"اکبر چناکه و گرازِ احمق"
اکبر، آدمِ بسیار بسیار خوب و بی آزاری بود. کارمندِ شرکتِ نفت در فلاتِ قاره بود. آنطور که خودش می گفت؛ زیادِ تمایلی به ازدواج نداشته، تا اینکه این اواخر بر اثرِ فشارِ اطرافیان و از جمله پدر و مادرِ خدابیامرزش قبول میکند ازدواج کند، این جا بگرد، آنجا بگرد؛ از این بپرس از آن بپرس( آخه اکبر خودش عاشق نمیشد که دل به کسی ببنده!)؛در یکی از روستاهای نورآباد ممسنی یه دختر پیرِ سرخ سفیدی سی اکبر جور کردن! و بالاخره به هُل و مُل هم که وابیده اکبر و زنک یه دختری هم درست کرد سی پیری کوری شون به قولن....روزگارش هم بر وفق مراد بی، غمی نداشت...زنی داشت و دختری و اون زمان که خیلی ها هیچ نداشتن، اکبر یه پیکانی هم تازه اِسِده بی! راستی تا یادم نرفته بِگُم: برعکسِ حاج خانم چون اکبر یه کم لِر لیش بی تُو محل تفاقنی وَش میگفتن "اکبر چناکه"، که خیلی هم بِدش میمه بیچاره.....اکبر، تُو شرکت نفت چهارده روز شیفت بی چهارده روز هم میومه ولات مرخصی مثلن....
در یکی از همین مرخصی ها ( اواخرِ شهریور)، عیالِ اکبر چناکه وَش میگو: اکبر جون تا مدرسه ی "پانته آ "شروع نوابیده بریم ولاتِ ما یه سری وِ دیم اینا بزنیم. اکبر هم قبول میکنه و آماده میشن میریزن تُو پیکان و عازم نورآباد میشن..... نور آباد میرسن و مَردم روستا هم بیله بیله جمع ویمن و میگن بریم خونه ی دی اصغر دُومی شرکت نفتیش اومده دیدنش.... خلاصه، تا یه دو سه روزی هم مشغول دید و بازدید بودن تا بالاخره اوضاع عادی میشه....
یه روز دی اصغر وِ دوماش( اکبر چناکه) میگه: اکبر آغا ولا ماشین داری چالو نمیکنی مونه بیری نورآباد یه گُنی سُخوس سی گامون بسونم؟ اکبر هم میگو: زن عامو فُرمیش میکنی چشم، الان میریم. زن عامو میره آماده وابو اکبر هم میره سروقتِ ماشین که مثلن اُو روغنش چک کنه وُ فلان..... هرچه استارت میزنه مرگ گشته ماشین بقولن چالو نویمو!... کم کم تو روستا همه میفهمن که ماشین دُومی دی اصغر چالو نویمو....بیله بیله میان نظر میدن و میرن....دست آخر حمل بر این میشه که ماشین بُوید بُکسِل وابو.... پُرس و جو که میکنن معلوم ویمو تُو یه روستا ده فرسخی اینجو یکی به نامِ "کامراد "یه ترکتور داره.... یکی سوار موتور ویمو میره سی ترکتور کامراد. یه نیم ساعتی بعد اومه تا شانس اکبر و دی اصغر، جانُم خدا کامراد همه خونه بیده و بالاخره ترکتور اومه....
یه بَندیِ یه سرش بستن به ترکتورِ کامراد یه سرشم به پیکانِ اکبر چناکه..... کامراد نِشِس پس ترکتورش اکبر هم نِشِس تُو پیکانش.... روستا خُش تُو پَهنی یه کُ بی هیچ ترکتور و ماشین هم تُو یه سرازیری بَدتری قرار دادن! ایسو هر چه زن و زیل و بچه تُو روستا هِسی جمع وابیدنِ که سرنوشتِ ماشین دُومی دی اصغر بوینن!
اکبر بدبخت هم خیلی نبود تصدیق گرفته و صحاب ماشین شده بود، اصلن برای اولین بار بود که با چنین مشکلی روبرو میشد ،کسی هم یا سِرِ زَند نبود یا هرچه ،سی اکبر نگفتن که بُید چه کنه؟ خلاصه به محضی که کامراد یه گاز وِ ترکتور دا و آغی خانمی که شما باشین، پیکانِ تکون دا فقط مَردم دیدن که پیکان بُل وابی می بچی که بپره تو بغل دیش، خُشه انداخت تو بغل ترکتور که یه آهِنِل سرگُت سرگُتی که عقب ترکتورِ دور از گوشِ شما تا رادیاتِ پیکان اومه!!دود وُ غَر و خاک بی که به هوا رفت.... مردم دُووِسن دُومی دی اصغرِ تُو لی دود و خاک در آوردن آوردن خوابوندن اُو زدن صورتش اُو ری آهن کانه وش دادن بادش زدن تا بالاخره حال اُومه....ایسو اکبر چناکه بدبخت ماشینش کُلی خرج ری دِسش نهاده بی، زن زیلل هم دپون میگفتن: دی اصغر خدا رحم کرده، بُید خین ریزون کنی....
دی اصغر هم یه سیصد تِمِنی اکبر حقوق گرفته بی هنی تُو جیبش بی وِ زن اکبر اِسِدش دادش یه برندیلی خین ریزون کِردن دادن مَردم.
***
هنی، چند روزی از مرخصیِ اکبر چناکه باقی بود و در روستای دی زِنش اینا مقیم بود، ماشینش را هم برده بودن نورآباد زیرِ دِسِ مکانیک صافکار بود و قضیه ی خُش و کامراد هم تقریبن کابوسش باش بود. یه صبح گَهی که مردها رفته بودن سرِ کار، جار و جنجالِ زن و بچه تُو روستا بلند وابی که گراز اومده تُو فَدح فلانی!
تو نگو، شُو یادشون رفته درِ کامل ببندن گرازِ بیچاره اومده داخل بعدش یا پیدا نکرده برگرده یا در بسته وابیده گراز گیر افتاده تا روزش وابیده! ایسو همه رفتنه سر خونه و دیوارل و سرو صدا میکنن گرازِ هم زهلش رفته چِشش اومده کِلی سرش وُ فیره میده....مَردم سیلِ سو هم که میکردن تا مِرد تُو روستا ایسو فقط دُومی دی اصغر هسی که خُشَم بیچاره بخاطرِ ماشینش حالِ خوبی نداره.... چه کنیم چه نکنیم، بالاخره اکبر تنها مَردِ حاضر بی باید کاری میکرد؛ دی اصغر وختی فهمید به رگِ دوماش برخورده و قصد داره در رفعِ معضل گره گشایی کنه، تفنگِ زارِ خدا بیامرز شوهرش که پدر خانمِ اکبر باشه را بعد از مرگِ خدابیامرز که بایگانی کرده بود، رفت از خانه آورد با کُلی ساچمه و باروت.... اکبر چناکه ی بدبخت اهلِ شکار و تفنگ هم نبود! ولی در عملِ انجام شده باید میرفت و کاری میکرد.
باروت و ساچمه ها را در لوله ی تفنگ ریخت، پارچه ای سرِ لوله زد که نیریزد و وَرچِخِس رفت سرِ دیوار( تو گویی آرشی دیگر به البرز...)، اکبر چناکه مُور گرفت که پس دِسه گراز بزنه، تو نگو بر اثرِ نابلدی باروت زیادی تُو زار کرده! به محضِ چِکُندنِ ماشه تفنگ لِغَت زد اکبر چناکه ی بدبخت اُفتاد تُو حیاط پیشِ گراز که به نظر میرسی قِدربون یه ساچمه هم دِمِش وابیده بی!
اکبر چناکه از ترسِ گراز میدوس بُنِ حیاط گرازِ بیچاره ار ترسِ اکبر میدوس دِمِ حیاط! اکبر تُو بُنِ حیاط/فدح دِکِ دیوار میزه برمیگشت سی دِمِ فدح، گراز دِکِ درِ بسته میزه برمیگشت سی بُنِ فدح... مَردم( زن زیل و بچه خُرد) هم ری سر دیوارل وِ لاک و لیک( تیارتی بیده ها😂😂)...
حالا این مهم نی، بدبختی اینه که حیاطِ به این پَت و پهنی تُو روستا، هم اکبر چناکه و هم گرازِ احمق تُو رفت و آمد و تعقیب گریزِ بی شمارشون به بُنِ فدح وُ دِمِ فدح ، درست تُو وسطِ حیاط یه بشکه ی خالیِ نفت بی که شوربختانه هر دو احمق به شدت تمامِ بهش برخورد میکردن و پاک زخمی پخمی وابیده بیدن!
زنگ زده بودن نورآباد، هم محیط زیست و هم آتش نشانی اومده بودن....دیگر نه لازم بود محیط زیست نگرانِ گراز باشد و نه آتش نشانی در فکرِ چاره، بلکه هر دو ارگانِ محترم، مسئولِ شورا و مَردم، در فکر این بودن که چطور در آن حیاط به این بزرگی آن بشکه ی خالی را در وسطِ این دو احمق بردارن تا خودشون نِکُشتن!
.............................................
علی حسین جعفری( بیدل)
پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ 23:12 سید حسام مزارعی








