داستان کپر خارکی ها ...

یکی از همین روزهای تیر ماه از راه می رسند و بار و بُنه ی خود را کنارِ "پاشُلیِ" حسین آغا پهن می کنند. از "پارُوخونه" تا "بی وَرا" راهِ زیادی نیست. صبح زود راه بیفتاند، تیغ آفتاب اینجایند با یکی دو الاغ و چند مرغ و خروس. سگ سیاه شان "کاپی" را هم می آورند، با آن هیبت ترسناک و گوش های آویزان. سایه ی صبح چیده نشده "کپَر" را علَم کرده اند با پوشال نخل و چند "سَتّه" که از پارسال به جا گذاشته اند. برخلاف بی کاروان "کولی"های سبکبار که بار نیانداخته سر و صدای شان بلند است، آرام می آیند و آرام می روند. مردمانی سختکوش و قانع که زمستان ها چشم به آسمان دارند تا با دیدن لکّه ابری و صدای "گُرّه تراقی" دست به دعا بردارند. سالهای نادرِ آبسالی و دشت های پوشیده از علفزار که عطر و بوی شان تو را تا "گلستانه"ی سپهری می برد. گل های خودرو حاشیه ی جاده را آذین می بندند و گندمزار ها با پیچ و تاب نسیم، موج برمی دارند.
باران اگر "پُشت" داشته باشد امید برداشتی هست. همه چیز به بهمن برمی گردد و شب های "یک برگ چِل برگ". چند تیره باران کافیست تا آفتاب اسفند گندم ها را به بار بنشاند و "تخم و تلکه" شان هدر نرود. باران اگر ببارد گوسفندها پروار می شوند و بُزهای فضول از دار و درخت بالا نمی روند. باران اگر ببارد "پاچال" ها پر از گندم و جو می شوند و "کراخه"ها شکم سیری از عزا در می آورند. باران اگر ببارد "سپهدار" نونوار می شود و با خیال راحت همراه با خانوادهاش به "کپَرخارَکی" می آید.
هر روز حوالی ظهر سری به آن جا میزنم، جایِ پایِ سالِ قبلشان. چشمانم به "خلال" سبز نخل هاست که دارند رنگ می گیرند؛ زرد و قرمز. خارکِ"خِش خار" زودتر می رسد با رنگ اُخرایی و طعم شیرین و گَس.
اغلبِ شب ها خواب سپهدار را می بینم. پیراهن سفید "کوره" اش شکل کفن مرده هاست. انگار با من قهر باشد رویش را می گرداند. هرچه تقلا می کنم دستانم به او نمی رسد و پاهایم انگار "زُونی شلَک" زده باشند یارای حرکت ندارند. نفس هایم به شماره میافتند و مایع لزجی ته گلویم را تلخ می کند. با صدای خُرناسه هایم مادر از خواب بیدار می شود و شانه هایم را محکم تکان میدهد چشمانم مات و ثابت به سقف اتاق دوخته شده. قدرت پلک زدن ندارند. پیشانی خیسِ عرق کرده ام را مادر خشک میکند و رو به پهلو مرا می خواباند. در حالی که با انگشت دست، کمرم را "مالی" می کند می گوید "دَی چی نی، هَشَک ریت اُفتاده"
یک روز صبح زود لرزش خفیفی در خود احساس میکنم. چند ماهی ست "تب نوبه" نگرفتهام. مادر دستمال ابریشمی را دَور پیشانیام محکم می بندد. صدای به هم خوردن دندان هایم او را نگران می کند. از قرص "گنه گنه" چند تایی مانده است. مِجریِ بالای "رفِ" اتاق را می کاود و یکی پیدا می کند. چند دانه "دِی نِشت"و "زاغ" از "گرندِ" پرِ "پِریزِه"اش باز می کند و روی آتش چاله می ریزد. صدای ترق و تروق آن ها بوی خوش اسپند را در فضای کوچک اتاق پخش میکند. زیر لب مرتب دعا می خواند و به طرفم فوت می کند. گرمای کف دستش، پیشانی سرد و عرق نشسته ام را نوازش می دهد. آرامش خاصی در خود احساس می کنم؛ حالتی سکرآور بین خواب و بیداری.
یکی دو ساعت به ظهر مانده با سر و صدای کاپی از خواب بیدار می شوم. سگ های همسایه دوره اش کردهاند. روزهای اوّل برایشان غریبه است. از روی "جا" جست می زنم و تا مادر خبر شود شیب تند جلو منزل حاج عباس را یک نفس پایین می روم. شوق دیدن سپهدار قدرت عجیبی به پاهایم داده است. آفتاب تیر ماه پیراهن کوره ام را داغ می کند و از مهره های گردن تا "تریز مازه"ام عرق چُر می کند. یکی دو بار هم "پیش پا" می زنم. جلوی پاشلی حسین آغا "چِش چِش" می کنم تا "سپَه" را ببینم. زن ها، مردها، همه در تکاپو هستند. بیش از همه پدر سپهدار و برادرش تند و تند زمین را می کنند.
پسری با شبکلاه سفید بین جمعیت وول میخورد. شک می کنم سپهدار باشد. از دور صدا میزنم: "سپه، سپه".
با دیدن من تنها سرش را می گرداند. "نه، نه، این سپَه نیست. سپهِ پارسال نیست."
مادر ش مرا می شناسد و و جلو می آید. قامت بلندش را پیراهن چرکمُرده ای قالب گرفته است. با اینکه سن و سال چندانی ندارد چهرهاش به زن های چهل پنجاه ساله می برَد. روی صورتم که خم می شود دستان زمُختش بوی "بلتَشِ چاله" می دهند و دود "کُنداغ" های نیمسوزِ نخل. پیراهن خیس و نازکش به سینه های آویزانش چسبیده و شوری عرق جا به جا آن را سفید کرده است. از شرم سرم را پایین می گیرم و در مقابل بوسه هایش تسلیم می شوم. بوسه های مادرانه ای که خاله هایم را تداعی می کنند و زن های همسایه که گاه به دیدن مادر می آیند...
نخستین صفحاتِ داستان کپرخارکی ها از مجموعه داستان های کتاب "چمدان چوبی"
محمدرضا فقیه الاسلام








