خاطره طنز ( بازگشایی مدارس)
اوایل دهه شصت، دانش آموز مدرسه راهنمایی شهید احمدی بی براء بودم. یک روز بارونی که به تازگی پدرم موتور هفتادی خریده بود، سرمست و پرغرور سوار بر موتور شده که مثلا جلوی مدرسه وجلوی چشم دانش آموزان دوری بزنیم و به همه اعلام کنیم که ما هم موتور خریدیم.
مرحوم رضا زنگنه که مسئول آب ولات بود، سوار بر الاغ داشت به آب انبار می رفت. اون موقع جاده ها خاکی بود و بارون که می بارید، زمین پر از شل و گل می شد. ما هم که اولین بار سوار موتور می شدیم مستقیم تو دل و شکم مرحوم زنگنه رفتیم. تعدادی دانش آموز و معلم که نظاره گر ماجرا بودند، اومدند که کمک کنند تا ماجرا ختم به خیر بشه.
حاج عبدالخالق علوی که داشت وارد مدرسه می شد، از دور که وضعیت را دید با سرعت به سمت مرحوم زنگنه رفت که او را از زیر موتور و الاغ نجات دهد. گاز موتور گیر کرده بود و هر چه من و مرحوم زنگنه تلاش می کردیم که از زیر دست و پای خر خودمون را خلاص کنیم نمی شد. خدا خیرش بده آقای علوی که رسید دستش رو دراز کرد و دست من رو گرفت که منو از موتور جدا کنه. چون موتور دور خودش می چرخید آقای علوی هم با همون سرعت دور ما می چرخید. از بس شل و گل به سر و صورتمون ریخته بود که آقای علوی ما رو نمی شناخت. خلاصه بعد از پایان ماجرا که همدیگه رو شناختیم، کتک مفصلی هم از دست نازنین آقای علوی خوردیم.
بعدها هر کجا مرحوم زنگنه ما رو سوار موتور می دید، سریع واکنش نشان می داد و کاملا کنار می گرفت که با او برخورد نداشته و ماجرا تکرار نشود.
(سید کاظم موسوی، بازنشسته نیروی هوایی و وکیل پایه یک)
***************
![]()
از زبان خود اکبر ممتاز شنیدم که نقل کرد: " در دبستان طالقانی بودیم و آقای رزمجو،معلم مان از همه خواست که تمرینات ریاضی همه روی نیمکت باشه. هیچ کدام از بچه ها تکلیف انجام نداده بودند. ایشان هم همه را به صف، پشت دفتر مدیر برد.
به مدیر، آقای آبزرگ مزارعی گفت بچه ها تکلیف ننوشته اند. اکبر که آخر صف بوده میاد به جلو درِ دفتر و رو به بچه ها می کنه و میگه بچه ها من اول میرم کتکم را می خورم و بعد میام یک دل سیر به تک تک شما می خندم.
خلاصه اولین نفر اکبر داخل دفتر رفت و مدیر با خط کش شروع به کتک می کند.
در همین حین خدابیامرز آقای حیدر منصوری داشت وارد دفتر می شد و بچه ها دوره اش می کنند و می گویند که آقای منصوری پادرمیانی کند و اینکه از حالا به بعد قول می دهند که تمرینات را بنویسند.
آقای منصوری وارد دفتر می شود و لحظاتی بعد به همراه آبزرگ در حالی که گوش اکبر در دستش بود بیرون آمدند. آبزرگ گفت با وساطت آقای منصوری این بار ازتون می گذرم. این آخرین بارتون باشه که مشق نمی نویسید. اگر یکبار دیگر تکلیف انجام ندهید مثل این، کتک مفصلی می خورید. بعد یک تیپای جانانه ای حواله اکبر کرد و گفت حالا برید سر کلاستون.
(رضا علی پور، بنگاه املاک)
چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ 22:49 سید حسام مزارعی









