دلتنگی ...
![]()
بزرگ که می شی دلت واسه همه چیز کوچیکیات تنگ میشه!
_ واسه آدمایی که بی خود و بی جهت گوشتو می گرفتن و بهت می گفتن:
تیله جن، بی خودی نخند! ... بابای ما هم که براش فرقی نداشت گوش من باشه یا گوش اسماعیل فلیانی (مقدمی)، فرج گرمسیری باشه یا قوم و خویش ... همه از آن در امان نبودند. گوش ما بزرگ شد دلیل اصلی اش همین کشیدن ها بود.
_ واسه خونه خشتی پدر بزرگ که هم گُجیک ها لینه کرده بودند و هم مارهایی که در پی شکار آنها در این سوراخ ها در رفت و آمد بودند.
- واسه ی تلخی عینهو زهرمار دمنوش هلپه و حلیله ای که با زور روی زبونت می ریختن و گلوتو قاچ قاچ می کرد.
- واسه ی سگ هایی که توی کوره راه مدرسه و خونه دراز به دراز می خوابیدند و دندونشون رو نشونت می دادن؛ یعنی تخم جن از این راه نرو...
- واسه ی جیرجیرک هایی که در دِرِه و گزدان های دو طرف دره با جیر جیر بی امون، پدر گوشتو در می آوردن و دلت می خواست باد همه شونو ببره.
- واسه ی قورباغه هایی که با اولین باران و جاری شدن او دره در ابتدا به صورت چند تیله سگ سیاه رنگ، کلونی تشکیل می دادند و یکی دو هفته نگذشته توله قوربک ها به خانه ها هجوم می بردند ... برای قورباغه هایی که در کنار جیر جیر کردن های جیرجیرک ها در کنار تاریکی شب به وحشت دره می افزودند.
- واسه ی یک کف دست نان و چهار نخود کره و یه خورده خاک قندی که باهاش میان وعده ای خوشمزه به نام چنگال درست می کردن و نه به فکر بالارفتن چربی بودی و نه قند خون که این روزها شلاقی بالا میره.
- واسه ی زمستون های سرد و آلادین هایی که گرداگرد آن می نشستیم و پای صحبت ننه و باپی می نشستیم.
- واسه ی آن مجالس شاهنامه خوانی پدر که هر از گاهی در منزل یکی از آشنایان برگزار می شد که با آن شاهنامه بزرگ در صدر مجلس می نشست و با احساس هم می خواند و هم شرح می داد و مستمعین هم با چه شوری گوش می دادند. حیف که دیگه خبری از این محافل نیست.
- واسه ی اون چو چندل های سقف خانه های کاهگلی که اوج ظریف کاری اش پلاستیک های سفره مانند سبز رنگی بود که این چوب ها را می پوشاند. البته به مرور زمان این پلاستیک ها از وسط سوراخ می شد و خود نیز شاهد افتادن ماری از میان این سوراخ بودم.
- واسه ی اون کلاس های درس کودکی ها... یه دست و یه پاتو بگیر بالا ... اون چوب خشک و ترکه ی معلم... اون گچ های رنگی و تخته سیاه زهوار دررفته ای که دیگه رد گچ ها از آن پاک نمی شد.
- واسه ی اون بند نبودن در خانه ها و منوی بلند بالای بازی های جورواجور در کیچه پس کیچه ها. از دُبُر تا چُغُم بالا تا تایر بازی، چارخک بازی، چیش کرکو، هفت سنگ، چیل چیل، تریک بازی، قُطور و گل کوچیک تا الاماشاالله بازی.
- واسه ی پلیسوک ها و انواع جانورها و حشراتی که دیگه خبری از آنها نیست. از عقرب و رتیل بگیر تا باقپن و زهرماردین.
- واسه ی آب تنی های جوی حاج محدی و تهلو(تلخ آب)، دومارویی و ختنه سوران با آن دامن به پا کردن های سبز رنگ.
- واسه ی عروسی های هفت شبانه روزه، باطلبونی و گونی های آجیل، عیسو نی انبونی و کرو اوشین.
- واسه ی رفتن به "باپی سیلوی" همراه با همسایه ها. هر کس زیلو و چای و آجیل و میوه اش را در گاری( فرغونی) می ریخت و برای زیارت و تفریح عصر جمعه اکثر مردم ولات گرد هم می آمدند.
- واسه ی تابستان های ولات و پیچانه های بسته شده بر بالای مینی بوس ها و عزم سفر به مشهد امام رضا(ع). سفری طولانی که الان که به آن می اندیشم واقعا در این زمانه غیر قابل تصور است تحمل این سفر و آن صندلی مینی بوس.
- واسه ی گاراژ مینی بوس داران و تعدد مینی بوس های ولات. برای آن کرسی های بین صندلی ها با آن کلمن فلزی آب و یک لیوان پلاستیکی قرمز رنگی که نه دغدغه ی بهداشت بود و نه پاندومی کرونا. اگر هم آخرین نفری بودی که جایی برایت نبود گزینه ی آخر همین کلمن بود که البته بهترین گزینه بود. هم زیر پایت خنک بود، هم بالاجا بود و می توانستی دستت را روی میله می گذاشتی و هم کل مسافرین را از منظری بالاتر به نظاره بنشینی.
- واسه ی رسم و رسومی که دیگر وجود خارجی ندارند مثل ماه عمرو ... کی کا و تئاترهای خیابانی زن و مرد، پیر و جوان. از شعرهای روشن زن همسایه "مافادی یا چله"... تا آتیش بازی و نفت در دهان اصغر عالیشاه.
- از مکتب و جزمک و آجیل ختم و ...
آری! کافی است چشم ها را لحظاتی ببندی و به دنیای کودکی های ولات و آن کوچه پس کوچه هایش سرکی بکشی تا ببینی چه تصاویری مثل برق و باد از جلوی چشمانت رد می شوند. این چند سطر را به عنوان گوشه ای از این عمر رفته به تصویر کشیدیم تا پلی زده باشیم به گذشته ی ولاتی که دیگر حتی از نام آن خبری نیست.
امید اینکه لحظاتی حال دلتان با این نوشته خوش شده باشد و شما نیز همسفر و همراه خاطرات شده باشید. شما نیز می توانید برای ما و مخاطبین این فضای همدلی پلی بسازید به دوردست ها و گوشه ای از خاطرات ولات را زنده نمایید.








