این بوده تقدیرم...
![]()
اسیرم ، دستگیرم گوشه زندان شب ، سیرم
از این تکرار بیهوده که هر شب عقده می گیرم
کشیده ابر بی باران سرک بر آسمان من
بکوب ای رعد و برقِ تندخو بر ابر تقدیرم
به پای جرم من شهری به قصد انتقامم شد
در آن محکم نپوشیدند چشم از باب تقصیرم
شدم محبوس در قاب شب و دستم به دامانِ
سپیده دم که روشن گردد از او قاب تصویرم
قلم گاهی کند افشا از این رازی که میگویم
غزل شاید دهد تسکین به این دردی که درگیرم
همیشه لحظه مردن شکوه حادثه بوده
چه خوش در اتّفاق با شکوه عشق می میرم
هدف از عشق وصلِ یار و از آشفتگی سامان
نخورده بر هدف گاهی در این آشفتگی تیرم
تو می پرسی چرا رسوا شدی در عشق اینگونه
چه می کردم که از بیچارگی این بوده تقدیرم
سید داوود موسوی
جمعه پنجم شهریور ۱۴۰۰ 13:16 سید حسام مزارعی








