کوچه خاطره 2 ( ویژه بازگشایی مدارس) دهه پنجاه و شصت خورشیدی
( از چپ به راست: داوود دوانی، محسن کاووسی،حمیدرضا موسوی،حسن شجاعی،یحیی علی پور،مهدی پاسالار)
معلوم بود که پدر و مادرم من را مدرسه پدربزرگم ثبت می کنند، مدرسه کاووسی اولین مدرسه مزارعی بی برا بود که حالا "طالقانی" نام گذاری شده بود. داستان ساخت مدرسه را از زبان پدربزرگم قاید حیدر کاووسی زیاد شنیده بودم که چه جوری در مسیر باغ، فرزندان شهر را در حال کار و زحمت دیده بود و به خودش گفته بود باید برای اینها کاری کنم، ایده ساخت مدرسه را در سال ۱۳۳۷ با کمک اهالی روستا پایه گذاری نمود.
بگذریم از داستان ساخت اولین مدرسه، چرا که بنا دارم خاطرات دوران مدرسه خودم را بنویسم. بنا دارم راننده ماشین زمان باشم و شما سرنشینان هم همراهی ام کنید. لطفا کمربندها را ببندید.
ایستگاه اول: دوره دبستان
تمام وقایع آن سالها انگار امروز برایم اتفاق افتاده است،تمامی سکانسها جلوی چشمانم در حال بازآوری هستند. روز اول دبستان برای من یک روز دراماتیک و نوستالوژیک بود.
همین سید حسام مزارعی صاحب وبگاه همدلی مزری بی برا که از من خواست داستان مدرسه را بنویسم شاید تلخ ترین روز زندگیش اولین روز مدرسه اش بوده که از قضا مصادف شد با اولین روز مدرسه ما.
همه کلاس اولیها مشغول بازیهای کودکانه خود در مدرسه بودیم و تیرهای دروازه حیاط مدرسه هم از آن بالا، پایین می شدیم که به ناگاه حسام از بالای تیر افقی دروازه با کله به پایین سقوط کرد، بیهوش و غرق خون شد. وحشت عجیبی همه را فرا گرفت؛ چه ما دانش آموزان اول دبستان تا معلمها و مدیران مدرسه.
چند دقیقه ای گذشت. پدر حسام که اتفاقا خودش مدیر مدرسه دبیرستان بود با سراسیمگی خاصی وارد مدرسه شد و با چندتا حرف که البته کمی تندی هم قاطیش بود حسام را برداشت و راهی درمانگاه و بیمارستان شدند.
روز اول مدرسه ما اینگونه بود و همان حادثه باعث شد حسام را در مدرسه دیگری ثبت نام کنند و شش سال طول کشید تا اول راهنمایی با حسام همکلاس شدیم. روز اول مدرسه مدیر گفت به خانواده هاتون بگویید که چهار قطعه عکس برای تکمیل پرونده لازم دارید. منم به محض رسیدن به خانه گفتم که مدیر مدرسه گفته ۴قوطی عکس بیارید که باعث خنده خیلی ها که خانه ما بودند شد.
آقای دهقان معلم اول دبستان ما بود که بیشتر به نام دهقان کوچکو یا سرخو معروف بود. ظاهرا آن روزها دوتا معلم با فامیل دهقان در روستا بود. کلاس اول قبول شدم و مهر سال بعد وارد کلاس دوم شدیم. دقیقا ما در کلاسی بودیم که از در مدرسه وارد می شدی سمت راست و از سایر کلاسها، مجزا بود. نیمه اول سال معلم ما آقای راستگو بود که چند ماه پیش در یکی از مراسمهای فاتحه زیارتش کردم. در بازنشستگی قاری قرآن و گرداننده مراسم فاتحه شده بود.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد که نیمه دوم سال آقای راستگو رفت و آقای حسن کهن یکی از بهترین معلمهای دوران تحصیلم آمد. خیلی مهربان بود و زود به هم علاقمند شدیم. هیچ وقت فراموش نکردم روزی که به عنوان شاگرد ممتاز یک جامدادی و یک جعبه رنگ جایزه گرفتم. شاید به خاطر همین همیشه در قلبم حک شد.
سال سوم آقای شیرویه مرادیِ ترک تبار معلم ما بود. طبق آخرین شنیده ها رحمت خداوند رفته و کلی خاطرات به خصوص از کتک زدنهای ایشان در خاطرم هست. سال سوم امین پسر آقای مرادی هم همکلاس ما بود. البته در دوران تحصیل هیچ وقت کتک نخوردم.
سال چهارم آقای هژیر دهقان، معلم ما بود. خاطرات خیلی خوبی از آقای دهقان در ذهنم هست به خصوص که داستانهای تاریخی اش حین کلاس اجتماعی و تاریخ همه را میخکوب می کرد.
راستی از سال چهارم کل مدرسه وارد یک چالش شد، چالش مدیر شدن آقای حسین شیری که برای ما دانش آموزان آن موقع اسم آقای شیری رعب برانگیز بود. معضل صف صبحگاهی و موهای بلند برای کچل شدن و ناخنهای بلند و بازرسی از کفش و جورابها.
چالش خیلی بدی بود. آن ماشینهای(مکینه های) دستی سرتراشی که شادروان استاد ابراهیم و فرزندش مسعود خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن روزها داریم.
با توجه به اتفاق های اوایل انقلاب، حس خوبی نسبت به آقای شیری نداشتم ولی یکی دو بار صحبتهاش را در دفتر مدرسه شنیدم و از داستان ساخت مدرسه توسط پدربزرگم و تحصیلات خودش گفت کم کم به دلم نشست.
الحق آن روزها جوری در کوچه ها راه می رفتیم که مبادا با آقای شیری مواجه شویم. چالش اصلی مربوط به روزهای جمعه بعدازظهر بود که ما و همسایه ها از روی در مدرسه می پریدیم داخل حیاط مدرسه برای فوتبال.
یکی از عصرهای جمعه حین بازی حدودا ۲۰نفری بودیم که صدای در مدرسه مشکوک به باز شدن قفل در بود، بله در باز شد و آقای شیری بود. همه بچه ها مثل یوزپلنگ از دیوار می پریدیم بیرون، برخی هم کفش و دمپایی شون را هم جا گذاشته بودند.
کم کم بزرگتر شدیم و با آقای شیری دوست شدیم و فهمیدیم چقدر انسان دلسوز و مهربانی هست. تازه بعد از کلاسها هر روز عصر، آقای شیری من رو نگه می داشت برای بازی فوتبال که بین معلمها برگزار می شد. من هم دروازبان تیم آقای شیری بودم که به سختی گل می خوردم.
یاد باد آن روزگاران و یاد باد شادروان حیدر منصوری دفتر دار مدرسه که چقدر مهربان بود و چقدر ساده فوتبال می کرد.
راستی تا یادم نرفته هیچ وقت آن سالها گاری دستی زنده یاد یدالله محمودی که کنار مدرسه خوردنی می فروخت از بیسکوییت و آدامس بگیر تا نقل و نبات. هیچ وقت فراموش نمی کنم پاکت سفید سیگار چلچله اش را که خدا بیامرز کمتر زمانی بود که سیگارش خاموش شود.
سال پنجم دبستان معلم ما آقای بهمن رزمجو بود. طبق شنیده ها، ماه قبل به خاطر ضایعه مغزی یکی دو سال قبل فوت شده. روحش شاد . سال پنجم هم سال خوبی بود و با نمرات خوب راهی مدرسه راهنمایی شدیم.
ایستگاه دوم: دوره راهنمایی
دوره راهنمایی مصادف بود با اوج قله جمعیتی کشور،۳ کلاس اول راهنمایی داشتیم.کلاسها همه قدیمی بودند به ویژه کلاسهای سمت چپ مدرسه که راقش رفته بود، ریقش مونده بود. با بارش باران سقف نم می کرد و آب وارد کلاس می شد و خطر زلزله هم بماند.
باز کلاس های ساختمان اصلی خیلی بهتر بود. خاطرات زمان راهنمایی همواره برایم جالب و خاطره انگیز هستند.
خاطرات مدیران مدرسه آقایان شولی و باقری. دبیران ریاضی با آقای علوی و آقای حیاتی که هر کدام شخصیت خاص خود را داشتند.
همیشه تعریف مثلث از زبان آقای علوی که سه خط که دو به دو همدیگر را قطع کنند، مثلث نامیده می شود یا آقای حیاتی همیشه ریاضی را می گفت درس شیرین ریاضی و فضای کلاس را سعی می کرد شاد نگهداری کند و بر عکس آقای علوی به ریاضت اعتقاد داشت و دیسیپلین سخت را اتخاذ می کرد.
دبیران عربی دوره راهنمایی ما آقای قایدی که بنده خدا انگار مجله دنیای اقتصاد بود و نرخ تمامی اجناس، کالاها و خدمات را داشت و همیشه نگران گرانی و تورم بود. انگار این روزها را بهتر از ما می دید. درسته معلم عربی بود ولی ببنش اقتصادی خوبی داشت.
دیگر معلم عربی ما آقای مهدیان بود که دلسوز بچه ها بود البته هوای سید مهدی موسوی را خیلی داشت که البته بعدش با خواهر سید مهدی نامزدی و ازدواج کرد.
محسن کاووسی، کارشناس ارشد و کارمند شرکت گاز استان بوشهر
ادامه دارد...
********************

روزی که من رفتم کلاس اول دبستان ثبت نام کنم، در آخرین لحظه جعفر برادر بزرگترم نتوانست مرا همراهی کند. وقتی که از من پرسیدند نام فامیلی ت چیه موندم منظورشون چیه و یک دانش آموز کلاس بالاتری به داد من رسید و فامیل من را گفت.
پ.ن: توضیح اینکه به دکتر گفتم دکتر جان تایپ که کردم دیدم یک خط بیشتر نشد . پاسخ داد :" پیشنهادم اینه که با حروف درشت تایپ کنید تا مثل تکلیف عید که معلم می گفت دو تا صد برگ بنویسید از روش ما تقلید کرده باشید چراکه هرچه قدر می نوشتیم تموم نمی شد." گفتم قبول . بالاخره سرتون شلوغ هست .)
(دکتر اسفندیار فولادی، متخصص قلب و عروق)
*****************

در این چند سال اخیر در تهران و سایر شهرها رسم بر این شده است برای بچه هایی که وارد مقطع دبستان می شوند جشنی برپا می کنند تا اینکه بچه ها قبل از ورود به کلاس درس با فضای مدرسه و همکلاسی ها اشنایی داشته باشند تا با اضطراب و استرس کمتر پا به مدرسه بگذارند. چند روز پیش یکی از همکاران ما نگران فرزندش بود که می خواست به کلاس اول دبستان برود از او درباره امکانات مدرسه سوال کردم،گفت مدرسه مشکل خاصی ندارد؛ سرویس رفت و آمد هماهنگ شده، مدرسه دو زبانه است فرانسه و انگلیسی، هفته ای دوبار استخر، ژیمیناستیک، صبحانه، ناهار....
بدون اینکه به بقیه صحبت های همکارم گوش بدم ناخوداگاه به سال های 65-66 دبستان 17شهریور رفتم جایی که خبری از این امکانات نبود. حتی آب خوردن مناسب هم نداشتیم و فقط آب لوله کشی در زمستان اندکی از عطش ما می کاهید. یادم می آید که در ساعاتی که معلم نداشتیم و از مدیر مدرسه(که انشاالله خداوند به سلامت نگهش دارد)تقاضای توپ می کردیم و بعضا مورد قبول واقع می شد چقدر کیف می کردیم...بله مدرسه ما خیلی نقص داشت ولی با این وجود ما هنوز هم دوستش داریم. نمی دانم چرا هنوز عاشق اول مهر هستم.
شاید مهرماه یاد آور شوق آموختن بود و دلخوش بودن به کتاب فارسی نو و اینکه توام شده بود با فصل برداشت خرما یا باغسون و پیچیدن صدای غناهشت تراکتورها در کوچه پس کوچه ها و خسته وگرسنه آمدن از مدرسه و دیدن مادر و خوردن دستپخت بی نظیرش.....یادش بخیر
(مهدی هادیپور، کارشناس ارشد حقوق عمومی از دانشگاه شهید بهشتی.وکیل پایه یک دادگستری)
***********************
![]()
اول دبستان را من در هفده شهریور گذراندم و کلاس های دوم، سوم و چهارم را نیز در مدرسه شهید حمزه بی براء، پشت سر گذاشتم. پس از آن به شیراز نقل مکان کردیم . معلم کلاس اول ابتدایی ام آقای یوسفی بود.
ده سالی گذشت و یکروز در تابستان در شیراز سوار بر اتوبوس خط واحد شدم . کنارم آقایی اومد نشست. خودش سر صحبت را باز کرد و وقتی دید کتاب در دست دارم ازم پرسید کلاس چندم هستی؟
گفتم: سوم راهنمایی
ایشان در پاسخ گفت: " چقدر قیافه ات آشناست. بچه کجایی"؟
گفتم بچه ی روستای مزارعی.
کدام مدرسه؟
هفده شهریور
من معلمت نبودم؟ به چهره اش خیره شدم و دیدم آقای یوسفی معلم کلاس اول ابتدایی ام هست.
و چقدر برایم این حسن تصادف و دیدن ایشان پس از این همه سال جالب بود.
(سعید ضیا، سوپروایزر تصویر برداری بیمارستان خلیج فارس)
جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ 15:29 سید حسام مزارعی








