري را هم كنار هم بودند و بعد از طرح هر سه نفر وارد بيمارستاني در مركز شهر شدند ؛ ابتدا از بخش اتفاقات شروع كردند و بعد از حدود ٥ سال شدند پايه هاي ثابت بخش عفوني. داريوش كه از همه درسخوان تر و كوشاتر بود خيلي زود تبديل شد به مغز متفكر بخش ؛ او همه چالشهاي علمي پرستاري را با كمي بررسي و با كمك بقيه دوستان و گاهي هم ضمن تماس با پزشك بخش رتق و فتق ميكرد ... دوره همه گيري كرونا ويروس كه شد ؛ دختر كوچولوي داريوش هم وارد شش ماهگي شده بود ؛ اما داريوش خانواده اش را به ندرت ميديد ؛ او ترجيح داده بود كه دوري شش ماهه اش را شبها و روزها تحمل كند تا بتواند تمام قد بماند و شيفت بگيرد و از تجربياتش براي مهار بيماري و كمك به بيماران ، استفاده كند ؛ داريوش ميگفت : الان موقع جنگه با كرونا ؛ جنگي كه در آن كادر درمان و بيمارستانها خط مقدم و مردم همه پشت خط هستند ... محمد ، بچه ناف آبادان بود و بعد از پايان طرح و مهاجرت و ماندگاري در شهر جديدش ؛حاال شده بود بقول خودش " بچه ناف شهر " او اهل مزاح و خنده و هيجان بود ؛ در عين كوشش و مطالعه هميشه هم نكته هايي داشت تا شيفت را براي دوستانش و ساير همكاران و حتي براي بيماران بخش خوشمزه تر كند !! محمد هميشه ميگفت " خدا يكي ، محمد هم يكي " فعالا هم برنامه اي براي ازدواج نداشت !! با ظهور كرونا و آغاز همه گيري به او ميگفتند " شايد كرونايي او مجرد بود و هم پيدا بشه تو را بگيرد " و محمد با خنده ميگفت " عامو ولوم كو ! مو ميدونوم كه كرونا هم تو تله مو نميفته " و نفر سوم كه پسر آرام و موقري بود ، سياوش نام داشت ؛ سياوش از اون پرستاراني بود كه براي همه بيمارانش طرحواره ميكشيد و از ابتدا تا انتهاي شيفت طبق طرحواره به اونها رسيدگي ميكرد ! حتي در شيفتهاي طاقت فرساي شب هم يك دقيقه نميخوابيد و مو به مو كار بيماران رو انجام ميداد؛ كرونا كه اومد سياوش هم شد پايه ثابت مبارزه با كرونا ؛ شيفتهايش را پرميكرد و اضافه كار هم ميماند ؛ اتفاقا با كمك پزشك عفوني بخش يكسري مواد و داروهاي جديد را به بيماران ميداد كه خيلي هم مفيد بودند ؛! بچه هاي بخش به او لقب " رازيانه" داده بودند ! خودش هم بدش نميومد چون براي هر بيماري " نسخه اي در چنته اش داشت " مثالا بحبوحه جنگ و درگيري كرونا بود ؛ بخش با تختهاي اكسترا بالغ بر ٥٠ تخت داشت كه پر از بيمار پير و جوان بود ؛ پيرمردي كه بعداز برگشت از سفر چين مبتال و بستري شده بود ؛ مردميانسال تاجري كه در سفر به ووهان بجاي ادكلن و كرمهاي آرايشي ، كرونا را براي خودش و همشهريانش آورده بود ؛ مرد جواني كه براي خريد سفره عقدش ؛ ويروس را گرفته و اكنون بستري بود ؛نامزدش هم در بخش ديگري بود ؛ مرد كشاورزي كه براي تهيه سم وكود رفته بود به اداره كشاورزي و ..... خالصه بخش سرريز بود ؛ با وجود تمام رسيدگيها روزانه سه تا چهار نفر به بخش ويژه منتقل ميشدند !! پرسنل با تمام وجود ميدويدند ، حتي فرصت دستشويي رفتن هم به سختي پيدا ميكردند ؛ چاي و رست و ... كه نادر بود ؛ پزشكان و پرستاران و پرسنل خدمات و .... نترس و شجاعانه به امور بيماران ميرسيدند ؛ شايد فرصت نداشتند كه فكر كنند ممكنه خودشون مبتال بشند ! كم كم امكانات حفاظتي پرسنل هم به ته كيسه خورده بود و پرسنل داشتند چند بار چندبار از لباسها و ماسك و عينكهاي محافظ ، استفاده ميكردند ؛ ميبردند خونه ميجوشاندند و دوباره ميپوشيدند؛؛ معلوم نبود كه اين جنگ تا كي طول ميكشه پس مجبور بودند با داروندار بيمارستان بسازند ؛ شب و روزها پشت سرهم ميگذشت و راهروها و پاركينگ بيمارستان هم شده بود بخش عفوني و همه بچه ها كارشون سخت و سخت تر شده بود ؛ بين خودشون هم بيماري و حتي مرگ عادي شده بود ! پنجشنبه سختي بود و همه بخش در حال انفجار بود ؛ مرگ و مير كرونا هم بيداد ميكرد ، همه در حال كار كردن بودند كه تلفن بخش زنگ زد !! سرپرستار بخش كه طبق معمول داريوش بود گوشي را برداشت ؛ صحبت كوتاهي كرد و كمي مكث كرد !! تو خودش رفت ! محمد و سياوش بدو رفتن طرف داريوش ؛ ساير پرسنل و پرستاران هم با ترس و جديت اين صحنه را دنبال كردند " داريوش گفت : متأسفانه بعضي از پرسنل بخش رفوذه شدند و بايد بخش را ترك كنند !! " كسي منظور داريوش را نفهميد ، محمد فوري گفت " مو كه حتماا قبول شدومه " داريوش نگاه غمگنانه اي به آن دونفر انداخت ؛ اشك در حدقه اش حلقه زد ! ولي بتدريج بر رفتارش مسلط شد و خنده مليحي زد و گفت " از بعضي پرسنل و پرستاران بخش تست كرونا گرفته شد ، سه نفر رفوذه شده و بايد بخش را ترك كنند " بله آن سه نفر خودشان بودند ؛ رفوذه ها ،داريوش و سياوش و محمد بودند! تست كروناي اونها ،مثبت شده بود و بايد " قرنطينه " را شروع ميكردند ! قرنطينه خانگي و تغذيه مناسب و درمانهاي غيردارويي ! بعد از يك هفته بيفايده بود و هر سه نفر توي همان بخش خودشان بستري شدند !! درمانهاي دارويي يكهفته اي كارساز نشد ؛ ابتدا محمد ، با بروز عاليم تنفسي وسي تي اسكن مثبت به بخش ويژه رفت ! بعد از محمد داريوش و سياوش هم رفتند بخش ويژه ! يكهفته نشده بود كه محمد " قبول شد" بله محمد در نبرد تن به تن با كرونا " آسماني شد " بعد از محمد داريوش هم " رفت " و شش ماهه اش را در اين دنياي تاريك تنها گذاشت ؛ سياوش ماند و يك لوله شماره ٨ توي ناي و يك دستگاه ونتيالتور و نبرد و نبرد !!! چه شبهاي سياهي كه سياوش ، سياهي كرونا را درون ريه هايش احساس ميكرد ، و چه لحظه هايي كه بدليل هيپوكسي ، و افت فشار خون ميمرد و دوباره برميگرداندنش !! باألخره هر چه بود او ماند و رفيق نيمه راه شد !بعد از دوهفته سياوش كمي بهتر شد و از دستگاه جدايش كردند ؛ او با چشمان خودش مرگ همرزمانش را ديده بود ؛ و به اونها هم ته دلش قول داده بود كه انتقام شون رو از كرونا بگيره ! بله سياوش به بخش برگشت ؛ يكي از پرستاراي بخش پرسيد سياوش : االن كه همه گيري فروكش كرده !؟ چرا تو هنوز سه تا ماسك ميزني ؟؟ " من به داريوش و محمد قول دادم كه جاي اونها هم تا لحظه آخر بجنگم ! دو تا ماسك هم به نيابت اونها ميزنم " روز آخري كه همه ماسكهاشون رو باز ميكردند ، سياوش اشكهاش رو به سختي پنهان كرده بود ، او سه تا ماسك را از صورتش باز كرد و هق هق شروع كرد به گريه كردن !! گريه خوشحالي بود براي كنترل اوضاع ، يا گريه اي براي دوستان شهيدش ! خدا ميدانست و خود سياوش .
سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۸ 10:54 سید حسام مزارعی









