جشن خر دزدون
داستان کوتاه از کتاب مغززبان ؛ دقیق المغزتوزی ؛
نوشته سیروس عباسی
"جشن خر دزدون"
دقيق المغز توزي معلم کلاس بود ! توي چشم تك تك بچه هاي كلاسش !نگاه كرد؛ با حرارت و تندتند حرف ميزد ! او ادامه داد: خوب بچه هاي خوب و باهوش !
حالا بشنويد يكي از قصه هاي كودكي ما را 👇
خدا بيامرز مادربزرگم تعريف ميكرد:
در روزگاران قديم دهي بود كوچك وپراز الاغ !و قاطر ! بسيار هم حاصلخيز و زيبا! مردم ده سرگرم كارهاي خود بودند و امورات ده ،خواه ناخواه افتاده بود دست كدخدا!!
بله ده قصه ما كدخداداشت و كدخدا براي خودش خدم وحشم و اماكن بسيار داشت !!
كدخداها يكي بعد از ديگري مي آمدند و امورات دهات و دهاتي ها را رتق و فتق ميكردند!! از روزگار سياه مردم ده !! يك كدخدايي آمد زورگو ، دزد ، جلّاد و سيّاس!!
كدخداي ده خودش به نوعي هم شريك دزد بود هم رفيق قافله !!
غير از تمام كارهاي بد و اخلاق نادرستش ،رفقايش و آدمهايش هم خيلي بد بودند ؛ يكي ازكارهاي بد آدمهاي كدخدا " خردزدي و قاطر دزدي " بود!
در فصل خرمن و برداشت محصولات كه همه مردان و زنان ده ميرفتند براي برداشت محصولاتشان و ده از آدم بزرگها خالي ميشد ، كدخدا دزدان تربيت شده خودش را ميفرستاد تا خران و قاطران ده را ببرند و به كاروانها و مسافران بين راه با قيمتهاي گزاف بفروشند !
مثلاً كاروانيان براي يك خر نيم كيسه و براي قاطر يك كيسه سكّه طلا ميدادند !! چون فاصله ده از جاده و مسير كاروانها خيلي دور و كوهستاني بود اصلاً مردم ده هيچ مراوده اي با جاده و اطراف ده نداشتند ! يا شايد هم اجازه نداشتند ...
خلاصه اينطوري به نوعي هم كدخدا و دارودسته كدخدا ميتوانستند به بهانه مراقبت از اموال مردم و.. هروقت بخواهند از مردم باج و خراج بردارند و هم با فروش خر وقاطرها سهم كدخدا و ايادي او قابل توجه ميشد !
چون برداشت محصولات ده عمدتا در دوموقع از فصلهاي بهار و تابستان بود تقريباً دو باردر سال همه بزرگترها ومردان و زنان ميرفتند به باغ وصحرا !
در ده فقط كودكان و ديوانگان و سالمندان ميماندند !!به قولي ده را ميدادند دست كودكان و ديوانه ها و سالمندان ! در اين زمان كودكان كه دائما فقط فكر بازي و شيطنت بودند !! سالمندان هم كه يك در ميان يا كور و كر بودند ؛ يا دچار فراموشی و پوکی در مغز بودند ویا مبتلا به آرتروز وپوکی در زانوبودند؛ تکلیف مجانین و دیوانگان هم که روشن بود !!اين موقع عيش دزدان خر بود !! خر دزدها در همين ايام برداشت به ده رفت و آمد ميكردند !هميشه با خودشان پالون و جل و پلاس رنگارنگ هم ميآوردند ! چون هم خر وقاطرها خوششان ميآمد از رنگ و وارنگي و آرامتر دزديده ميشدند و هم كودكان و ديوانگان سرگرم ميشدندو مزاحمتي براي دزدها درست نميكردند!!
خري را كه ميخواستند بدزدند با جل و پلاس رنگارنگ ميپوشاندندش و دم خر را هم گمپل هاي رنگارنگ ميبستند ! بنابراين موقع خارج كردن خر
و قاطرها از ده جشن وسروري هم برپابود ! چندتا خر وقاطر رنگارنگ و رقصان !به راه ميافتادند! در اين ميان كودكان و ديوانگان ده هم بدنبال خروقاطرها راه ميافتادند و بيخبر از همه جا؟در عين اينكه خوشحال و خندان با دم رنگارنگ خر و جلهاي رنگي بازي ميكردند !! شادي وبزن وبكوب راه ميانداختندگاهي هم خردزدها بچه اي را سوار خر رنگي يا كرّه زيبايش ميكردند و تا خروج كامل از ده موجبات سرگرمي و خنده كودكان و ديوانگان ميشدند !! از بس بچه ها دم خر بيچاره را ميكشيدند گاهي خري يا قاطري بادي مكرر از مخرج اش ميداد و همين موجب ميشدتا قهقهه و چهچهه بچه ها چندبرابر شود!!
چون هياهو و جنجال و شادي بود مردم هم به گمان اينكه اوضاع خوب است به كارشان ادامه ميدادند!
از سويي بچه ها با دزدها دوست ميشدندصداي شادي و خنده شان بلند بود؛؛ از سالمندان و پيران ده هم ، يكي كور بود،يكي كر، يكي شل و يكي هم گنگ ؛خلاصه اونها هم شك و ترديدي نسبت به اوضاع نميكردند !!!
دزدان قصه گاهي نقلي يا نباتي جهت شيرين كردن دهان كودكان ده به ايشان ميخورانيدند و كودكان از فرط شادي هورا و هشكله شان به آسمان ميرفت ! و جشن خردزدون ادامه داشت تا تنگه تنگ و تاريك كوهستاني بعد از ده !!
در جشن خر دزدون اگر يك وقتي بچه باهوشي به دزدها شك ميكرد يا با شيريني و اسباب بازي ، يا با پس گردني ساكت اش مينمودند!گاهي هم بچه بيچاره در اون شلوغي گم و گور ميشد !!!
در اين ميان ، از مردم ده هم اگر كسي ميخواست مسووليت نگهداري از ده را بجاي دارودسته كدخدا بگيرد كدخدا پادرمياني ميكرد و با ترفند و حيله و گاهي با تطميع و هم تهديد او را منصرف ميكرد و سرجايش مينشاند ؛
كدخدا به كرّات اعلام ميكرد كه شما به كارتان برسيد وخدا را شكر كنيدكه فقط خر وقاطرها يتان گم ميشود ؛ خر و قاطرن دیگر ؛ حتما رفته اند و داخل دره ، رودخانه یا چاهی افتاده اند !! خرها که نمیشود حالی کرد که ترک ده نکنند ! قاطرهمکه از خر بدتر است اگر من و تفنگچي ها و آدمهايم نباشيم، تمام مال واموال و ناموس و... بر باد خواهد رفت وکدخدا و تفننگچیانش اینگونه با شیرین گفتاری و چرب زبانی مردم خرباخته و قاطر رفته را رام میکردند ...
خلاصه هرسال دو بار " جشن خر دزدون " داشتند واز مردم ده هم عده زيادي اصلاً نميفهميدند ماجرا چيست و عده كمي هم كه ميدانستند ترجيح ميدادند كه " شتر ديدي نديدي"
اين وسط بچه ها و ديوانه ها هم شادو خندان ميشدند و ....
مادربزرگ ميگفت : دزدها با ترفند " دم رنگي " و جل وپلاس رنگارنگ و در پوشش هلهله شادی های کودکانه دزديدن خرها و قاطرها را براي مردم ده تبديل كرده بودند به كارناول رنگها و خنده ها و جوكها ! و مردم مغفول و بيچاره كم كم از همه چيز محروم شدند...
الان ديگر از اون ده كوچك اثري نيست ! كه نيست
ديگر سر وصداي شادي بچه ها بگوش نميرسد !
همه آمدند و رفتند ! هيچكس سرش را نتوانست يا نخواست بلند كند و حقيقت ماجراها را بفهمد!
مادربزرگ خدابيامرز اشكش را پاك ميكرد و ميگفت :
اي كاش الان اون ده و مردمش بودند ! ولي ديگر نه مردم هستند و نه كدخدايش !! كدخدا و دزدها كه رفتند تا دهات بيشتري را غارت كنند ولي حيف از ده ! حيف از بچه هايش !! سالمندانش !! طبيعتش !! حيف از كشت و كار و باغاتش ، حيف !كاشكي ده قصه ما الان بود!
بعد مادربزرگ از ما سؤال ميكرد !
" بچه ها هر كي زود جواب بده ببينم !
چرا ده قصه ما از بين رفت ! ؟
چرا ديگر كسي اونجا زنده نيست ؟!
چرا ده آباد و سرسبز كم كم نيست و نابود شد ؟!
جواب ما بچه ها شنيدني بود!
يكي از ما ميگفت : اژدهاي هفت سر اومد همشون رو خورد و برد !
فلان بچه ميگفت: سيل اومد و همه مردم غرق شدند!
بهمان بچه ميگفت : غذاشون تموم شد و از گشنگي مردن
پشمان بچه ميگفت : دردباريك و طاعون افتاد تو مردم
بيسان بچه ميگفت : زمين دهن باز كرد و تمام مردم ده را يكجا بلعيد !
و قس عليهذا
خوب يادمه كه مادربزرگ با اين جواباي ما فقط گريه خفيفي ميكرد و اشك ميريخت !! ما فكر ميكرديم دارد ميخندد.. خدا رحمتش كند
بله عزيزانم
الان که لااقل پنجاه سال از اون روزها میگذرد به خودم و همبازيهايم ميخندم كه يكي مون ، حتي يكي از ما حقيقت ماجراي ده را نفهميد ...گويي ما هم عين بچه هاي ده قصه شده بوديم ! انگار ماهم سرگرم رنگ و بازي و جشن بوديم!
انگار باد مخرج خرو قاطرها و ترانه ها و جنبانه هاي دزدها ما راهم جادو كرده باشد...
انگار كه ما هم مثل اونها فقط تا همون تنگه بعد از ده را ميتونستيم ببينيم و نه پيچ و خمهاي كوهستان و كاروانها را و فروش خر وقاطرها را؛
دقيق المغز عينك ته استكاني اش را برداشته و اشكهايش وصورتش را با آستينش خشك كرد!
حرفهاي دقيق المغز تمام شد
بچه هاي كلاس جيك نميزدند و با چشمان بق زده !زل زده بودند به دهان و چشمان آقاي معلم شان ! انگار ميخواستند چيزي بگويند!!!!
"سیروس عباسی








