عکس نوشته ها ( ویژه بازگشایی مدارس)
![]()
امیرکبیر وحدتیه، اول شد. مرحله اول کنکور را که دادیم همه همکلاسی ها با هم سوار مینی بوس از برازجان برگشتیم ولات؛ درست مثل رفتن مون ! ما مانند یک تیم فوتبال خودساخته بودیم. حدود ۲۰ همکلاسی که بیش از چهار سال را در یک کلاس و در یک مدرسه گذرانده بودیم. با هم رفتیم نیمه اول را به بهترین شکل ممکن بازی کردیم و بازگشتیم؛ از همونجا صحبت مون سر تست ها بود و كيفيت و كميت آزمون !! همه ما همكلاسي ها خوب مي دونستيم كه امسال كلاس چهارم دبیرستان امیرکبیر«کاری می کند کارستان»! تقریبا نسبت به قبولی هم کلاسیها با اطمینان بالا؛ تردیدی نداشتیم ! آنچه که می ماند نمرات کنکور دومرحله ای بود و رتبه ها و... روز آزمون مرحله دوم هم رفتیم برازجان ! همه با هم؛ گویی تیم فوتبال امیرکبیر! راهی دور نهایی شده باشد! تقریبا همه بچه های نیمه اول در نیمه دوم هم با هم بودیم چرا که موفقیت تک تک مون به منزله توفیق تیم مون بود!! هر کدام از هم کلاسیها مانند یک منبع پرقدرت انرژی می کوشید تا قدرت و انرژی جمعی را در بالاترین سطح ممکنه حفظ کند ! بین خودمان رقابتی نداشتیم. دستهای همدیگر را گرفتیم و یاعلی گویان رفتیم به دل رقابتی بنام کنکور مرحله دوم ... |
سالن بزرگ و صندلیها شماره گزاری وکدگزاری شده بودند . ما که رسیدیم تقریبا همه دانش اموزان سر جاهایشانمستقر شده بودند! با هم دست دادیم و از هم جدا شدیم تا هر کس جاگیر شود!!
من هم شروع کردم به جستجوی صندلی خودم. در حین جستجو متوجه شدم که از صندلی شماره یک الی آخر بر اساس « رتبه مرحله اول آزمون» شماره گذاری شده است . من و همراهان و دوستانم از رتبه خودمان آگاه بودیم اما از رتبه دیگر دانش اموزان دشتستان خیر !! به همین خاطر ابتدا نمی دانستیم جایگاه مان نسبت به سایر تیم های دشتستان کجاست !؟
همینطور که در ردیف ها دنبال نام و نشان خودم می گشتم !! شماره ها مرا تا صندلی شماره «یک» ردیف اول بردند. بله سکوی شماره یک تنها سالن پسرانه دشتستان به « مدرسه امیرکبیر وحدتیه» تعلق گرفته بود! و من و همه همکلاسیها به هم نگاهی کردیم؛ جایگاه بیشتر همکلاسیها و شماره صندلی دوستانم نیز نشانه رتبه ها و سکوهای خوب ما بود نسبت به دانش آموزان مناطق چند گانه و تمامی آموزشگاهها و مدارس پسرانه دشتستان .
سری به نشان شکرگزاری به آسمان بردیم و با زبان بی زبانی فریاد شادی برآوردیم که تیم ما اول شده .
در یک لحظه دانش اموزان صندلی های کناری من (که طبیعتا جزو شاگردان ممتاز و رتبه های دو رقمی و سه رقمی کنکور هم بودند دور من جمع شدند و هر کسی پرسش می کرد !؟
از نام و از نشان و از خاستگاه و زادگاه، از اینکه معلم های خصوصی ما که بوده اند، کدامین موسسه کنکور خصوصی بوده ایم .. کتابهای گرانقیمت مان را جویا میشدند...
و پاسخ ما :
لطف و یاری پروردگار بی همتا مدرسه ای بنام امیرکبیر وحدتیه با معلمانی ارجمند و بی توقع که بدون عایدی اضاف بر عایدی آموزش و پرورش ؛؛ حتی از معلمان خصوصی هم خصوصی تر به ما درس داده اند. هیچ موسسه کنکوری ندیده ایم الا محضر دبیران و اساتیدی ارجمند که عاشقانه و خالصانه ما را در مسیر کنکور مهیا کردند ...کتابهای ما همان کتابهای درسی و جزوات معمولی انتشارات سراسری بودند !
و همراهان و پشتیبانان ما والدین مان، و خانواده های مان؛ دبیران و معلمان مدرسه ؛ مدیران مدرسه و دوستان خوب مان بودند.
و یقینا کوشش های ستودنی و اراده ناگسستنی و مطالعه مستمر و شبانه روزی تک تک ما همکلاسیها...
ودر نهایت آنچه که در سالن یکصدا و همصدا و خاموش و آرام فریاد زده شد :
"امیرکبیر وحدتیه اول شد"
کنکور سراسری ۱۳۷۳ امیرکبیر وحدتیه در دشتستان بزرگ اول شد.
(دکتر سیروس عباسی، متخصص جراحی عمومی)
و دانشجوی فوق تخصص جراحی عروق
************************
![]()
یادی کنیم از دبیران قدیمی مدرسه از مرحوم یدالله عسکری که چاق و هیکلی بودند و سال های آخر خدمت خود را می گذرانیدند. حال و حوصله تدریس را نداشت. ایشان سال های متمادی مدیر مدارس آبادان و خرمشهر بود حتی آقایان سید حسین مزارعی و اکبر بابااحمدی نیز زیردست ایشان بودند. اما گذشت روزگار و بازی زمانه ایشان را آواره و به اصطلاح جنگ زده کرده بود و دوباره ایشان به برازجان برگشته بودند و به درخواست آقای مزارعی با یک ماشین تویوتای سواری زرد رنگ به زحمت خود را از برازجان به مزارعی می رساندند تا در مدرسه حضور یابد. ایشان بسیار بذله گو و خوش مشرب بودند و در کلاس با دانش آموزان گرم می گرفت. به خاطر کهولت سن و کم حوصلگی کمتر درس می داد و گاه در کلاس می خوابید یا چرت می زد. ایشان گویا در اوایل انقلاب هنگامی که به اتفاق خانواده اش می خواسته به مشهد مقدس بروند با مرحوم حاج کافی، روضه خوان مشهور تصادف می کنند. در این تصادف حاج کافی مرحوم می شود و زن آقای عسکری نیز فوت و خودش نیز به شدت مجروح می گردد.
طبق نقل خود مرحوم عسکری: برای این اتفاق تا مدت ها ایشان را به اطلاعات و کمیته می بردند و می گفتند تو عامل ساواک بوده ای و عمدا با حاج کافی تصادف کرده ای....
آقای بابااحمدی و خانمش هر دو فرهنگی بودند و دو پسر خردسال نیز داشتند که با خود به مدرسه می آوردند. گاهی نزد مادرشان بودند و گاهی نیز در دبیرستان به نزد پدر می آمدند و اغلب در دفتر مدرسه یا حیاط مدرسه وقت خود را می گذراندند. یک بار یکی از این پسران دستش را روی زنگ می گذارد و فشار می دهد. صدای شنیده شدن زنگ همان و خارج شدن دبیران و دانش آموزان از کلاس همان. آقای مزارعی مدیر مدرسه با شتاب و دوان دوان خود را به درب کلاس ها می رساند و می گوید بفرمایید کلاس. زنگ اشتباهی زده شده. بچه های آقای بابااحمدی زنگ را زده اند. همه برمی گردند کلاس اما آقای عسکری به خنده می گوید:
زنگ، زنگ است چه مدیر مدرسه بزند چه بچه کوچک. و با این بهانه کلاس را تعطیل و از کلاس خارج شد. یاد آن روزها و خاطرات به خیر باد!
(خداکرم پدیدار، فرهنگی)








