"جهان و بیناییِ دوباره"
![]()
از قرارِ معلوم دهه های ۳۰ و چهل - خداوند هر کسی را می خواست بغل بکند، معلمی در مسیرش قرار می داد!....
با درجِ بخش هایی از یک گفتگو با شاعرِ معاصر "سید علی صالحی"- که در آن نقشِ پیامبرانه ی یک معلم در زندگی اش نمود دارد، می خواهم تلنگری به خویش و دوستان مخاطب/ خواننده بزنم، تا شاید اگر معلمی یا معلمانی در زندگی شان نقش داشته اند حداقل به یادش باشند. و بدانند که خداوند آنها را نیز بغل کرده است.
و چه بهتر، که این یاداشت از من حقیر- باب فتحی در بیانِ خاطره ای نوشتاری و به اشتراک گذاری برای تجلیل از معلمی باشد که دوست داشته اید و دارید و خواهید داشت.
علی حسین جعفری( بیدل)
.............................................
"جهان و بیناییِ دوباره"
...همانطور که پیش تر گفتم، زمزمه های اولیه ام با حفظ اوزان و قوافی (که نزد پدر آموخته بودم) در همان روزنامه "ناقوس" خودم منعکس می شد، اما حدود دوازده سالگی، آموزگارِ عزیزی داشتم، آقای "مجید پوست فروش" شیرازی(افشار)...که بعد از قرائت انشایم، دفتر را گرفت و با شوق گفت:" پسر...این که تمامش شعرِ نو بود!" و من حقیقتش تا آن زمان نمی دانستم شعرِ نو چیست! شعر برای من همان سیاق سنت بود و بس. همین مجید پوست فروش که برای من الگوی بزرگ انسانیت بود، نقش مهمی در زندگی ام بازی کرد. معلم سال پنجم دبستان من بود. زمستان بود،ماه محرم و دهه ی محرم،من با زنبیلی پُراز شیشه ی گلاب و شمع راه افتاده بودم پشت سرِ دسته ی زنجیرزنان و جار می زدم: گلاب، شمع، خیراتِ مردگان! میانِ راه، ناگهان با آقای پوست فروش روبرو شدم! دیر شده بود. ترسیدم. اما راه فرار نبود. سلام کردم.پرسید:"کار می کنی؟" باز گفت:" این ها را چند خریدی؟" گفتم:"پانزده تومان"...پرسید:"چقدر سودش می شود؟"گفتم: "پنج تومان."
عصبانی شد، گفت:"شاگرد اول مدرسه ی من!؟" زنبیل را از من گرفت. چهل تومان پول در آورد و گفت: "برو پای درس و مشقت علی!" و او از من تعهد گرفت که زمانِ تحصیلم کار نکنم،و در مقابل ماهی پنج تومان به من کمک هزینه می داد. سال بعد فهمیدم که او انگار به "مسجد سلیمان" تبعید شده است! همین معلم چند بار گفت: "باید پدر و مادرت را ببینم.می خواهم به خانه ی شما بیایم!" من طفره می رفتم. روزی پرسید:"چرا؟" گفتم:"وضع ما نابسامان است،خجالت می کشم!"... نمی دانستم که او پنهانی مرا تعقیب کرده است،او می دانست حال و روزِ ما چگونه است.همین معلم هر وهله که می خواست درسِ تازه ی فارسی را بخواند، مرا صدا می زد و می گفت:"بخوان!" و من درسِ تازه را برای اولین بار با قرائتِ کامل می خواندم. تا روزی که دیدم، انگار آسمان سیاه و دنیا شبیه شب شده است! برق رفته بود.
پوست فروش گفت: "درسِ جدید را بخوان!" من هر چه تلاش کردم، نمی دیدم!...خطوط و کلمات موج می زدند. معلم نمی دانست که من شب ها زیرِ نورِ فانوس با یک ذره بینِ دستی درس می خوانم!...بغضم گرفته بود. گفت:"بخوان!"مکث کردم. به سرعت ذره بین را از جیبم درآوردم و روی خطوط گرفتم و خواندم. معلم ذره بین را گرفت و با حیرت گفت:"تو مشکل داری پسرم. چشمهایت!"...و من تا آن زمان فکر می کردم عینک طبی و آفتابی یکی است و فقط محضِ زیبایی و پُز استفاده می کنند!...
شهرِ ما چشم پزشک نداشت.عینک سازی نداشت. فقط یک چشم پزشک در شرکت نفت،ویژه ی کارمندان کار می کرد. چشم پزشکی مسن که او هم سیاسی و تبعیدی بود. پوست فروش نامه ای از رئیس اداره ی فرهنگ( آموزش و پرورش) گرفت، و مرا نزدِ پزشک بُرد. یک روزهم مرخصی گرفت و راهیِ اهواز شد. بازگشت و برای من عینک طبی آورد. وقتی عینک را زدم، وحشت کردم! پوست فروش پرسید:"چی شده سید کوچولو؟!" گفتم: "آقا من تمامِ تابلو و نوشته ها را می بینم!،از راهِ دور،باورم نمی شود!
آقا نخِ وسطِ دکمه های پیراهنِ شما هم پیداست."...
پوست فروش می دانم که زنده است و در شیراز است. سال ۱۳۷۹ یک هفته تمام شیراز و حتا مدارس و دفاترِ آموزش و پرورش و دفترِ راهنمای تلفن های تمامِ پوست فروش ها و افشاری ها را گشتم، اما او را نیافتم.او مثلِ پدرم بزرگترین مشوق و حامیِ من در زندگی و شعرم بود.
جهان برای من رو به روشنی نهاده بود. بیناییِ کامل... همان رفتن به سوی دانایی است.
علی حسین جعفری
سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ 16:9 سید حسام مزارعی








