مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

همراه با دبیران ( ویژه بازگشایی مدارس)

 

اینجانب حسن هاشم پور در سال تحصیلی ۱۳۵۲ ، از دبیرستان فردوسی برازجان دیپلم طبیعی اخذ نموده و آبان ماه همان سال راهی خدمت سربازی شدم؛ که به عنوان سپاه دانش خدمت خود را آغاز کرده و بعد از ۶ ماه دوره آموزشی در ساری جهت انجام وظیفه به خوزستان، شهرستان ایذه، روستای مال آقا بقیه خدمت خود را درکسوت سپاه دانش در این روستای ۲۰ خانواری به عنوان مدیر ومعلم انجام وظیفه نموده ودر یک اتاق به شش کلاس، درس می دادم؛ کاری بسیار سخت و طاقت فرسا. به هر حال ۱۸ ماه در آن روستا با تمام کاستی‌ها ومشقات ولی دلسوزانه خدمت خود را باخوشحالی به اتمام رسانده و سپس خود را به آموزش وپرورش سعدآباد معرفی نموده و ابلاغ دبستان سده را گرفتم.

 دانش آموزان خیلی خوبی داشتم از جمله آقایان حسین علیپور و برادر ایشان. بعد از دو سال درآنجا به دبستان مزارعی منتقل شدم. سال بعد برای دانشگاه ثبت نام کرده و آزمون دادم و در انتظار نتیجه دانشگاه و رویای قبولی دانشگاه را تا نیمه های شب با خود نجوا می کردم.

 چهارشنبه شبی دو نفر از دوستان سعدآبادی به منزل ما آمدند وگفتند که دردانشگاه قبول شده ایم. آنها گفتند تنها تا فردا فرصت ثبت نام داریم. تصمیم براین شد که فردا از طریق بوشهر با هواپیما خودرا به تهران برسانیم. به هرحال با جمع وجور کردن وسایل و تهیه مبلغی پول، فردا صبح اول وقت خود را به فرودگاه بوشهر رسانده وساعت ۹ صبح با پرواز و با شور وشعف خود را به تهران وسپس به دانشگاه رسانده وثبت نام و انتخاب واحددررشته مدیریت بازرگانی کردم. شاید نتوان آن لحظه ها را نگاشت. بعد از اتمام ثبت نام  به سمت خیابان ناصر خسرو که مهمانخانه ای بس ناجور وکثیف که مامن دشتستانی ها بود، رهسپار شدیم. مدت ۱۰ الی ۱۵ روز در آنجا بودیم وتازه راهپیمایی‌هایی درخیابان های تهران علیه رژیم پهلوی راه افتاده بود ومن هم جسته وگریخته درآن شرکت می کردم. به هرحال دو ترم را نیم بندگذراندم که انقلاب فرهنگی شد ودانشگاه ها تعطیل شدند. برگشتیم به منطقه وخود را به اداره آموزش وپرورش سعدآباد معرفی نمودم.  اول مهر شد وابلاغ من را برای دبیرستان امیرکبیر مزارعی با مدیریت آقای سید حسین مزارعی دادند. پس ازبرنامه ریزی دروس اقتصاد، آمار و بازرگانی جهت تدریس به من داده شد. کار بسیار سختی بود از یک طرف که در دانشگاه به لحاظ موقعیت انقلابی وتق ولق بودن کلاس ها بایستی خیلی بیش از یک دانش آموز مطالعه می کردم که با امکانات کم آن روز مثلا با چراغ نفتی، و از طرف دیگر شخصی با سواد مانند آقای اصلاح پذیر درآنجا بود و با دلهره واسترس سر کلاس ها حاضر می شدم. به هر حال شب با چراغ نفتی تا ساعت ها وحتی تا نیمه شب درس می‌خواندم تا آبروداری کنم وکم نیارم. دوره سختی را گذراندم ولی با تلاش خود وهمراهی مدیر مدبر، هم دانش آموزان راضی وهم اولیاء مدرسه از من رضایت کامل داشتند. به هرحال این دوره سخت سپری شد وسالهای بعد با موفقیت انجام وظیفه می نمودم که درسال ۱۳۶۲ بادایر شدن دانشگاها برای ادامه تحصیل به تهران برگشتم و تا سال۱۳۶۴ ، از دانشگاه علامه طباطبایی در رشته علوم اقتصادی وبازرگانی فارغ‌التحصیل شدم.

پس از اتمام دانشگاه به منطقه برگشتم که اداره کل آموزش وپرورش استان به من ابلاغ آموزش وپرورش بخش دلوار را دادند. پس از چهار سال تدریس درشهر دلوار به بوشهر منتقل شده و اولین کاری که کردم ثبت نام در دانشگاه خلیج فارس برای اخذ کارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی بود که بعد از دو سال مدرک خود را گرفتم  و در شهر بوشهر به عنوان مدرس وسپس به عنوان مدیر دبیرستان نمونه امام خمینی(ره) تاپایان خدمت یعنی درسال ۱۳۸۵ به مقام  بازنشستگی نائل شدم. امروز مفتخرم که درخیابان سنگی بوشهر بیش از ده هاپزشک متخصص وفوق تخصص که از دانش آموزان دبیرستان نمونه فارغ التحصیل شده اند وتابلو سردر آنها راکه می بینم لذت می برم.

 بعد از بازنشستگی دوترم هم در دانشگاه پیام نور بوشهرتدریس نمودم ..

 

خدایا چنان کن سرانجام کار ......توخوشنود باشی وما رستگار

 

(حسن هاشم پور، فرهنگی بازنشسته)

*************

 

                                                 به نام آموزنده نون و قلم

در جوانی عشق بود و شور و حال
                                       هفته ای یک جفت روزش در خیال

از سحر تا پاسی از شب در مسیر
                                       خستگی شرمنده بود و سر به زیر

با موتور، وانت، دوچرخه، مینی بوس
                                      می رساندیم خویش را پابوس دوس

جمله همکاران، یکایک بهترین
                                      مردمانی خوب و شادی آفرین

بچه ها هر یک ز دیگر نازتر
                                     درس خون و با ادب، جز جیگر

الخلاصه، یاد یاران یاد باد
                                   روزگار وفق مراد و مزیری آباد باد


 

عشق، امید، ذوق و شوق، پویایی، تحرک، شغل پیامبری، ... همه اینها هدایای ارزشمند الهی هستند که به هر کس ندهند و هر چه خواهی ندهند. اوایل خدمت، آن هم در نظام ارزشمند تعلیم و تربیت، پر شور و پر انرژی، جوان، شاداب و آینده دار با شغلی به نام زکات دانش - هفته ای دو روز کامل از ساعت پنج صبح با ظرف غذای ناهار آن روز در دست که معمولا هم استامبولی بود چون قاتق جداگانه لازم نداشت و با پیک نیک عتیقه آقای فلیانی ظهر زود و راحت گرم می شد.


بیست و پنج دقیقه ای پیاده روی از کنار استادیوم سعدآباد تا سر پل محل ایستگاه و انتظاری تلخ و شیرین تا مینی بوس تکمیل شود و حرکت کند تا گاراژ برازجان، قدم های استوار و سریع تا گاراژ روبروی میدان دژ. هر طور شده خود را به دالکی یا قلعه سفید رساندن یا با مینی بوس کازرون و سه راهی مزارعی پیاده شدن و با هر وسیله ای که معمولا وانت بارهایی که پر از میوه و تره بار بود و تا سر پل بوی شوید و جعفری و میوه ها، روح آدمی را مست می کرد و بعد هم چیزی بین دویدن و راه رفتن تا به مدرسه رسیدن و بدو، ورود هم با چهره بشاش « آحسین» یا ابهت سید قارون - ببخشید آبزرگ- مواجه شدن حدود ای ساعت ۸ صبح، خستگی، گلایه، بهانه و نق زدن از دو طرف هرگز محال بود.


ای کاش روزی جوانی بر می گشت تا عقربه های گذر زمانش را از کار می انداختم.



(هاشم حیدری، دبیر زبان خارجه ۶۸-۷۰)

جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ 17:13 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)