مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ماجرای رادیو سیلور

 

در دوران شیرینِ جوانی و نوجوانی از "باچی" کردن خرما که بوسیله ی گذاشتن شبنم بر ثمر نخل ها و"کُت لهَک" شدن آن زیر نخل ها می ریخت، با جمع آوری و فروش آن به کپرهای خرید خرما دور از چشم پدر، یک دستگاه رادیو "سیلور" دو موج خریداری و مخفیانه به آن گوش می دادم. شب های گرم تابستان رادیو را زیر لبه ی تشک ابری که برای خواب روی تمپلی"نوعی تختخواب تابستانه با شاخ و برگ نخل" پهن می شد قایم کرده و صدایش را آنقدر کم می کردم که خودم هم به زحمت می شنیدم. حیاط ما خیلی بزرگ بود و بخاطر فاصله ای که تنپلی پدر با ما داشت به راحتی برنامه گلها و راه شب و برنامه های دیگر رادیو را دنبال می کردم. هر صبح زود رادیو را توی دستمال نونی که به عنوان چاس "نهار" برایمان می گذاشتند پنهان کرده و سوار خر می شدم به طرف باغ و از راهی که کنار باغ "آسی جعفر" شاهروبندی و گاهی جلوی منزل آقا شیخ احمد فقیه الاسلام معروف به "آشیخ قلاتی" بود عبور می کردم. وی اصالتا جهرمی بود و چون از قلات فارس به منطقه گرم دشتستان مهاجرت کرده بود به همین جهت به شیخ قلاتی معروف شده بود. 

از جلو باغ سی جعفر یا منزل فقیه الاسلام که رد می شدم صدای رادیو را تا آخر بالا برده و با آن عشق می کردم. گرمای طاقت فرسا را با شنیدن صدای الهه و پوران و هایده و مهستی و عهدیه و ایرج و گلپا و بنان و مرضیه و مانده و آغاسی و... اصلا حس نمی کردم. پدرم این را به خیال وظیفه شناسی من می گذاشت و مدام تعریف می کرد که محلی"محمدعلی" ما هر صبح زود به باغ می رود و بچه ای خوب و علاقمند به باغ و کار در آن می باشد. حدود نیمی از نخل های ما کوتاه بودند و ایام تابستان، گله های بز و گاو و گوسفند و رمه های اسب و الاغ، خلال و خارک آن را می خوردند. دو تا از چوپان های محل به نام های امرو "امرلله" و گرگو "گرگعلی" نیز اگر من نبودم گله ی خودشان را توی باغ رها می کردند. صبح زود که از ولات بیرون می زدم توی راه، صدای رادیو آن قدر لذت داشت که باور کنید حتا الاغ مان هم از صدای آن خوشش می آمد و بدون آنکه "نچ نچ" کنم خیلی راحت به راهش ادامه می داد. 

درست پنجم ابتدایی بودم که با باچی کردن و فروش خرما این رادیو را گرفتم ولی پدرم طبق فتوای آخوند محل، رادیو را حرام می دانست و من استرس زیادی داشتم که پدرم بفهمد این گناه کبیره را مرتکب شده ام. با وجود این همه استرس، عشق و حال رادیو را می کردم و همواره دو عدد "قوه"ی پارس زاپاس با خود داشتم که از دکان "دی غلمسین مَحلی" می گرفتم. مادرم با این که می فهمید پشتیبانم بود و تا صدای بابا می آمد خبرم می کرد و من نیز صدای رادیو را می بستم و قایمش می کردم. شب هایی که پدرم دیدنی ( مهمانی) می رفت دو‌ تا بالش می گذاشتم و مثل خان ها تکیه داده و پایم را روی پای دیگرم می انداختم و ولوم رادیو را تا آخر باز می کردم‌. با همه ی این ها و در کنار کیف و لذتی که داشتم، همیشه ی خدا استرس بابا و فتوای آخوند ملاسین را داشتم و بدین ترتیب، خفقان و دیکتاتوری را از همان دوران ابتدایی و بچگی هایم عملا حس کردم. از یک طرف برنامه های خوب رادیو مرا به خود جذب می کرد و از طرف دیگر فتوای بی ریشه و اساس آخوند محل و تفکر بسته ی پدر مرا زجر میداد.

از سال1346 که رادیو به زندگی ام راه پیدا کرد، برنامه هایش را دنبال می کردم خصوصا برنامه ی پخش فوتبال با صدای زیبا و رسای زنده یاد "عطالله بهمنش" که یکی دو سال پیش فکر کنم فوت نمودند. خدا بیامرز، گزارش دو تیم تاج و پرسپولیس را همیشه با هیجان زائدالوصفی پخش می کرد و هنگامی که نام علی پروین، حسین کلانی، همایون بهزادی، جعفر کاشانی و صفر ایرانپاک... را از پرسپولیس و جبّاری و حجازی... را از تیم تاج می شنیدم حسابی کیف می کردم. از هنگامی که پرسپولیس شش تا گل به تاج زد من طرفدارش شدم و گرنه تیم تاج و جباری وحجازی را هم دوست داشتم. یادم میاد یک بار جباری نزدیک نیمه ی زمین یک توپ کاشته را به تیم پرسپولیس با دروازه بانی سلطانی زد. عصرها که از باغ بر می گشتم سوار بر الاغ گوش به بهمنش می دادم. گاهی اوقات روشن زاده هم گزارش می کرد ولی بهمنش همیشه در رادیو برنامه پخش فوتبال را به عهده داشت. هرچند که خود از زمان کودکی علاقه زیادی به فوتبال داشتم ولی رپرتاژ بهمنش باعث شد تا بیش از پیش به فوتبال علاقمند شوم. عصرها بعد از برگشت از باغ، با همسن و سالان خودم برای بازی فوتبال سرِ تُل "حاج سی اکبر" می رفتیم. دوران شیرین بچگی و علاقه وافر به فوتبال و توپ "بلیدری" و "بندی" و رادیو سیلور و بهمنش و رفیقان همسن و سال، "سی اسمیل علیرضا و حسینعلی گرگعلی و نعمتو و مهدی و حمیدو و ابریمو وحبیبو و...." همه دلخوشی من بودند. فوتبال عشقم بود و رادیو سیلور جان و  جانانم. روزهای جمعه برنامه ی جالبی داشت همراه با طنز و جُوک و صحبت های جذاب و شیرین فریدون فرخزاد برادر شاعر معاصر کشورمان "فروغ". نه تنها او که مجری رادیو "صبح جمعه با شما" بود، شخصیت دیگری با نام مستعار "ملوند" نیز وجود داشت همراه با بهترین خواننده ها که من گوش می دادم وحال می کردم. 

گذشت آن دوران پر از شادی و نشاط که ما فقط با خاطراتش زنده ایم و حسرتش به دلمان مانده است. دورانی که امکانات نبود ولی صدق و صفا و صمیمیت در دل ها موج می زد و من گاها در تنهایی خود آن دوران را همچون سریالی از نظر می گذرانم و افسوس می خورم و با خود می گویم:

گذشت آن زمانی که آن سان گذشت...

 

                  محمد علی حیاتی 

شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰ 15:56 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)