ماه مهرِ مزیری بی ورا ( ویژه بازگشایی مدارس)
ماه مهر، هوایی شرجی آمیخته با گرما که دیسه دیسه است. دبیرستان امیرکبیر با اتاقهای کوچک، بدون کولر، تک صندلی فلزی معلم، بدون میز، دوپنجره درضلع شمالی ویک پنجره درضلع جنوبی رو به حیاط ودانش آموزانی بغایت محجوب ومؤدب ودوست داشتنی.
اگرچه باغ را بریده اند اما تتمه کارها باید درخانه یا انبار انجام شود. پاک کردن،کارتن کردن و....بوی خش خرمای نو، بوی پنگاش(جاروف پنگی)، غناهشت تراکتورها درحمل خرما حال وهوایی به ولات داده است.
خوشحالی و امیدواری در رفتار وگفتار اهل ولات نمودار است. علاوه بر برداشت محصول وکارطاقت فرسای باغ، نسیم خنک صبحگاهی درلابلای شرجی، مژده آمدن برج عقرب و باران وکشت و زراعت را می دهد.
مدرسه موقعی رسمی میشه که به قول معروف زرد و کنگه ازهم جدا بشه وتتمه کارباغ وخرما رو به پایان باشه. همکلاسی ها که میان مدرسه کفش وشلوار دیگه ای پوشیده وچهارخط پشت پیرهنشون حکایت از نو بودن آن داره، گُنج های شیردرهمه جا جولان می دهند و وارد کلاس ها می شوند.
ازاین پنجره وارد و از اون یکی خارج می شوند و برای بچه ها استرس زا هستند. بین دانش آموزان یکی هست که برای گنج شیر، تره هم خرد نمی کند و اون "رضا سعیدی" است. هروقت گنجی جسارتا وارد حریم کلاس می شد، سعیدی درچشم به زدنی با دست قنجش می زد(می قاپیدش) و له شده گنج را تحویل می داد. به همین دلیل سعیدی درگوشه ی خاطراتم موسوم به "گُنجو" بود. سعیدی، ذهنی آهنگین یا نیمه آهنگین داشت؛ این را موقعی که بین کلاسها مسابقه گل کوچک برگزارکردم، متوجه شدم. معمولاداوری مسابقات باخودم بود. دریکی از روزها که کارداشتم، داوری مسابقه ی بین کلاس های دوم تجربی وچهارم انسانی را به رضا بارگاهی، همتای اسماعیل فلیانی(مقدمی)سپردم. رضا هم که اهل ورزش بود، پذیرفت.گویا داوری رضا مورد پسند بچه ها نبوده وتنشی ایجاد شده بود. دوست ما(گنجو)همین موضوع را دستمایه قرارداده وکوشیده بود تا بر وزن موش وگربه ی عبیدزاکانی ماجرای مسابقه راگزارش کند.
روز بعدکه به مدرسه رفتم بچه ها ماجرای دیروز را گفته وعنوان کردندکه گُنجو شعری سروده است. سعیدی را تشویق کردم وازاوخواستم شعر را بخواند. گنجو جلو آمد وشعر را خواند. اشکالاتی از لحاظ فنی وادبی داشت ولی از دانش آموزان درخواست کردم که گنجو را تشویق کنند. بعد از اوخواستم برای ترمیم شعر آنرا به من دهد.
سعی کردم اسکلت شعر را به هم نزنم وتا جایی که مقدور باشه کمتر دستکاری کنم تا مایه تشویق دیگران شده باشم؛ چرا که آنها، کلاس چهارم رشته ادبیات وعلوم انسانی بودند.
اینک شعررضاسعیدی(گنجو):
بچه ها گوش کنید یک خبرداغانا
خبری سخت مهیج زگلِ کوچکانا
می کنم معرفی هردوتیم، جانانا
دوم تجربی وچارمی از انسانا
تیم ها صف زده درخارج مدرسه ولیک
قاضی شرع شدی رضای بارگاهانا
توپ درپای غُلی، پاس بدادی جابر
جابرو روبه جلوحرکت وتوپ غلطانا
یک مثلث زده بودند میان میدان
غلی و زنگنه وغضنفر رشتانا
کاغضنفربه غلی،جابرو از وی بگرفت
دوم تجربی اندر وسطش حیرانا
جابرو شوت بزد در بن گل دزدانا
تجربی گریه کنان شیون وشین افغانا
غلغله درصف دوم که فتادی ناگاه
همه گفتند به محسن توتوله خردانا؟
واپسین ثانیه ها تا که بیامد و برفت
کارضا پی سپرتیرقضا رفتانا
در پی اشتبهی، نیک به سوتش بدمید
گفت هند از طرف جابرو باشد جانا
دوم ازبخت سعیدش به تساوی برسید
چارم ازخشم، فشاری دگرآوردانا
باردیگرچو دمیداند به سوتش قاضی
گشت برپای یکی غلغله در میدانا
گفت قاضی که همی رفت به پایان بازی
چارم از فرط حواس پرتی خود دیوانا
رشت ازکنج زمین رفت سوی قاضی رضا
چون نبردش ثمری قاره ای زد ترکانا
لحن اوگله کنان گفت به قاضی، باری
جان من جان خودت تو اشتباه کردانا
کارضا گفت ندارد ثمری حرف درشت
مطمئنم که بودکار قضا خوبانا
شاه غلام چش سفید آدامس شیک توی دهن
به رضا گفت که مارا تو باخت دادانا
کارضا غمزده شد شکوه بکرد پیش مدیر
کاین شیاطین به من توهین می کردانا
حاج مدیرگفت چه کس جرأت این کار بکرد
همه را من ز درکلاس اخراج کردانا
کارضا گفت غضو وغلو وشاپورو
حاج مدیرگفت که اخراج کنم آنانا
پس بگفتاکه غضنفربه کجارفته کنون
تاسرش برکنم وپوست پر از کاهانا
با چنین قصه، رضا حال به خوشحالی رفت
به مدیرگفت شکایت بکنم ز آنانا
پس مدیرگفت که یک کاغذ ننوشته بیار
تا نویسیم که ازمدرسه اخراج شوندآنانا
الغرض! قصه ی نغزی که براتان گفتم
یادگاری بود ازسعیدی گُنجانا
فرج الله گرمسیری، دبیر مانا در اذهان دانش آموزان دیروز دبیرستان امیرکبیر شهر وحدتیه
جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ 15:27 سید حسام مزارعی








