"کتاب، مردم، کتابدار"
امروز،(۲۷ مهر۱۴۰۰)-به ضرورتی توقف و گذری چند ساعته به روستای "زیارت" دشتستان داشتم. برای اولین بار بود که گذرم به این روستای قشنگ با مردمان خوب می افتاد....دقایقی کافی بود تا در میدان روستا با دیدنِ تابلویی که فلش و نوشته به سمتِ کتابخانه ی عمومی روستا داشت، چون پرستویِ غریبِ راه گُم کرده آمد شدنِ مرغ واره ی دل به آنجا کشانِدَم.
دربِ بزرگِ کتابخانه( بیشتر خانه ی شخصی/مسکونی می نمود)،چون سرای سخاوت گشوده به روی هر نفوسِ مست به بوی قوتِ سفید کاغذ بود، و من بی درنگ مثلِ کسی که کارتِ دعوتِ حاشیه طلا در جیب دارد، خود خوانده وارد شدم!شگفتا که دربِ خانه کتابِ مخزن نیز در گشایش و پذیرش کمی از سرای بازِ پُر نخل و درخت نداشت! هنوز انگشت برنداشته از دستگیره و یاالله گفته به گوشِ خدا نرسیده، در گشوده و با لبخندِ محبت آمیز و ترانه ی خوش آمدید بفرماییدِ کسی که عطرِ کتاب به دستش و دریایی دلِ دشتش بود مواجه شدم.
مسئول، کتابدار، انسان، عاشق، متعهد و بومی آنجا؛ جناب آقای "زاهدی"..... خودم را معرفی کرده و وقتی گفتم: می خواهم ساعتی یا ساعتهایی به ضرورتی که اینجا/ روستای شما هستم، به جای دیدنِ چشم اندازهای طبیعی و مصنوعی فقط پیشِ شما باشم و بی نصیبِ از افتخارِ نگاه و دست کشیدن به کتاب و گنج هایی نباشم که گنج دارش شمایید، خوشحال شد. و این افتخارِ کمی نبود که با بقیتِ دوستان و عاشقانِ کتاب در میان نزارم.
اما، حیفی- کتابخانه مظلومیتی داشت به قامتِ "محیط زیست" در این کشورِ باستانی( البته این روزها)...کتاب، چشم انتظارِ چشم است و چشم تواناست به نور و روشنی....ساعاتی که آنجا بودم از سنین مختلف چند نفری برای گرفتنِ کتاب و مرتفع نمودن مشکلی که بعضن از کتابی لم داده به قفسه در آنجا میسّر بود مراجعه نمودن، اما شرمنده ام که شرمندگیِ کتابدارِ محترم( آقای زاهدی) را رسانه ای میکنم!... دوستان، نور.... نه نورِ خدا، نه نورِ سما، نه نورِ هوا- که نورِ سیمِ رسا کافی نبود!
چطور بگم آغا، لامپش کَم بود
چه کند زاهدی، میگفت: قول داده اند که انشالا نور هم در آینده بهتر بشه. انشالا انشالا
درود بر مَردمِ این ده، درود به هر که بیاید ببیند اینجا... بله، شما شما شما.....
روزِ خوبی بود، من به آقای زاهدی قول داده ام، دوباره مزاحمشون باشم شاید وقتی دیگر و وقتهایی دیگر....
شما نیز،این لذتِ زحمت را به خود و ایشان بدهید، زیارتی در زیارت از فضیلتِ کتاب کرده اید.
...........................................
علی حسین جعفری( بیدل)
پاییز( مهرماه) سال۱۴۰۰
![]()
اثر کمیاب و غیرقابل تجدید چاپ استاد کزازی
![]()
سعیده بیات، دختر مترجم اهل روستای زیارت
چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ 9:13 سید حسام مزارعی








