از «احمقی» هایم
تو آپارتمانی که ما زندگی می کنیم، شش طبقه است که ما در طبقه ی دوم ساکنیم.
از اول تابستان تا حالا با چالشی به نام کم آبی و فشارِ کمِ آب روبروییم.... کمتر ساعتی است که درِ هر خونه ای از این آپارتمان رد بشی، امکان ندارد نشنوی زنی دارد داد میزند: درش نیار بزار سرش توش باشه اوطرفترشه بگیر تا پُر وابو....
یا، مردی می گوید: چی توش نی ها بادِ هواست مرگ گشته....
( یحتمل میدانید همه منظورشان شلنگ است ولا غیر)
در این آپارتمان؛ از همه بیکارتر، از همه خوشتیپ تر، از همه حواس جمع تر( به زعم همسایه ها) منم!!... همیشه هم کلاه شاعری به سر دارم و پیراهنی یقه باز که در ادعا " سید علی صالحی" و "شمس لنگرودی" به گَردم در خیالبافی نمی رسند!
من خیلی هم معمولن رفت و آمد می کنم، و اکثرن هم مردهای ساختمان روز سرِ کار هستند. بیشتر خانم های همسایه ازم می پرسن: آغی جعفری ولا چرا سی شما آب میاد سی ما نمیاد؟ منم فکر نمی کنم، فقط حفظ کردم و می گویم آخه شماطبقه ی بالاتر هستین و ما طبقه ی پایین بنابراین آب آنقدر فشار نداره به شما برسه. معمولن هم می دیدم یه طوری نگاهم میکنند و هیچ نمی گویند و سرشان میندازن پایین و میرن....
تا اینکه دیشب به ضرورتی رفتم بالای ساختمان، تصادفی نگاهم به منبع های آب افتاد. شمردم تا شش تا منبع است، بازم شمردم شش تا بود!
بله، ما شش خانه بودیم و ارتفاع و توانِ آب برایمان یکسان بود، همه می دانستند( حتا خانم ها)، غیرِ منِ احمق که بیشتر از همه با آمد رفتنی شتاب وار خانه ساختمان را از حماقتِ گُم شده لبریز می کردم.
...........................................
علی حسین جعفری( بیدل)
تابستان( شهریور)-سال۱۴۰۰








