«دلم قبر است»
«دلم قبر است»؛ در سوگ حسن انصاری (اَمرو هیچستانی) و این روزها / حسین باقری
شهریور ۲۹, ۱۳۹۹ مدیریت جن زار نقد شعر 0
در سوگ حسن انصاری (اَمرو هیچستانی) و این روزها
حسین باقری
۱. دلم قبر است.
چه روزهای سختی، چه روزهایی! خورشید در چرک طلوع میکند و در لجن غروب. چه روزگاری! چه ظلماتی! حال هیچکس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما میشناسیم و میبینیم. انگار دورهی ما پیش از خودمان تمام شده است. سراسر قیر است و قبر، دوده و اندوه. همه چیز رو به زوال گذاشته و تفاوت فعلِ این جمله با آن جمله چه ناچیز است: مُردن، کُشتن، خودکشی، کشته شدن، نیست شدن و سربه نیست گشتن؛ و اینک مرگِ رفیق. «اَمرو مُرده است.» در این اندوهِ همه گیر، نمیشود به چیزی پناه برد حتی گریه؛ از طرفی بیم آن میرود که گریه عملی خودخواهانه باشد. که مبادا این ماتمِ عمومیت یافته، سوگی خصوصی فرض شود؛ اینک انبوهیِ مُردههاست و فزونیِ جنازهها. «اَمرو مُرده است.» و خیلیهای دیگر. نوشتن از این روزها سخت است، آنهم با این یبوستِ قلم.
مرگ شبیه هیچ چیز نیست، حتی خودش. اَمرو شبیه هیچ کس نبود، حتی خودش. خودش که اَمرو نبود، حسن انصاری بود و نبود شد. «اَمرو مرده است»؛ و این مسئلهی او نیست. مسئلهی ماست. ما بازماندگان. ما که او را میشناختهایم و با او رفاقتها داشتهایم و جنازهاش را ناباورانه زیر خاک کردهایم. به قول ویتگنشتاین: «مرگ رویدادی در زندگی نیست. ما مرگ را به تجربه در نمیآوریم.» چه رشکانگیز است این جمله. او از مرگ خودش بیخبر است و ما پر اندوه از نبودِ او. همان روز خاکسپاری از ذهنم گذشت: اَمرو را از زمان گرفتیم و به زمین سپردیم. ما وداعگویان بودیم و اَمرو سلام گویان: «آن که رهسپارِ خاک بود، بر آنان که رهسپار مرگاند سلام میداد.»
مرگ مسئلهای است مربوط به زندگان. به واقع نه خود مرگ، بلکه آگاهی از مرگ است که برای آدمیان مسئلهساز است. آدمیان از مرگ خویش آگاهاند، از این روست که مرگ برایشان به یک مسئله بدل میشود. ما در مرگ دیگران، مرگ خود را میبینیم. مرگِ دیگری یادآور فناپذیری خود ماست. در مواجهه با امر فناپذیر است که سوژه به بیپناهی و حقارت خویش در برابر قدرت طبیعت پی میبرد. همهی شواهد بر بی دفاعی ما صحه میگذارد. به هر سو که نظر کنیم، بازتابی از حضور دائمی و مفرط مرگ و تباهی در زندگی را میبینیم، از تصمیم ناپذیری میان مرگ و زندگی. همهی موجودات سرنوشتی محتوم دارند: مرگِ تدریجی یا مواجههی ناگهانی با مرگ. راههای مختلفی وجود دارد برای روبرویی با این واقعیت که زندگی همگان، از جمله کسانی که دوستشان داریم، روزی پایان خواهد یافت. کهنترین و معمولترین شکل تلاش بشری برای کنار آمدن به آن، باور به تناهی و کرانمندی حیات است (باور به زندگی پس از مرگ.) شاید این فانتزی/ اسطوره، امروز نیز همچنان نقش مهمی برعهده داشته باشد و ترس از فناپذیری خویش به لطف نوعی آرزو/ خیالِ جمعی ناظرِ به حیاتِ ابدی در جایی دیگر، تسکین یابد. اما شکلی دیگری از مواجهه نیز وجود دارد، و آن اسطوره زدایی از مرگ است. این باور متضمن آگاهی روشنتری است از اینکه کل جامعه بشری چیزی جز جماعت میرندگان نیستند؛ و یگانه راه بقا، زندگی در خاطرهی زندگان است. فروید پیوسته استدلال میکرد که آداب و رسوم و باورهای مربوط به مرگ برای این اجرا میشوند تا رویدادی مطلقا غیرمنطقی و بیمعنا را به رویدادی تبدیل کنند که معنایی داشته باشد. مرگ، ترس و رازوارگی ایجاد میکند، و دین داستانها و آیینهایی برای ایجاد آرامش و تسلیبخشی به وجود میآورد. فروید باور داشت که کسب آمادگی برای مرگ از طریق مشارکت در بیحسی روانی فرد، به عنصر مضاعف تسلیبخش تبدیل میشود. نوربرت الیاس نیز در «تنهاییِ دم مرگ» آورده است: در یکی از شعرهای دوران قرون وسطی – داستان سه تن را میخوانیم که در گذر از کنار قبری گشودهاند؛ و مردگان به آنها میگویند: «شمایان هماناید که ما زمانی بودیم و ما همانایم که شما روزگاری خواهید بود.»
۲. این هم یک شوخی است؟
انسان میمیرد و این سزاوار انسان نیست. «اَمرو بیگاه مرده است» و این سرنوشت سزاوار او نبود. از او که مرده است، دو کتاب به جا مانده و انبوهی از خاطرهها و خندهها: «مطبوعاتیهای نامطبوع من، ۱۳۸۶» و «تلقند، ۱۳۹۸». حسن انصاری، تلقند را با این سطر به خوانندگانش تقدیم داشته است: «به همهی کسانی که فرصتی برای خندیدن نیافتند.» فرصت برای خندیدن؟ چه آرزوی دوری را با خود به خاک برد. آنهم در روزها و روزگاری که هوشنگ گلشیری فریاد کرده است: «آنقدر عزا بر سرمان ریختهاند که فرصت زاری نداریم.»
حسن انصاری با نام مستعار اَمرو هیچستانی، دبیر زبان و ادبیات فارسی، شاعر و طنزپرداز که کارنامهای ادبی به بلندی عمرش داشت. آن چنان که در محفل دوستان و آشنایان نیز یا در حال پرداختن به وجهی از ادبیات کلاسیک فارسی بود یا طنازی بود که با باریکبینی و شوخ طبعی، مجلس گرم میداشت. با معلمی، روزگار میگذراند و با برگزار داشتن نشستهای ادبی و داشتن یک ستون طنز اختصاصی در هفتهنامههای استانی مغازله و معاشقه میکرد.
گوگول، طنز را «خنده در میان اشکهای نامرئی» میدانست؛ اَمرو نیز برای طنز، تعریفی پیشنهاد داده است: «تلقند». تلخی توامان با شیرینی. خندهای که چاشنیِ گزیدن میشود. کارکرد طنز در جامعه، روشنگری است. تا آنجا که همه چیز را موضوع انتقاد خود قرار میدهد. طنز یکی از ساحتهای اندیشگانی انسان است که فرصت تفکر و تعقل را فراهم میآورد. اصولا امر جدی و خشک، امر مشکوکی است، و طنز میخواهد با قلقلک دادن، آنها را به پرسش بگیرد. طنزپرداز میکوشد از این طریق، موضوعات و مسائل جدی، عمیق و بنیادی اجتماعی/ انسانی را در شکلی جدید صورتبندی کند تا مخاطبانش را ضمن خندیدن به سوژه، به اندیشیدن پیرامون آن نیز وادار کند. در بسیاری مواقع بویژه در جوامع بسته که فضای آزاد نقد در دسترس نیست، طنز به گونهای فعالانه و زیرکانه امکان تابوشکنی و پرداختن به امورات ممنوعه را میسر میسازد. و اَمرو آگاهانه انگشت در لانهی زنبور میکرد. حسن انصاری به مانند همهی آزادگان و وارستگان همواره دغدغهی اجتماعی داشت و با زیرکی طرح مسئله میکرد، البته گاه گرفتار می آمد و نقدش گریبانگیر او میشد.
یکی از شیوههای آفرینش طنز، نقیضهپردازی یا تقلید خندهدار از آثار ادبی شناخته شده و معروف است. نقیضه، باژگونه کردن یا نوعی تقلید سخره آمیز ادبی است که در طنزنویسی کاربرد بسیار دارد. انصاری با تسلطی که بر ادبیات کلاسیک داشت به خوبی از این ظرفیت بهره میبرد. شاید بتوان گفت شیوه و شگرد خاص اَمرو هیچستانی در هفتهنامههای استانی، استفاده از مثنویهای داستانی نسبتا بلند بود. برای نمونه مثنویهای «لیلی و مجنون/ در آینهی جنوب»، «رام و سیتا/ در پیغام» و «بیژننامه و لیلینامه/ در اتحاد جنوب» را میتوان از آن جمله برشمرد. در این شیوه، انصاری با طرح یک داستان با مایههای عاشقانه، به بیان مشکلات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی میپرداخت، و طرح مسئله میکرد. یعنی مسائل روز را در لفافهی ادبیات شناخته میکرد تا گفتنش را کمخطر کند و جذابیتش را دو چندان سازد.
با هم میخوانیم بریدهای از شعرِ طنزِ: «درد بی دردی، از مجموعهی تلقند، حسن انصاری، صفحه ۵۸»:
به من گفتا شبی یاری که «اَمرو»
تو ای ناشاعر بی چشم و بی رو
چرا تقلند کمتر می نگاری؟
دو هفته می شود چیزی نداری
که ترساندت که گنگ و لال گشتی؟
چو مرغی بی پر و بی بال گشتی
تو که ای جان من ترسو نبودی
و اهل ترس از لولو نبودی
زبان بگشای تلقندی دگر گوی
خطر کن شعر طنزی تیزتر گوی
بدو گفتم سخن های تو نیکوست
ولیکن این نه از ترس است ای دوست
در این آزاد جا، ترسیدنم چیست؟
هراسان گشتن و لرزیدنم چیست؟
چو مردم را همه یارانه دادند،
همه بی خانگان را خانه دادند،
چو بیکاران را تماما شاغلاندند،
تمام زشت ها را خوشگلاندند،
تمام خانه ها را گاز دادند،
بُت کپسول را پرواز دادند،
کچل ها را تماما شانه دادند،
به مستان جملگی پیمانه دادند،
چو دنیا جمله در امن و امان است،
زبان طنز بنده، بی زبان است
به صحرا بنگرم مشکل نبینم
به دریا بنگرم مشکل نبینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
تمام مشکلات خلق، حل گشت
……
پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۹ 23:34 سید حسام مزارعی









