بند می آید شعرم ...
بند میآید شعرم
در تابوتی که میجود روحم را
می رسم از هیچ به پوچ
به قبرستان کلمات
و دفن میکنم تمام لحظاتم را
در پچ پچ گوشهای آن گوشه
تا به جان هم بیافتند
چشمهایم
تا ملتهب شوند
استخوانهایم
و بندبند شود شعرم
و پرسه بزنی تو
روی جای خالی شانههایم
و بند میآید نفسم
کنار نفسهای تو!
🔹 روشنک غلامی
دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰ 10:19 سید حسام مزارعی








