مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

خون خورشید

 

شبی پر از سکوت و درد و حیرت  
و کردار بشر کانونِ نفرت !!! 
زمان ایستاده بودی سر فگنده  
میان شب بسی غمگین غربت 
 
فُرات آرام و پیچان 
نهاده سر به تاریکی  همی رفت
پر از تشویش و عبرت 
عبور خاطرش از آن مصیبت 
 
دو نخل پر عزا در گوشه ی شب
نگون وش کاکل ژولیده درهم  
به حال صبح دیگر مویه می کرد 
 
چرا طفلان معصومی در این شب 
نشسته خنده شان خشکیده بر لب ؟ 
 
کمی آن سوی تر با بوق و دَمّام 
دمادم سر کشیده ، جام در جام 
غریو خنده ها با رقص و آواز 
به خود پیچیدگانِ نام اسلام ! 

به وجدان حقیقت خواب بودند  
زپندار غلط شاداب بودند
 
سکوت از هر طرف پرتاب می شد
طبیعت در غمی  بی تاب می شد 
نسیمی شرمگین در  دامن دشت 
گهی گریان ، گهی در خواب می شد 
ستاره سر به زیر دامنِ ابر 
تو گویی از خجالت آب می شد 
 
گهی بر هم زدی از بی شکیبی  
صدای شیهه ی اسبیش غمگین 
سکوتی شرم شبِ را پاره می کرد  
و گاهی هم نوای جغد مسکین
 
چنان لرزان شده ماه از خجالت  
که می رفتی پس ابری بمیری
  
در این سو خیمه های نور بودی 
طنابش گیسوانِ حور بودی  
در آن تاریک شب  دل های گریان
پر از مهر و نشان هور بودی 
 
نشسته گِرد آتشدانِ رخشان 
جوانان 
نوخطان 
پیران و طفلان 
زنان چون گیسوان شب پریشان 
همه دل ها پر از امواجِ ایمان 
 
که فردا روز جنگِ جاودان است 
زهرچشمی یکی دریا خروشان
روان می گشت تا شهر شهیدان
 
تو گویی کینه را در مرزِ مهجور
همه کرده به ریگستانه  در گور
به روی گونه ها بذر مَحَبت 
بهار دیگری پاشیده پرشور
 
بگو آلاله ها در آن بیابان
میان توده ی شن ها چه می کرد ؟!
طنین صوت و قرآنی دل انگیز
ز خیمه گفت  : فردا غنچه می کرد
 
سرا پا گوش جان آن جمعِ یاران
که در گردونه ی تاریخ ایمان 
به روی لوح دل ها هرچه می کرد 
 
مَلَک شرمنده از سبط پیامبر 
همه در آستانِ دل قدم زد 
 
به پشت خیمه ها پیری رَجَزخوان 
کتاب خاطراتش را قلم زد 
به گوش نوخطان ،گل ها بیفشاند 
کمی هم از خرد مندی رقم زد 
 
نخستین بار این صوت دلاویز  
کدامین لب جهانی را ورق زد ؟ 
بخوان ، گفتا ، بگو : اقر باسمک
فلق را ناگهان اندر شفق زد ؟
 
اگر امشب دراین صحرایِ تن ها 
حقیقت گم شود در زیر شن ها ... 
 
صدای با شکوه در اوج غم  بود 
تمامِ چشم ها دریای نم بود  
تداعی شد به ذهنِ  پیرِمرشد  
کلام حق به آوای محمد –ص- 
به خاطر داشت سیمای بشارت 
همین خورشید امشب درامامت
به پیوندی که بودی هر دو همسر
کسی که مادرش زهرای اطهر 
پدر، شیر خدا ، سلطان و صفدر 
خدایا ، 
کینه ی دیرینه ای  بود ؟ 
کسی که سربه زانوی پیمبر!  
کسی که نور پاک چَشمِ حیدر! 
چرا باید بریزد "خون خورشید " ؟ 
به دست پیروان جهل ابتر 
کیانند این سیه قلبان بی دین؟ 
به دست هر یکی زوبین و خنجر 
برای کشتن سبط پیمبر
یکی بگرفته سبقت از دو دیگر ! 
 
شب از رفتن به اندوه باز مانده 
کواکب اشک حسرت ها فشانده  
مهِ رخشان به سر دلقی کشانده 
فُرات گشت از خجالت ها گریزان 
  
همه پیران  
جوانان  
در تهجّد. 
سپیده سر بزد با صوت قرآن. 
چو خورشید از کرانه شد فروزان
پریشان 
شرمگین 
این روز نو بود؟؟؟!!! 
 
به کوی عرشیان فریاد برخاست
و عباس دلاور بیرق آراست
امام اندر میان خیمه ها ،  دید 
که مشک خالی ی عباس
 دریاست
و یک قوم دغل ، ناپاک و ناراست
علی اکبر به میدان یار می خواست
 
جدا دستِ قمر
 از مشک 
از سر 
به خاک افتاده هفتاد و دو پیکر 
چو سرو خوش خُرامان و تناور 
جدا افتاده دستی ، پای دیگر 
 
تن سیمین قاسم بود عریون
ببین دامان اصغر گشت گلگون 
به تیر حرمله ، بی دین ملعون 
شده آفاق سرگردان و مجنون
به هر نیزه سری ، گل داد بیرون 

سری که برهمه سرهاش، سر بود 
به روز واقعه  " خورشید پرخون" 
 
چه بود چشمان عالم آنچه می دید؟ 
ز بی دینانِ اُمّت ،  عرش لرزید !!! 


 
            شاعر: حسین جعفری  -  محرم۱۴۴۳

 

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ 22:28 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)