مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

همراه با دبیران ( ویژه بازگشایی مدارس)

 

سپاسگزاری ابزاری مهم برای بقا و ادامه مسیر زندگی بشر است. و فواید آن بر تمام جنبه های بشر چون سلامت روان، شخصیت، فرهنگ و اجتماع، تندرستی و سلامت کلی جامعه انکار ناپذیر است. قدردانی به مغز کمک می کند، خوش بینی را بالا می برد، شادتر می شوید، تاثیر مثبت بر زندگی دارد، افسردگی را کمتر می کند و بر روح و جسم تاثیری شایان دارد.

مدتی بود که در صدد قدردانی و سپاسگزاری از انسانی فرهیخته که عرق، علاقه و تعصبی وافر به زادگاه خود دارد و یک ناسیونالیست واقعی است!

از اولین تحصیل کرده های شهر که شاگردی اساتیدی چون دکتر باستانی پاریزی، زرین کوب و ... را در تهران در کارنامه خود داشت و در پایتخت دوم کشور-آبادان- از تمامی آسایش، رفاه، جایگاه و امکانات اقتصادی و فرهنگی دست شست و به زادگاه خود که روستایی بی امکانات و فاقد زیر ساخت های اولیه زندگی چون برق، آب و راه بود، به نیت پاک خدمت پیش از آغاز جنگ تحمیلی تقاضای انتقالی داد و در روستا مقیم شد.

تازه سوم راهنمایی را به پایان رسانیده بودم و از پدر خواهش می کردم که اجازه دهد جهت ادامه تحصیل به برازجان بروم؛ آخر اضطرابی کلی، تمام همکلاسی هایم را فرا گرفته بود. شانس با ما یار بود که این انسان فرهیخته و وارسته در دل همه ما امیدی وصف ناشدنی ارزانی داشت. باید در شرایط امثالی چون من قرار بگیرید تا بر این وصف متوجه شوید.

هر چه داشت در طبق اخلاص نهاد و بانی دبیرستانی شد که آرزوی دیرینه ما بود. دبیرستان امیرکبیری که در سال 58 با دو کلاس اول و دوم تاسیس شد. آن هم با چه سختی و دشواری. خود هم مدیر بود هم دبیر و با ارتباطاتی که داشت با دو دبیر دیگر نیز آقایان بهمن اصلاح پذیر و اکبر بابااحمدی که هر کدام خود حکایاتی جالب دارند و دانش آموزانی همولایتی که برخی در مدارس برازجان، کازرون و ...مشغول به تحصیل بودند زیر بنای اولیه دبیرستان کلید خورد.

او کسی نیست جز "حاج سید حسین مزارعی" که پس از انتقالش به روستا تا پایان خدمت خود از هیچ تلاش و کوششی در حهت پیشرفت آموزشی و پرورشی فرزندان مرز و بومش دریغ نورزید. حاصل تلاش او و دیگر فرهیختگان همپای او ده ها متخصص و استاد دانشگاه، وکلا، فرهنگیان، مهندسان و مسئولان برجسته ای است که هر کدام خود، وزنه ای فرهیخته و مستعد در پیشرفت کشور محسوب می شوند.

نگارنده نیز بر حسب وظیفه نیز یکی از دانش آموختگان دبیرستان امیرکبیر وحدتیه، هنوز با آن که نزدیک بیست سال در آن آموزشگاه تدریس داشتم اکنون نیز که در کسوت بازنشستگی هستم به یمن همان حس خوب خدمت که از ایشان به یادگار داریم به چند ساعتی هم که شده تدریس را رها نکرده ام.

به امید قدرشناسی از تمام آنان که خدمت صادقانه کرده اند.

 

(محمود دادور، فرهنگی بازنشسته)

**********************

 

سال چهارم کارم در کسوت معلمی آموزش و پرورش بود که در سال ۶۹ خورشیدی، مدیریت مدرسه راهنمایی خیام به من واگذار شد. مدرسه ای که حدود چهارصد دانش آموز داشت و همه دانش آموزان به صورت دو شیفته صبح و بعدازظهر به مدرسه می آمدند.


ساختمان مدرسه یک ساختمان سه کلاسه بود که در اصل  خرابه ای بیش نبود. چند اتاق قدیمی در یک طرف مدرسه بود که یکی از اتاق ها سقفش ریخته بود و در و پنجره هم نداشت.

با این حال به اجبار از تمام اتاق های مدرسه به عنوان کلاس استفاده می شد. سقف مدرسه از همان بارندگی اول شروع به چکه کردن می کرد و آب زیادی روی سقف کلاس ها می ماند که تا مدت ها بعد از بارندگی، از سقف آب می چکید.


جالب تر از هر چیز سابقه بالای دبیران و کارکنان مدرسه بود که پذیرش من با سن و سابقه کم واقعا برایشان سخت بود و تصمیم نداشتند زیر بار بروند. همکاری ها خیلی کم بود.


معاون مدرسه روزهای ابتدایی کاری انجام نمی داد. سرایدار حدود یک ماهی سر کار نیامد. همگی منتظر عکس العمل من بودند. ساختمان مدرسه برق درست حسابی نداشت.

با این حال مرد مهربان همسایه به نام دامن پژوه شب ها، نگهبانی مدرسه را می داد و چون ساختمان برق نداشت بعضی شب ها که به مدرسه سری می زدم، می دیدم برگ های نخل را آتش زده تا چشمش ببیند و همینطور خاکستر در سالن پراکنده شده بود.

باید صبح زود می آمدم و همه جا را نظافت می کردم و پس از نظافت، درب مدرسه را روی دانش آموزان می گشودم. به هیچ کدام از دبیران نگفتم که کمکی کنند و حتی غیبت سرایدار را نیز به اداره نفرستادم. هیچ تماس تلفنی هم با او نگرفتم.


مدرسه اصلا در و دیوار نداشت و زنگ های استراحت  که می شد دانش آموزان در روستا پراکنده می شدند.


یک ماهی از اول سال تحصیلی گذشت و من به تنهایی مدرسه را اداره می کردم و نظم خاصی به مدرسه داده بودم. کم کم همکاران تمایل به همکاری پیدا کردند و هر کدام گوشه ای از کار را گرفتند. همکارانی که در آن سال داشتم از بهترین دوستان من شدند و تاکنون هم این رابطه و دوستی به صورت جدی وجود دارد. مدرسه ای که وحدتیه یعنی هر دو روستای مزارعی و بی برا و کل روستاهای اطراف را پوشش می داد، بدون هیچ امکاناتی با کوشش و همت دوستان همکار، جزو بهترین مدارس منطقه شد.



(علی باقری، فرهنگی بازنشسته)

سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ 16:44 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)