گارِی
پاییز که فرا می رسید و مردم ولات از تکاپوی برداشت و بسته بندی خرما فارغ می شدند، همین که بوی اولین باران پاییزی به مشام می رسید، تکاپوی دیگر فرا می رسید و برای در امان ماندن از گزند چکه ی آب باران می بایست، شلبونی کرد. بوی نمور و شهد دوشاب خرما، نرم نرمک جای خود را به بوی خوش کاهگل می داد. همسایه ها گرد هم می آمدند. کوپه ای از خاک را با آب قاطی و کاه اضافه می کردند و با شورت های مامان دوز یا بالا زدن شلوار تا بالای زانو به جان این معجون می افتادند و راه می رفتند. صدای شلپ شلپ پاهای برخاسته از این کوپه ی شل هنوز در گوشم طنین انداز است.
معجون آماده شده، دو سه روزی روی زمین می ماند تا خوب جا بیفتد و آماده پوشیدن بام خانه شود. کاه، که حکم چسبی را داشت که پس از خشک شدن شل ها، از تروکه شدن خاک جلوگیری می کرد. وقتش که می رسید باز هم همسایه ها گرد هم می آمدند و تقسیم کار می کردند. دو سه نفر بالای پشت بام رفته، یکی معجون آماده شده را روی بام پهن می کرد و قبل از آن پلاستیکی که سرتاسر بام را می پوشاند و دو دیگر، کنار قرقره ای که با طناب بلندی دول های پر شده از شل را به بالا می برد و به دست اوستای شل کار می داد. دو نفر یا بیشتر هم پایین که طناب می بستند و دول پر می کردند و...
کار که تمام می شد نوبت بام یکی دیگر از همسایه ها می رسید و باز هم سیکل و چرخه ذکر شده و « گاری»!! به کسر « را»؛ کاری بدون مزد و مواجب و برآمده از واژه بیگاری، صرفا از روی انسان دوستی، نوع دوستی و حق همسایگی. و دل ها چقدر خوش بود.

از گاری گفتم و به ذهنم خاطره ای از پدرم به نقل از پدربزرگم خطور کرد:
« آسید منصور در خانه نشسته بود که یکی از مردمان آبادی به منزلش وارد شد. سخن به برداشت گندم می کشد. فصل، فصل « جیلم» بود و هنوز پدربزرگ ما محصول خود را برداشت نکرده بود.
مهمان رو به آسید منصور می کند و می گوید: می توانی زحمتی بکشی؟ میگه: بفرمایید. مهمان می گوید فردا حدود ساعت ده صبح، مجمعی از رنگینک درست کن و بیار سر زمین بجل.
صبح که فرا می رسد و رنگینک که تهیه می شود، پدربزرگ با مجمعی پر از رنگینک سوار الاغ شده و وقتی سر زمین می رسد، با بیش از ده نفر از مردمان آبادی روبرو می شود که با داس عشق و اراده به جان ساقه های ترد گندم افتاده اند. نگاهی به زمین می اندازد تا نیمی از زمین زراعی جیلم شده. مجمع که به زمین گذاشته می شود، یورش مردان خسته آبادی به آن و لیسیدن آرد و روغن ته مانده مجمع با انگشتان دست، حکایت از سادگی و یکرنگی این مردمان باصفای ولات می داد.
اولین باران پاییزی که باریدن می گرفت، اطمینان خاطر از شلبونی یی که هر ساله تمدید می شد برای پدر خانواده لذت بخش بود و با خاطری جمع به بارش شلاقی بارانی می نشستیم که اون روزا جنس بارشش هم متفاوت تر و بیشتر بود. بواسطه نزدیکی به دره ی مابین دو روستای مزیری و بی ورا- که با هم هنوز که هنوزه ولات می خوانیمش - دیدن غرش آب جاری شده از دل کوه ها و پر کردن دره ی بین دو روستا که چقدر این پهنه آب گل آلود و مواج، دیدنی بود، می نشستیم.
سر هر کوچه ی مشرف به دره، تلی از آشغال و پسماند خونه ها بود که نیم بیشتر آن را کود حیوانی گاوهای همسایه در برداشت و به « تلنگون» مشهور بود. تلنگون ما دقیقا جایی واقع شده بود که الان نبش مغازه سید حمید موسوی است. آنطرف دره و روبروی خانه پدربزرگ و مرحوم سید عباس هم تلنگونی بزرگتر بود که به دلیل سطح بالای مزیری نسبت به بی ورا، این گستردگی فضولات حیوانی تا به کف دره می رسید. آب دره که با سرعت زیاد و غرش کنان جاری می شد همه این تلنگون ها را با خود می برد و هیچ اثری از آن باقی نمی ماند و البته مقطعی بود؛ چرا که بر طبق قانونی نانوشته آن محل ها مختص دپوی پسماند بود و بر حسب عادت نه بیماری زا بود و نه بویش اذیت کننده. جالب اینکه همین تلنگون روبرویی بواسطه ی شیب بلندی محل سرسره بازی ما بچه های قد و نیم قد بود. تا بوق سگ در این خاک و خل ها بازی می کردیم و هیچی مان هم نمی شد. بعضی وقت ها بارش سیل آسا و چند روزه باعث جاری شدن آب بیشتر و آمدن آب روی تنها پل ارتباطی بین دو روستا می شد که خودم به عینه شاهد افتادن یک گاو از روی پل به آب سه الی چهار متری بودم که تنها سرش در بین آب خروشان پیدا بود و آب به سرعت زیاد آن را با خود می برد و گزهای روبروی خونه مرتضی بابااحمدی به کمکش آمدند و توانست خودش را نجات دهد.
از گز گفتم و گزدان هایی که دو طرف دره را پر کرده بود و شب ها صدای جیرجیر جیرجیرک ها از میانشان بلند می شد و در شب هایی که مهتابی نبود به هیبت ترسناک دره می افزود. در کنار مسیر پیاده روی که می بایست از سربالایی خونه پدربزرگ عبور می کردیم پیاده روی باریک و اریب نیز محل عبور بود که روبروی درب خانه آسید جمال می رسید و به بالای دره مشرف می شد. خوب یادم هست در همان عالم کودکی، گنجشکی را درب خانه پدربزرگ، مرده روی زمین دیدم. در حس و حال کودکی خیلی دلم برایش سوخت. از زمین برداشتم و در کف دره و ابتدای این جاده ی اریب، چاله ای کندم و خاکش کردم.
آب های جاری شده از دره به سرعت از میان دو روستا می گذشتند و روانه « تهلو» یا تلخ آب می شدند که روزگاری بابا و نیاکان ما، سنت « دومارویی» را آنجا ادا می کردند و در زمان ما نیز محل شنای مردمان آبادی بود؛ هم زنانه داشت و هم مردانه؛ هم ظرف ها شسته می شد و هم بچه ی ختنه کرده را پس از یک هفته با آن دامن سبز رنگ به تهلو می بردند تا زخم ختنه خشک و پاک شود. تهلو و این مبحث ختنه را می گذاریم برای بعد و از روزهای پس از باران و آسمان صاف آبادی می پردازیم.
خورشید نیلگون که پس از چند روز بارش شروع به تابیدن می کرد، تب و خروش آب دره هم فروکش می کرد و آب دره کم کم آرام می گرفت و به بالای زانو که می رسید برای عبور از آن تا جایی که شلوارمان بالا می رفت، بالا می بردیم و خودمان را به آب می زدیم. گرچه که باز هم شلوارمان خیس می شد اما این به آب زدن لذت بخش بود. آب که به اندازه یک وجب کف دره باقی می ماند، به فاصله نیم متری کف دره سنگ چیده می شد تا برای عبور نیازی به درآوردن کفش نباشد و تجربه این گونه عبور کردن از دره هم لذت بخش بود.

آسمان ولات پر می شد از تحرک پلیسوک های زیبایی که نمی دانم چرا دیگر خبری از آنها نیست. آب دره که کم می شد و به حالت برکه برکه کوچک در می آمد، لاروهای سیاه قورباغه ها برای خودشان جولان می دادند و دم های خود را به اینور و آن ور تکان می دادند. چند صباحی بعد، « قُروک» های کوچولو و نازنازی لشکرکشی کرده و یا بهتر بگویم قشون کشی کرده و به خانه ها حمله می کردند و کوچه ها را پر می کردند. مارها سر و کله شون پیدا می شد، زهر ماردین ها هم می آمدند. این زهرماردین های کلبوک وار، به ما یاد داده بودند که مسئولیت ارسال زهر به مار را دارند و هنوز که هنوزه نمی دانیم چرا این نوع نگاه و برداشت را به خورد ما داده اند. چی بگم! شاید واقعا اینکاره بوده اند.
صحبت از لاروهای قورباغه یا با همان اصطلاح محلی« چند تیله سگ» ها مرا برد به فوتبال بازی کردن های دوران نوجوانی. که وقتی باران زده بود و زمین نرم جون می داد برای بازی و وقتی از تشنگی هلاک شده بودیم، روی زمین اطراف زمین فوتبال، سینه را به زمین می دادیم و دهان و دماغ را به آبی فرو می بردیم که پر از لاروهای قورباغه بود اما با دلی پاک، آب باران را نوش جان می کردیم.
سید حسام مزارعی
دوشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۰ 22:39 سید حسام مزارعی









