کوچه خاطره ها( ویژه بازگشایی مدارس)، دهه سی خورشیدی
بخش دوم خاطره سید قاسم موسوی:
... سه سال سیکل دوم را در مدرسه فردوسی برازجان گذرانده و در خرداد سال ۱۳۵۲ خورشیدی، دیپلم خود را گرفتم. وقتی نتایج زده شد، من در استان بوشهر نفر سوم شده بودم . به همین دلیل از طرف آموزش و پرورش، نام من به همراه دو نفر دیگر به نام های "سردار صالحی" و "حمید کهن سال" به عنوان دانش آموزان برتر به دانشگاه پهلوی شیراز برای رشته پزشکی ارسال و معرفی شدیم. اما من با توجه به علاقه شدید به معلمی فرار کردم و همان سال در کنکور تربیت معلم ثبت نام کردم. آن زمان برای ثبت نام و حتی آزمون می بایست به شیراز می رفتیم. پس از اعلام نتایج من نفر هفتم کنکور شده بودم.
دو سال را در تربیت معلم شیراز درس خواندم. با توجه به اینکه جزو دانش آموزان برتر بودم و از آنجا که آموزش و پرورش با کمبود شدید نیرو روبرو بود، به آموزش و پرورش شیراز معرفی شدم و در دبیرستان دخترانه کوثر و دخترانه شاهچراغ شیراز به تدریس دروس شیمی و ریاضی پرداختم. سال ۱۳۵۴، با مدرک فوق دیپلم در رشته شیمی فارغ التحصیل شدم. بلافاصله خود را به آموزش و پرورش بوشهر معرفی نمودم. آن زمان همه نامه معرفی خود را می بایست به اداره کل آموزش و پرورش در بوشهر تحویل دهد. آقایی بود که متاسفانه نامشان را فراموش کرده ام. هر چه اصرار کردم که مرا به برازجان منتقل کنید ایشان مخالفت کردند و گفتند نمیشه و باید به اهرم بروی. دو، سه ماه را در اهرم در مقطع دوم دبیرستان و درس شیمی تدریس می کردم که نامه ای از حوزه نظام وظیفه آمد که این افراد خود را در اسرع وقت به نظام وظیفه معرفی نمایند. نام من نیز جزو آن شانزده نفر بود. وقتی به حوزه نظام وظیفه رفتیم و اعلام نمودیم با فرهنگی هستیم حرف ما نپذیرفتند و گفتند باید به سربازی بروید. روز اعزام به تهران فرا رسید. هنوز باور نمی کردیم که باید به سربازی برویم. فکر کردیم یک هفته بیشتر نیست و برمی گردیم. حدود دو سال سربازی ما به طول انجامید و با درجه گروهان وظیفه خدمت کردم. سال ۱۳۵۶ از خدمت منقضی شدم و به زادگاه، روستای مزارعی برگشتم. یکی دو روزی را استراحت کردم و مجددا خودم را به اداره کل بوشهر معرفی کردم. باز همان مسئول بود و این بار گفت که حتما باید به دیر بروی. هر چه اصرار کردم برای برازجان، مجددا اصرارها بی فایده بود. آنجا حرفی هم زد و گفت برازجان هزینه دارد. من حرفش را متوجه نشدم. حدود بهمن ۵۶ بود و انقلاب در بعضی از شهرها شروع شده بود.
اواخر بهمن ماه بود که با اتوبوس به دیر رفتم. بین برازجان تا دیر یک جاده خاکی بود و اتوبوسی بود به راننده گی عبدالله خواجه گانی که امروز به دیر می رفت و فردا به برازجان برمی گشت. جاده خاکی آنقدر طولانی بود که بعدازظهر به دیر رسیدیم. سوال کردم اینجا مسافرخانه دارد؟ یکی آدرس سه مغازه آن دست خیابان را داد. نزدیک که شدم دیدم سه جوان نشسته و دارند بازی می کنند. وقتی سوال مسافرخانه کردم گفتند مغازه کناری تختی هست و می توانید آنجا استراحت کنید. وقتی تخت را مشاهده کردم، دیدم یک وجب خاک روی آن خوابیده و معلوم بود که خیلی وقت هست کسی از آن استفاده نکرده؛ به هر صورتی بود آن شب را به صبح رساندم. صبح زود، برخاسته و چون آب لوله کشی نبود، با آب چاه و به کمک همان پسران صورت خود را شسته و موها را هم با شامپو شستم و پس از پوشیدن لباس نو به اداره آموزش و پرورش رفتم. رییس وقت اداره، آقای وفاپور که شیرازی بود با دیدن ابلاغ من بسیار خوشحال شد و استقبال گرمی از من نمود. معلوم شد از مهر تا اواخر سال معلم شیمی و ریاضی نداشته اند. با ماشین به همراه ایشان به دبیرستان مهر رفتیم. تقریبا اواخر بهمن ۹۶ بود که با کلاس سوم متوسطه و درس ریاضی، کارم را در دیر شروع کردم. روز اول که سر کلاس رفتم دقایقی نگذشت که همان سه جوان دیشبی نیز به کلاس وارد شدند و معلوم شد جزو شاگردان این کلاس هستند.
آن زمان تظاهرات علیه رژیم هم شروع شده بود و مدرسه تق و تق بود. یکروز می رفتیم و چند روز مدارس تعطیل می شد و در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. بالاخره در یکی از راهپیمایی ها، پاسگاه ژاندارمری جلوی تظاهرات را گرفت و اقدام به تیراندازی نمود که در این بین دو نفر شهید و تعدادی نیز زخمی شدند. از آن روز ماندن در دیر بی فایده بود و فردای آن روز خود را به زادگاه، روستای مزارعی رسانده و تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی و سخنرانی ها را در زادگاه ادامه دادیم. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
پس از پیروزی انقلاب فراخوانی از طرف اداره آموزش و پرورش زده شد که همه دبیران به محل خدمت خود مراجعه کنند. به همین دلیل خود را به اداره کل معرفی کردم و همان مسئول آموزش متوسطه، تا من را دید، فکر کرد که آمده ام علیه اش شکایت کنم. گفت آقای موسوی مگه نگفتی می خواهی بروی برازجان. ایشان مرا در آغوش گرفت و فوری ابلاغ مرا برای برازجان و زادگاه خود، مزارعی زد و در مدرسه خیام یکی ،دو ماه ابتدایی به عنوان معلم علوم و سپس معاون مدرسه خیام در کنار مدیر آن آقای فرخنده پی مشغول به فعالیت شدم که یکسال بعد پس از انتقالی آقای فرخنده پی به برازجان، مدیر مدرسه خیام شدم . از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ مدیر این مدرسه بودم. سال ۱۳۶۸ مجددا در کنکور شرکت کردم و در رشته شیمی دانشگاه اهواز پذیرفته شدم.
سال ۱۳۷۲-۷۳ لیسانس خود را گرفته و همان سال برای کارشناسی ارشد در کنکور شرکت کردم و در دانشگاه علم و صنعت تهران در رشته شیمی پذیرفته شدم. دو ترم را گذراندم و در ترم سوم، اداره آموزش و پرورش سعدآباد به من ماموریت و مجوز ادامه تحصیل به دلیل کمبود شدید نیروی دبیر شیمی در سطح منطقه و استان، نداد و من به اجبار دانشگاه را رها کردم و در مدارس سعدآباد به عنوان دبیر شیمی دبیرستان امیرکبیر، دبیرستان دخترانه فاطمه زهرا س مشغول و تمام وقت تدریس می کردم.
ناگفته نماند که من علاقه بسیار شدیدی به تدریس داشتم و دروس شیمی و ریاضی را توامان تدریس می کردم. علاوه بر منطقه سعدآباد، سال های بعد در دبیرستان برازجان نیز تدریس کردم و تا اینکه در سال ۱۳۸۲ بازنشسته شدم. از مهر ۸۳ تا الان که سال ۱۴۰۰ می باشیم کماکان من به تدریس مشغول هستم و پارسال نیز در کلاس ۱۲ دبیرستان سعادت بوشهر نیز کلاس داشتم. مدتی است که مشکل بینایی پیدا کرده ام و تا حدودی از تدریس فاصله گرفته ام اما همین هفته پیش نیز با وجود این مشکل، کلاس خصوصی داشته ام.
سید قاسم موسوی، دبیر بازنشسته شیمی
دوشنبه پنجم مهر ۱۴۰۰ 14:40 سید حسام مزارعی








