مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

کوچه خاطره 2 ( ویژه بازگشایی مدارس)، دهه پنجاه و شصت خورشیدی

 

بوی خوش قلم

شاید سید حسام عزیز باور نداشت با خواندن پیامش در مورد نوشتن از خاطرات بازگشایی مدارس و خاطرات دوران تحصیل تا چه اندازه مغموم و عبوس خواهم شد!

اول مهرماه، بوی ماه مدرسه و بوی کتاب و دفترها برای بسیاری از دانش آموزان همراه با خاطرات شیرین و فراموش ناشدنی است،دروغ چرا؟ من اما میل چندانی به مرور خاطرات آن سالها ندارم چرا که دانش آموزی من همواره با فقر و نداری ملازم بوده است؛ لیکن از اندک خاطرات شیرینی که از آن زمان فاجعه بار بر من گذشته یکی را انتخاب کرده و مرقوم می دارم.

حمل بر خودستایی نباشد من همیشه شاگرد اول کلاس بودم و از هوش و استعداد ذاتی بهره می بردم و شاید این عنایت مقام متعال بود که اگر کفه ای را سبک و خالی نگه می داشت آن دیگری را پر مایه و تناور فرموده بود.

روزی سر کلاس سوم دبستان نشسته بودم که معلم کلاس چهارم درب زد و وارد شد، نگاهش به من بود و کلامش با معلم. این رویه آشنا بود که معلم کلاس بالایی ها به کلاس ما سر بزنند و من را برای حل مسئله ای به کلاس خودشان دعوت کنند. به هر حال از معلم ما اجازه گرفت و مطابق روالی که دیگر برای همه ما عادی شده بود من را به کلاس چهارم برد.

درب کلاس چهارم که باز شد با صحنه ای مواجه شدم که بعدها در ذهنم با اردوگاه کار "آشویتس" مطابقت داشت. همه بچه های مفلوک از شدت کتک خوردن کج و ماوج شده و از درد به خود می پیچیدند و جملگی با چشمانی اشکبار به تخته سیاه چشم دوخته بودند.

همانطور که حدس می زدم مسئله ای ریاضی بر تخته سیاه نوشته شده بود و وااسفا که هیچکدام از این ها قادر به حل آن نبودند،نمی دانم صورت مسئله چه بود ولی هر چه بود نکته انحرافی بسیار مبهمی داشت که نیاز به دقت نظر بود.باری به هر جهت مسئله را زود حل کردم و مورد تشویق معلم چهارمی ها قرار گرفتم.

دستان سیاه و کبود کلاس چهارمی ها کف می زدند ولی تشویق آنها پتکی بود که بر سر من فرود می آمد، من از نبوغ و استعداد پفکی خوشم نمی آمد، من دفتر نو، مداد رنگ سالم، تراش خوشگل و پول تو جیبی برایم از همه ارکان ارجح تر بود !

با گذشت بیش از سی سال از آن روز، هنوز خشم و تنفر کلاس چهارمی ها را در یاد دارم. چرخ روزگار چرخید و در زندگی مشترکی که موهبتی الهی می دانمش احساس کردم تا حدودی به لحاظ مالی تامین هستم.

 حال، زمان آن فرا رسیده بود که دانش آموز فقیر دیروز،کاری برای هم کیشان امروزش انجام دهد. با مشورت همسرم که صدر تا ذیل گذشته ام را می دانست یک فروشگاه نوشت افزاری دائر کردیم تا علاوه بر کسب درآمدی ثانویه به جبران نارسائی های گذشته در حوزه تحصیل و دانش آموزی سبکبال و سبکبار انجام وظیفه کنیم.

امروزه روز با اینکه چهل سال از عمرم می گذرد بعضی وقتها که به مغازه می روم در تنهایی چنان با حرص و ولع دفاتر و مداد رنگی ها را دیوانه وار می بویم که وصف این احساس و عقده گشایی با جواهر قلم سخت و مشکل است.

امروز دیگر هر خودکاری که اراده کنم مال من است و با هر مدادی که مایل باشم می توانم دلی سیر خط بکشم و بنویسم بتراشم و پاک کنم.

خدایا شکرت.

به فضل الهی و رحمت پروردگار تا به امروز سعی داریم اجازه ندهیم مشتری کم برخورداری از حیث مالی از فروشگاه دست خالی بیرون برود و تا جایی که برایمان مقدور باشد به امید خدا مایلیم به محصلینی که به جهت نداری ترک تحصیل را پیشه کرده اند، کمک کنیم.

خداوند شاهد و ناظر است بارها پس از رفتن مشتری در مغازه به حال و روز مردم غصه خورده و گریه کرده ام و از درگاه باریتعالی استمداد و مدد طلبیده ام.

(این مطالب را نه به جهت ریا و تظاهر نوشتم بلکه به لحاظ بغض های فرو خورده سالهای تحصیلم و اعلام حمایت عنوان داشتم و بر هیچ کس منتی ندارم).

بحمدالله سید حسام عزیز که در امور خیریه و نیکوکاری دستی بر آستین دارد و با تکثر موسسات و نهادهای خیریه در شهر وحدتیه با همراهی و همیاری خیرین نیکوکار، برآنیم تا گامی ولو اندک در رفع فقر و محرومیت زدایی در زمینه تحصیل دانش آموزان برداریم شاید اگر احمد خواجه حسنی در ایام تحصیل با این شرایط سخت مواجه نبود تا این حد درد نداری را درک و وجدان نمی کرد.

فصل زیبای بازگشایی مدارس را به همه دانش آموزان شهر و میهنم تبریک عرض می کنم و آرزومندم هیچ دانش آموزی بدلیل مشکلات مالی از تحصیل باز نماند.

 

(احمد خواجه حسنی، مسئول عملیات هدایت کشتی بندر عسلویه)

**********************


نگهداری و مراقبت از کتاب های درسی

هر ساله اواخر شهریور ماه کتاب های درسی را از مدرسه گرفته و کتاب های سال قبل را تحویل مدرسه می دادیم. وقتی که کوچکتر بودیم یا که بزرگتر شدیم در هر صورت برنامه هایی داشتیم برای کنترل و مدیریت هزینه های سال تحصیلی مان!

یکی از برنامه ها « نایلون گرفتن» یا جلد گرفتن کتاب هایمان بود تا طی یک سال تحصیلی و رفت و آمدها و زمستان و... از خطر تخریب و تغییر در امان باشد.

هم زمانی فصل خرماگیران و فراوانی نایلون کارتن خرما با شروع مهر و مدرسه برایمان، میمون بود.

یادم هست می رفتیم و از محل دپو نایلون ها که یا خونه خودمون بود یا خونه عمو، تعدادی نایلون کارتن خرما می آوردیم و تمام کتاب هایمان را جلد پلاستیکی می گرفتیم. ابزار در دست همان نایلون بود و قیچی و منگنه.

این کار هر سال ما بود! تلاش ما و برنامه ما این بود که کتاب را تا پایان سال تحصیلی سالم و تمیز و مرتب حفظ کنیم.

یکی از وظایف من که فرزند بزرگ خانه بودم کمک به کوچکترها جهت جلد گرفتن کتاب ها بود. البته اغلب اوقات بچه های همسایه و فامیل هم برای جلد گیری کتاب هایشان به ما رجوع می کردند و ما خوشحال و سرمست از بوی کتاب های نو مشتاقانه کار را پیش می بردیم.

شوق و ذوق مدرسه بود ... تشریک مساعی کودکی بود... همراهی و همکاری والدین و اقوام بود.

مهم تر از همه :

 جدیت و همیت ما بود برای پاسداشت و نگهداشت و بزرگداشت یار مهربان مان!


(دکتر سیروس عباسی، متخصص جراحی عمومی)

چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ 22:1 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)