کوچه خاطره ها ( ویژه بازگشایی مدارس) مربوط به دهه سی خورشیدی
تحصیلات ابتدایی خودم را در سال ۴۴-۴۵ آغاز کردم. ابتدای ورودم به دبستان برای کلاس چهارم پذیرفته شدم. چون در آن زمان از هر دانش آموز قبل از ورود به مدرسه، امتحان ورودی گرفته می شد. بر مبنای سطح و کیفیت دانش آموز، بین پایه اول تا چهارم انتخاب می شدند. بیشتر بچه های آن زمان مکتب خانه می رفتند. من دو سال مکتب رفته بودم. جزمک، قرآن و خیلی از کتاب های آن زمان(حدود سی کتاب) را خوانده بودم؛ کتاب های بزرگی همچون جودی، گلستان سعدی، خزائن الاشعار و... . به همین دلیل قبل از ورود به مدرسه با سواد بودم و حتی چهار عمل اصلی ریاضی را به خوبی بلد بودم.
سه پایه چهارم، پنجم و ششم ابتدایی را در تنها دبستان زادگاهم، مدرسه کاوسی مزارعی، با موفقیت به پایان رساندم. سال ششم، حوزه امتحان نهایی قبل از ما در دالکی برگزار می شد، اما آن سال حوزه امتحانی ما در سعدآباد بود.
آن زمان جاده بین مزارعی -سعدآباد، ماشین رو نبود و تنها یک جاده مال رو بود. به همین دلیل با تنها وانت در منطقه مزارعی به مالکیت حاج علی کرم صادقی، با کرایه ۱۵ تومان را دربست کرده و پس از جمع آوری پول توسط شاگردان به آقای فتح الله حسینیان، معلم کلاس ششم تحویل دادیم و خود معلم هم همراه ما راهی سعدآباد شد. ناگفته نماند با توجه به اینکه سه الی چهار روز را می بایست در سعدآباد برای امتحانات باشیم همه دانش آموزان وسایل خواب و حتی غذای این چند روز را با خود برداشته بودند.
از طریق جاده سیاه منصور و جاده ای خراب که مشهور به «بندری» بود خود را به سعدآباد رسانده و در دبستان سعدی( شریعتی کنونی) مستقر شدیم. امتحان نهایی را به اتمام رسانده و با همان ماشین که مجددا دنبال ما آمده بود به مزارعی برگشتیم.
نتیجه ها که اعلام شد، در بین ۲۸ دانش آموز، تنها من و آقای باقر دبیری قبولی خرداد شدیم و مابقی تجدید شدند. در بین کل هم شاگردی ها نیز تنها من ادامه تحصیل دادم چرا که در آن زمان در دهستان مزارعی، دبیرستان نبود و برای ادامه تحصیل لازم بود که به برازجان برویم. بین برازجان و مزارعی نیز جاده ای درست حسابی نبود به ویژه مزارعی تا دالکی که اصلا راهی وجود نداشت. جاده، مال رو بود و آن هم زمانی که رودخانه دالکی بدون آب و یا عمق آب آن کم باشد امکان تردد با الاغ یا با پای پیاده بود. به همین دلیل تردد به برازجان به سختی صورت می گرفت و همین مانع بزرگی جلوی پای دانش آموزان آن زمان برای ادامه تحصیل بود. به علاوه مردم آن زمان چندان رغبتی برای تحصیل بچه هایشان نداشتند. تا اینجا هم که درس خوانده بودم فقط با تلاش خودم بود والا پدرم دوست داشت که کمکش کار باغبانی را انجام دهم. گرچه تمام کار باغ پدرم را خودم انجام می دادم .غیر از کار باغ، تمام روز قبل از اذان صبح با الاغ و برداله به دالکی می رفتم و دو بشکه آب شرب را می آوردم. کارم شده بود این که تمام شب گریه می کردم تا پدرم راضی شود که جهت ادامه تحصیل به برازجان بروم. اما هرگز موافقت نمی کرد. تمام دوران تحصیل من شاگرد اول بودم. تابستان، مقداری کار کرده بودم (از طریق باچی و کرایه کشی). آن زمان بعد از اینکه خرما برداشت می شد، با الاغ وبرداله، خرماها را به خانه می آوردیم. یکی از کارهای آن روز ما، کار کردن برای تجار و کرایه کشی این خرماها با الاغ بود. که از این طریق مقداری پول جمع کرده بودم. اواخر شهریورماه به برازجان رفته تا دردبیرستان ثبت نام کنم.
آن زمان دبیرستان، شش سال بود که سه سال ابتدایی با عنوان سیکل اول و سه سال دوم با عنوان سیکل دوم بود. سیکل اول یعنی پایه نهم، عمومی بود و همه دانش آموزان دروس مشترک می خواندند. بعد از فارغ التحصیلی از سیکل اول، دانش آموز می توانست با همان مدرک سر کار برود، دبیر و یا کارمند بانک شود.
اما اگر کسی می خواست ادامه تحصیل دهد و وارد سیکل دوم شود، لازم بود بر حسب علاقه مندی به یکی از سه شاخه های طبیعی، ریاضی و شاخه ادبی ادامه تحصیل دهد. با توجه به اینکه من در سیکل اول به دروس ریاضی، فیزیک و شیمی بسیار علاقه مند بودم دلم می خواست در رشته ریاضی ادامه تحصیل دهم اما آن زمان در برازجان رشته ریاضی وجود نداشت. به ناچار برای ادامه تحصیل به بوشهر آمده و در دبیرستان سعادت بوشهر در رشته ریاضی ثبت نام کردم اما از آنجا که شرایط تحصیل در بوشهر برای من بسیار سخت و هزینه ها سنگین و در توان من نبود. به همین دلیل پس از یکماه مجددا به برازجان برگشته و در رشته طبیعی در دبیرستان فردوسی ثبت نام کردم.
آن زمان در برازجان سه دبیرستان وجود داشت؛ دبیرستان فرخی که دوره سیکل اول را در آنجا گذراندم و برای ادامه تحصیل، صرفا شاخه ادبی داشت. دبیرستان دیگر دبیرستان فردوسی، جنب پست فعلی بود که صرفا دانش آموزان علاقه مند به شاخه طبیعی می توانستند ادامه تحصیل دهند؛ و دبیرستان ۲۵ شهریور ( مدرسه فعلی امام خمینی ره) که حدود یک کیلومتر خارج از محدوده برازجان سابق بود و این مدرسه هم تنها رشته ادبی داشت. به همین دلیل من در مدرسه فردوسی برازجان ثبت نام نمودم…
آن زمان رفت وآمد برازجان به مزارعی بسیار سخت بود. ماشین که نبود و می بایست اول به دالکی رفته و از دالکی تا زادگاه را با پای پیاده طی می کردیم. به همین خاطر باید اتاقی کرایه می کردیم وهمانجا می ماندیم. پس از کلی پرس و جو اتاقی کوچک گیر آوردم با ماهی 10تومان. از اینکه ثبت نام کرده و مکانی هم برای اقامت یافته بودم در پوست خودم نمی گنجیدم. خیلی خوشحال بودم و جهت انتقال وسایل به ولات برگشتم. مقداری نون، یک حلب خرما و مقداری للک، برنج، قند، چای و تخم مرغ محلی را برداشته و به برازجان و خانه جدیدم نقل مکان کردم. صاحب خانه، پیرمرد بیماری به نام حاجی رجب، عموی دکتر خیراندیش بود که در منزل یک بز و یک الاغ داشت. وظیفه ی من این بود که صبح ها این بز را می بردم گله و عصرها هم می رفتم و آن را بر می گرداندم. الاغ را نیز کاه وجو وآب می دادم. آن موقع برازجان لوله کشی نبود. از چاه، جهت شرب و شستشو آب می کشیدیم. الاغ و بز حاجی را من آب می دادم. نصف شب که می شد عام حاجی داد می زد: "سی قاسم. سی قاسم پستو... پستو". می دانستم چی می خواد. فوری الاغ رو جِل می کردم. عام حاجی را سوار می کردم و تا نزدیک گاراژ بوشهر می بردم. آنجا یک پپسی برایش می خریدم. تا پپسی را می خورد نفسش باز می شد و برش می گرداندم. اینکارِ تمام شب من بود. بیچاره آسم داشت. یک مرتبه نفسش بند می آمد. زن و بچه هایش اهمیتی به او نمی دادند. بیشتر کار هایش را من انجام می دادم. به همین خاطر از من کرایه نمی گرفت. بعضی وقت پول اضافی پپسی را به من می داد. سال اول دبیرستان را با موفقیت کامل سپری کردم و شاگرد اول کلاس شدم. تابستان ما را به اردوی رامسر بردند. سال اول دبیرستان بسیار به من سخت گذشت گاهی می شد یک ریال پول نداشتم و فقط نان وخرما می خوردم...
سید قاسم موسوی، فرهنگی بازنشسته و دبیر شیمی
ادامه دارد .....

از سمت راست: سید قاسم موسوی، آقای متقی دبیر وقت خیام ،سال1358
جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ 15:1 سید حسام مزارعی








