مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

کوچه خاطره ها ( ویژه بازگشایی مدارس)، دهه سی خورشیدی

 

 

زنگ انشاء

سوم یا چهارم ابتدایی بودم که اولین بار درسی با موضوع انشاء به گوشم خورد. معلم توضیح می داد و از روی تخته سیاه نمونه می آورد و هر از گاه نیز سر بر می گرداند تا تأثیر گفته هایش را از روی چهره بچه ها بخواند. بچه ‌ها در حالی که معلوم بود چندان هم سر در نمی آورند با تکان دادن سر وانمود می کردند که متوجه شده‌اند. به این ترتیب کلاس درس با خیر و خوشی پایان یافت و دست آخر نیز موضوعی برای جلسه ی بعد با این عنوان که" "تعطیلات تابستان را چگونه گذرانده اید" انتخاب شد. معلوم بود که این موضوع هوشمندانه انتخاب شده است زیرا هیچ چیز دیگری نمی توانست برای شروع این درس جای آن را بگیرد.
دست بر قضا تابستان آن سال برای اولین بار همراه با پدر و دیگر اعضای خانواده سفری به شیراز و جهرم داشتیم که این امر دستمایه ای شد برای نوشتن اتفاقات آن سفر و به نوعی اولین خاطرات مکتوب که تا مدتها آن را پیش خودم نگه داشتم. زمزمه ی مسافرت پدر به سرزمین آبا و اجدادی اش "جهرم" چند روزی سر زبان بود و در این میان انگار من و مادر عضوی از این خانواده نباشیم هر بار که از پدر می پرسیدم مرا با خود می‌برد از دادن پاسخ طفره می رفت و مادر نیز که از اصل موافق این سفر نبود سعی داشت تا مرا نیز از رفتن منصرف کند. 
یکی دو روز مانده به آغاز سفر تدارک دیده می شود  و نامادری به کمک زنان همسایه دست به کار می شوند. از "نون قندی" و "نون زرد" و حلوای خرما بگیر تا خیلی چیز های دیگر... و من در این میان تنها نقطه امیدم برادرم جواد بود که قول داده بود هر طور شده مرا نیز با خودشان می برند. 
خانه ی محقر کنار بالاخانه و من و مادر همراه با خواهرانم زبیده و خاور. مادر از یک طرف طاقت جدا شدن از من نداشت و از سوی دیگر نیز نمی توانست اشک هایم را ببیند.
تنها وسیله ی عزیمت از ولایت تا جاده ی اصلی، الاغ های زبان بسته ای بودند که وظیفه ی حمل مسافران و بار و بنه ی آنان را به عهده داشتند.
شب قبل با آن که خواب به چشمانم نرفته بود، خروسخوان باصدای اذانِ خسته و کشدار آخوند محل، قبراق و سرحال از جا جستم و تا مادر خبردار شود خود را پشت در حیاط پدر رسانده و آن جا گوش خواباندم. می دانستم که تنها سر و صدای او بیدار باش اهل و عیال است. مادر که سراسیمه و نگران تا نیمه ی راه دنبالم آمده بود با دیدن من انگار که خیالش راحت شده باشد بی هیچ اعتراضی به خانه برگشت و من نیز پشت سرش راه افتادم تا بقچه ی لباس خود را که از شب قبل آماده کرده بود بردارم. 
در تاریک و روشنای صبح کاروان راه می افتد همراه با یک نفر از اهالی که وظیفه ی هدایت الاغ ها و برگرداندن آنها را به عهده دارد. من و برادرانم جواد و جمال نیز پشت سرشان راه می افتیم پای پیاده درحالیکه شوق و ذوق سفر نیروی زیادی به پاهای مان بخشیده است. گذشتن از رودخانه در آن فصل سال که آب کمی داشت کار آسانی بود خصوصاً که زیر شلواری ها تا بالای زانو ها کشیده شده و کفش ها و لباس ها تا بالای سر آمده بودند. روستای دالکی کنار جاده ی "شاهی" با یکی دو قهوه خانه و کَپَری موسوم به "قهوه‌خونه ی غلُمسین" که از دور پیدا بود و الاغ هایی که خرماهای توی "دَلّه" را دو به دو از روی "بَرداله" تا آن جا حمل می کردند. غلامحسین پدر را می شناخت و احترام زیادی برایش قائل بود. به  همین خاطر تنها صندلی فلزی رنگ و رو رفته را برایش آماده می کند و خود نیز کنار جاده به انتظار ماشین می ایستد. 
نامادری، خواهرم طاهره را که دل به هم خوردگی پیدا کرده پای چاه آب می برد و از سطل فلزی زنگ زده چند کف آب به صورتش می پاشد. 
چشمان غلامحسین ردّ جاده را می کاود و یکی دو ساعت بعد که صدای ماشین باری سنگینی از دور به گوش می رسد جماعت خود را پای جاده می کشانند. پس از چک و چانه ی فراوان که مرسوم دلّال ها است سرانجام غلامحسین با راننده به توافق می رسند و با پرداخت کرایه توسط پدر بخشی از آن نیز سهم وی می گردد. من و برادرانم به زحمت عقب کامیون جا می گیریم و بقیه نیز قسمت جلو سوار می شوند. شاگرد راننده درحالی که روی رکاب ماشین جا خوش کرده و از بالا هوای ما را دارد با اشاره دست به راننده علامت می دهد که راه بیافتد. پس از گذشتن از چشمه ی "اَومُخَک" اولین "کُتل" موسوم به "مُلا فلفلی" بود با پیچ های سخت  و مارپیچ که کامیون ها با سر و صدای زیاد آن را طی می‌کردند و در سراشیبی پشت آن کنار پاسگاه نمازگاه برای تفتیش و بازرسی می ایستادند. 
پُل"حاج مَحریم" تنها معبر گذر از رودخانه بود و پس از آن کُتل های "مَلُو" و "رُودَک" که گذشتن از آن ها دلی می خواست که از زندگی سیر شده باشد. نقش کمک راننده در بالا رفتن ماشین از گردنه ها هنگامی آشکار می شد که با تخته ی سه گوش که نقش ترمز دستی یا به قول خودشان "دنده پنج" را به عهده داشت، در سربالایی های صعب العبور آن را زیر چرخهای عقب ماشین می‌گذاشت. روستاهای بین راه را که رد می کنیم برای صرف نهار کنار قهوه خانه ای می ایستیم  موسوم به "بَلکَتَک" با جوی آب شیرین و خنکی که از میان درختان سایه دارش می گذشت. تا کامیون بخواهد راه بیافتد دست و رویی تازه می کنیم و گرد و خاک جاده را نصفه نیمه از سر و صورت می زداییم. فرصتی است تا از ناهاری که نامادری قبلا تهیه کرده شکمی از عزا دربیاوریم. نگاه کنجکاوم به ماشین های سواری است و قسمت های جلو و عقب آن ها که بر خلاف ماشین های دیگر شباهت زیادی به یکدیگر دارند. 
از کازرون به سمت روستای "پل آبگینه" کُتل های "دختر" و "پیر زن" جلوی روی مان قرار داشتند، مسیری سخت و نفس‌گیر تا برسیم به کفه ی "دشت برم"، که ماشین حال و هوایی تازه عوض کند و سرعت بگیرد. من و برادرم جواد ناچار می شویم میله های اطراف کامیون را قرص و محکم بچسبیم. برادرم جمال ترجیح می‌دهد روی لاستیک زاپاس کامیون بنشیند و هر بار که بهانه ی مادر را می‌گیرد بلند بلند گریه می کند و کمک راننده تا می آید صدای او را دربیاورد بیشتر عصبانی اش می کند. 
باد خنک عصرگاهی سر و صورت مان را می نوازد و موهای مان را آشفته می کند. از کمک راننده که روی میله‌های پلکان ماشین جا خوش کرده و شش دانگ حواسش به ماست خواهش می کنیم تا اجازه دهد روی باربند سقف جلو ماشین بنشینیم. ابتدا با مخالفت او روبرو می شویم اما با اصرار و سماجت من قبول  می کند و من تا می آیم جای پایم را خوش کنم برادرم جواد نیز خود را به آن جا می رساند. چه کیفی داشت دوتایی اون بالا، انگار هواپیمایی رو باز و درختان بلوط که از دو سوی جاده با سرعت زیاد از مقابلمان رد می شدند.
حوالی غروب به "دشت ارژن" می رسیم و پدر ماشین را نگه می دارد برای نماز. ما نیز از فرصت استفاده می کنیم و با احتیاط از ماشین پیاده می شویم برای رفتن به دستشویی و آب سردی که به سر و صورت خود می رنیم و لرزی که به گُرده هایمان می افتد. راننده اصرار دارد که شام را چهل چشمه بخوریم. قهوه خانه ای کوچک با رودخانه ای که از کنارش می‌گذرد و در تاریکی شب، ما فقط صدایش را می شنویم. خستگی راه و گرسنگی که امانمان را بریده است. بر خلاف هوای گرم دشتستان این جا هوا لحظه به لحظه خنک تر می شود و پیراهن "کُوره"ی "یقّه حسنی"مان هم حتا نمی تواند مانع نفوذ هوای سرد به تن و بدن مان گردد. تا نامادری بخواهد کوفته ای را که همراه با نان تیری آماده کرده روی اجاق قهوه خانه گرم کند من و برادرم جواد سراغ حلوایی می رویم که با خرما و دارچین درست شده و در این هوای خنک حسابی می چسبد. عطر و بوی غذا و شکم هایی که به قار و قور افتاده اند. برادرم جمال پیشدستی می کند و تا می آید اولین لقمه را به دهان بگذارد اخمهایش در هم می شود و بلافاصله حلوا را تُف می کند. همه با تعجب به هم نگاه می کنیم خصوصاً نامادری که او نیز مقداری از حلوا را می چشد و ما تازه متوجه می شویم که کیسه ی تنباکو را نزدیک قابلمه ی حلوا گذاشته ایم و به خاطر تکان های شدید ماشین و باز شدن سر قابلمه مقداری از گرده ی تنباکو روی حلوا نشسته است. 
ورودی شیراز، کامیون کنار گاراژی می ایستد و شاگرد راننده کمک می کند تا بارهای مان را از ماشین پیاده کنیم. این موقع شب وقت مناسبی برای رفتن به خانه های فامیل نیست. گاراژدار اتاق بالای گاراژ را که از در و دیوارش سوسک می بارد جهت استراحت در اختیارمان می گذارد...." 
یک هفته فرصت خوبی بود برای نوشتن انشاء و پرداختن به اتفاقات تابستان آن سال. بچه ها کنجکاو بودند تا از نوشته‌های یکدیگر سر در بیاورند. در این میان دوست هم کلاسی ام آقای عرب زاده که از روستای "تُل قاتل" به اینجا آمده بود و برای نوشتن مشکل داشت از من خواست تا در این خصوص به او کمک کنم. ماجرای برداشت محصول خرما و کمک کردن او به خانواده‌اش سوژه ی خوبی بود که می‌توانست یک صفحه‌ای را سیاه کند. دیگر بچه‌ها نیز وضعیت مشابهی داشتند و تنها اتفاقات نخلستان می‌توانست به دادشان برسد. بالاخره روز موعود فرا رسید و بچه ها تا زنگ انشاء بخورد و با بیم و امید سر کلاس بروند دوستم در حالیکه دفتر انشاء ش را نشانم می‌دهد بخاطر خالی بودن چند سطر آخر صفحه از من می خواهد تا مطلب یا شعری به آن اضافه کنم. من که یک آن شیطنتم گل کرده، بیتی از کتاب "حیدر بیگ" که هیچ ربطی به موضوع ندارد برایش می خوانم و او نیز عیناً آن را یادداشت می کند. 
ایا حیدر بگ جانی کجایی
بیا بنگر به روز بی نوایی...
معلم که وارد می شود تا مبصر کلاس بر پا بدهد و بچه‌ها خیز بردارند و بعد به آرامی بنشینند و دفتر انشای شان را سبک سنگین کنند من نیز فاتحانه دفتر ۴۰ برگی ام را ورق می زنم از این صفحه به آن صفحه. یکی از بچه ها که نگاهش به من است همزمان با من یکی یکی صفحه ها را می شمارد و لابد تعجب می کند وقتی که با نوشته‌های خودش مقایسه می کند. اولین نفر که آشفته و نگران پای تخته سیاه می رود با آن که نوشته هایش چندان چنگی به دل نمی‌زند با تشویق معلم روبرو می شود و این کار باعث می شود تا بقیه ی بچه‌ها روحیه بگیرند و دل و جرأت بیشتری پیدا کنند. تکرار مطالب باعث ملال و خستگی کلاس می‌شود و من نیز مرتب این پا و آن پا می کنم تا کی نوبتم برسد. در این فاصله چند بار نوشته هایم را با دقت مرور می کنم. دوستم عرب زاده را که معلم صدا می زند با اطمینان خاطر پای تخته سیاه می رود و من خدا خدا می کنم که بیت آخر انشاء را نخواند. تا جمله ی آخرش تمام شود دل توی دلم نیست. آخر سر که کمی مکث می کند به تصور اینکه از خیر آن بیت گذشته نفس راحتی می کشم. معلم نگاهش به او ست که دفتر انشاءَش را تا نزدیکی‌های چشمانش بالا آورده است و انگار می خواهد چیزی اضافه کند. کلمات را زیر لبی مزمزمه می‌کند. لحظاتی کند و نفس‌گیر و من تا می آیم آب دهانم را تلخ و شور قورت بدهم صدایش از ته گلو به گوشم می نشیند: 
ااِاِیا حیدر بگِ جانی کجایی...
مصرع دوم تمام نشده بمب خنده ی بچه ها کلاس را می لرزاند و پشت بندش معلم از پشت میز بیرون می آید و تا بخواهد دستش را برای زدن سیلی به صورت او بالا بیاورد خود را جلو می اندازم و با عذرخواهی و شرمندگی گناه را به گردن می گیرم. کلاس این بار در سکوتی سنگین فرو می رود و من که از پیش تکلیف خودم را حدس زده ام سر جایم بر می گردم و گوش به فرمان معلم می مانم. 
محترمانه ترین و در عین حال سنگین ترین مجازات برای من اخراج از کلاس درس و پرسه زدن توی حیاط مدرسه تا زنگ آخر و خوانده نشدن چند صفحه انشاء که نه تنها روی دستانم که چون کوهی روی قلبم سنگینی می کنند. 


محمدرضا - فقیه الاسلام

 

 

 

چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ 21:40 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)