تلفنخونه ...

یادی کنیم از آن روزهای آغاز به کار تلفنخونه در ولات. دهه هفتاد بود که اولین تلفنخونه اگه اشتباه نکنم در پست قدیم نزدیک نانوایی شیخ محمد که متصدی آن فردی به نام نعمتی بود، شروع به کار کرد. بعدها ساختمان مخابرات کنونی در زمینی که توسط حاج باپی هدیه شد، بنا شد. دقیق از متصدی اولی آن اطلاعی ندارم اما از اولین متصدی آن، می توان از آقای سعادت از دالکی نام برد. یک مدت هم رحمان عابدی بود و سال 82 تا 89 هم که مدیریت آن دست سید محسن فرزند حاج سید مختار بود.
در این جا هدف ما دادن ارائه ی پیشینه ای دقیق از مخابرات نیست بلکه هدف خاطره بازی است و مرور چند خاطره ی بامزه از آن روزها که تازه تلفن ها برای هم ولاتی ها نصب شده بود و اتفاقات بامزه ای را رقم زد:
- روزهای ابتدایی که گرم سیم کشی برای نصب تلفن برای خونه ها بودند و خبری از تلفن همراه نبود، عوض میره پیش رضا علی پور و درخواست می کنه چون پسرش سربازی هست اگه ممکنه برایش زودتر سیم تلفن کشیده و نصب بشه. با درخواست ایشان رضا موافقت می کنه و بهش میگه سعی می کنم شما را در اولویت بگذارم. ایشون هم بسیار خوشحال میشه و دعا به جون رضا و خدابیامرزی برای امواتش میده و از در مخابرات بیرون می زنه. یک دقیقه ای نگذشته بود که مجددا بر می گردد و میگه رضا میگم!!! اولویت یعنی چه؟ اون روز خیلی شلوغ بود و با شنیدن این جمله از عوض سالن از خنده ی حاضرین منفجر شد. بنده خدا فکر کرده بود اولویت یک اصطلاح مخابراتی هست.
- تازه تلفن اومده بی ولات. یکی زنگ می زنه سی دی آجمال میگو خونه سی مختاره؟
میگو نه دی ... یه کمی کُهبادتر خونه سی مختاره.
- یکی زنگ میزنه خونه حاج سی ناصر میگه من از اداره آب سعدآباد هستم همین الان بیا سرکانال درب جوی بی ورا را باز کنید. سی ناصر هم عضو شورای آب بوده. سوار موتور میشه میره سرکانال سرقنات تا هیچ کسی نیست و بر می گرده.
- حاجی حیاتی تعریف می کنه: پیام کوچک بود. 8 سالش بود. تلفن میزنه خونه محرضای شیری همینطور که صحبت میکرده با خواهرش سر گوشی دعوا میکنند. اسم خواهرش میاره. محرضا می فهمه یه روز توکوچه به من گفت بچه هات مزاحم ما میشن. گفتم چطوری فهمیدی. گفت اولا که بچه هات شهری صحبت می کنن، دوما با خواهرش دعواش شد و اسمش گفت. اینطوری فهمیدم .
- اوایلش که تلفن اومده بی و نه شماره می افتاد و نه کسی یادش بی که شمارشون حفظ کنه....یه بار توی دفتر مدرسه خیام از عبدالله میپرسن شماره تلفن تون چنده؟ میگه بخدا نمی دونم...
علی باقری بهش میگه خو بلند شو با تلفن مدرسه زنگ بزن خونه تون از زنت بپرس شماره خونه تون چنده؟ ایشان هم بلند شد اومد پشت تلفن مدرسه که زنگ بزنه، گوشی هم ورداشت گفت خو حالا شماره خونه مون چنده که زنگ بزنم بپرسم شماره خونه مون چنده؟!! دفتر منفجر شد از خنده.
- حیدر علی مراد گاری داشت. زنگش می زنند میگن مو آمحرضی آممدم. گاری بیار باغ چنتا زنبیل خرما ببر سی خونت. حیدر هم گاری خریش ورمیداره میره باغسون سی تقی. هر چه می گرده کور پلن می کنه، بُنگ می زنه تا هیچ خبری نیست و بر می گرده.
- علی میش مهد، یه بار اومد خونه ی حاج محلی، میگه زنگ بزن خونه حاج سی ناصر هاشمی کارشون دارم. قبلنا شماره تلفن نمی افتاد و همه ناشناس بودن. منم خونه شون زنگ زدم پسرش گوشی ورداشت. علی بدون اینکه خودش رو معرفی کنه بهش گفت: بابات کجاست؟
گفت رفته باغ...وش گفت سلامشه برسون وقتی از باغ برگشت بگو یه زنگی بزنه برای مو!!! ....خداحافظ.... گوشی هم قطع کرد.... حالا مو کیه فقط خدا میدونه.
الغرض! خاطرات اون روزها و مزاحمت ها زیاد است و گاهی هم به توهین و فحش می رسید. حتما اوج این توهین ها را هم که به ذهن دارید و داستان اینکه: " از اداره برق زنگ می زنیم. برو تیر چراغ برقل تو کوچه تون بشمار چندتا هست؟ طرف میره میشمره میا میگه شمردم ۲۵ تا..."
راستی حسن ختام این پست را به روزای اول نصب تلفن اختصاص بدیم که هم ولاتیل زنگ می زدن به شیخ اسمیل عابد برازجونی وشیخ ممدی خدابیامرز و می گفتند: "یه کهری کُرچال مال فلانی و یا یه مرغ گُل باقلی گم وابیده و توی بلندگوی مسجد اعلام کن. ثواب داره".
این بنده خداها هم مرتب اعلام می کردند.
در پایان ضمن سپاس از حاج محمد علی حیاتی، رضا علی پور و سید محسن مزارعی بابت همراهی، و همچنین طلب آمرزش برای کسانی که نامی از آنها آمد و دیگر در بین ما نیستند، چنانچه شما نیز از این خاطرات ابتدایی نصب تلفن و مخابرات خاطره ای دارید، به اشتراک بگذارید.








