بچی رشته تپکی
"بچی رشته تِپِکی"
یه بچی بی، خیلی رشته تِپَک دوست داشت.عسلویه کار می کرد....مدتی بود به خانه نیامده بود، چند روز به مرخصی اش مانده یه روز زنگ زد خونه و از قضا پدرش که یه کمی گوشش سنگین بود گوشی را برداشت.
سلام علیکی کرد و جویای حال همه شد، موقعی که می خواست خداحافظی کنه، گفت بووا وِ دی بگو جمعه یه رشته تِپَکِ ولم درست کنه مو میخام بیام....
بوواش گوشی که نها سرجاش دیش گفت: بچیکو چطور بی چه گفت؟
بوواش گفت هیچی سلام رسوند، اما یه چی گفت درست کنی درست متوجه نوابیدم ولی یه بِکی آخرش بی....
شو که جمع بیدین( خواهراش و بچه خواهراش و.....) فکرشون نهادن ری هم که چه غذی می خواسته که آخرش بِکِ؟!
یکی گفت" لِلِکه"، یکی گفت" تلی کشک و سلمکه"، دیگری گفت" اُوپیازک پُی تِربِکِ"و....
خلاصه همه چی یادشون اومه غیرِ رشته تِپَک!.....
خواهرش یه بچی کوچکی داشت به نام احسان، احسان گفت: ننه پُی قربِکِ!
یه کُکیش هم معلمه، گفت: اتفاقن دیشو یه مستند بی بی سی نهاده بی تو چین یا کره بی تو یه رستوران داشتن قُربَک کباب میکردن.... اینم تو عسلویه ور مهندسل خارجی دیده هوس کرده!
خلاصه، قرار شد فردا للک درست کنن، یکی هم بره دور رودخونه بگرده دو سه تا قربک بگیره بیاره سیش کباب کنن سی قاتقش!
جمعه وابی اومه، دو روز هم غذا نخورده بی که مثلن با رشته تِپَک دلی از عزا دربیاره....
بُو پیچیده بی تو خونه!
بچیکو گفت بیارینش گُشنی مُردم. دیش گفت: دی ولا یه قربکِش پیر بیده هنی کباب نوابیده....
بچیکو خندس گفت دی ولا شوخی نکن رشته تپکو تو دهنم زَهر ویمو....
اوسو دیش سِرش هوش اومه که وای ای بچه رشته تپک می خواسته نه قربک!!
............................................
علی حسین جعفری( بیدل)








