یادداشت های بیدلی...
قبلن که اداره می رفتم، پزشکی داشتیم وظیفه بود.
می دانستم با هزار دوندگی تونسته بود مجوز خدمت در بهداریِ بخش ما را بگیرد که مثلن پزشک پادگان نباشد.
سه ماه بعد تقاضای انتقالی از بهداری به پادگان را داد، حتا اگر عجب شیر و زهک باشد!
برایم عجیب بود، ازش پرسیدم دکتر چرا؟ گفت:
(۱)
گاهن بیمارانی داشتم که سابقه ی فشار خون داشتن، وقتی پرس و جو( هیستوری گرفتن) می کردم، می فهمیدم چیزی می خورند به نامِ "منگک" که دلمه ی نمک بود، وقتی آنها را از خوردن آن سبزی منع می کردم؛ میگفتن:دی ولا/ بُووا ولا دِ یونه نگو، نمک منگک ضرر نداره دکتر....
(۲)
برای نفر آزمایش می نوشتم
به جای آزمایشگاه به زایشگاه مراجعه می کرد!
(۳)
سفارش بهداشتی می دادم، سبزی را نه شُسته نخورین
و وقتی کیس(مورد) مسمومیت زیاد داشتم و پرس و جو میکردم چه خورده-میگفتن: دکتر به خدا از روزی که گفتی همش سرپا می خوریم!
............................................
علی حسین جعفری(بیدل)
تابستان(تیر)۱۴۰۰








