جا فده (نوستالژی)
در زمان های قدیم حیاط ها بسیار بزرگ بود شاید بعضی از حیاط ها از زمین فوتبال هم بزرگتر بود چون در آن زمان، زمین متری فروخته نمی شد و واحد اندازه گیری، جافده بود .
هر کس به اندازه ای انتخاب می کرد که بتواند اطراف آن را حصار یا دیوار کند؛ چه با خشت و گل ؛ چه با سته و خار. یکی یک جافده ،یکی هم دو جافده یا بیشتر انتخاب می کرد و می خرید. تهیه زمین برای همه ممکن بود چون خیلی قیمت نداشت.
در این حیاط ، اتاق ها را در انتهای حیاط می ساختند که عموما از خشت و گل بود. در این بین افرادی که توانایی مالی کمتری داشتند این اتاق ها را با سته ، شهار و پیش ( برگ نخل) درست می کردند که به آنها پاشلی یا پاپیشی می گفتند . خانواده هایی را سراغ داشتم که با چند سر عائله ،سال ها در این نوع خانه ها زندگی می کردند .
معمولا اتاقی نزدیک درب بیرونی حیاط می ساختند به نام مجلسی که مخصوص مهمان بود. مهمان که می آمد آنجا پذیرایی می شدند. در هر حیاط یک اتاقی خشتی یا پاشلی به عنوان آشپزخانه یا خونه تش چالی وجود داشت . یک اتاق هم برای نگهداری کاه و علوفه بود به نام کهدون.
در دل حیاط چاه آبی وجود داشت که کلیه آب مصرفی برای شستشو ،استحمام ، آب دادن به حیوانات اهلی منزل مثل الاغ ، گاو ، گوسفند و مرغ که از آن استفاده می کردند . دول بکرکی روی چاه نصب بود که به کمک آن از چاه ،آب می کشیدند.
کشیدن آب از چاه، وظیفه خانم خانه بود که صبح زود از خواب بیدار می شد. اول از همه چند دول آب می کشید و کف حیاط را آب پاشی می کرد که در هنگام جارو زدن خاک بلند نشود. کل حیاط را جارو می زد. سپس با صوت بیج بیج بیج همه مرغ و خروس ها را یکجا جمع و برایشان دانه می ریخت . سپس به سراغ گاو و گوسفندها می رفت که آنها را بدوشد. کار ما بچه ها از این جا شروع می شد چرا که در امر دوشیدن گاو و گوسفندها به مادرمان کمک می کردیم.
پس از اتمام دوشیدن گاو، آنها را به گوخر برده و تحویل گاوچران می دادیم . با صدای بلند گاوچران را صدا زده و می گفتیم که این گاو فلانی ( نام پدر) است . آنهم می گفت باشه یعنی تحویل گرفتم . این قانونی نانوشته بین صاحب گاو و گاوچران بود .اگر هنگام غروب گاو برنمی گشت از گاوچران سراغ گاومان را می گرفتیم. اگه صبح تحویل نداده بودیم، بر طبق همان قانون نانوشته، شب هنگام پاسخگو نبود و اگر تحویل گرفته بود می گفت تا اول غروب تا فلان جا پیشم بود. نکته جالب این بود که گاوبان تمام گاوها را می شناخت و می دونست هر گاو مال چه کسی است.
مرغ و جوجه ها روزها به طور کلی در حیاط می چرخیدند و با نک زدن روی زمین چیزی را یافته و خود را سیر می کردند . اما شب ها در اتاقکی مخروطی ساخته شده با گرز و سجم به نام کله ی مرغی در گوشه حیاط شب را با آرامش تا به صبح سر می کردند و از دست روباه و سمورها در امان بودند . من از کودکی هایم خاطرات حمله روباه به کله مرغی را به یاد دارم که اگر بر حسب فراموشی درب کله محکم بسته نمی شد روباه که حمله می کرد و با سر وصدای مرغ ها ما بلند می شدیم اما تا می رسیدیم یکی ،دو مرغ را زخمی و یکی را با خود برده بود . مرغ های زخمی را سریع سر می بریدند و از این بابت ما بچه ها خیلی خوشحال می شدیم که فردا تلیت آبگوشت داریم .
مرغ کورک و جوجه های کوچک را در اتاقک کوچکی که از خشت و سنگ و گل درست می شد و کوز می نامیدند ،نگهداری می شدند . درب کوز را محکم با تخته سنگی می بستند که از حمله روباه در امان باشند .
در آن زمان تخم مرغ به صورتی که الان وجود دارد، نبود. همه توی خونه هاشون خاگ داشتند و اگر تخم مرغ ، مازاد مصرف خانه بود با فروش آنها مایحتاج دیگر خریداری می شد . به عنوان مثال مادرم دو خاگ به من داد و رفتم دکان سر کوچه و قلم ، کاغذ ، یا ارده می گرفتم .
توی آبادی فردی بود به نام نوشاد ، در حالی که کپوره ای به دست داشت ،صبح ها توی کوچه دور می زد و با آواز صدا می زد : خاگ فروش ... خاگ فروش ... کی داره؟
ما بچه ها هم شیطنتمون گل می کرد و پشت سرش راه می افتادیم. او با آواز می گفت: خاگ فروش ... کی داره ؟ ما هم با همون ریتم جواب می دادیم: دار قنت وراره. نوشاد می افتاد دنبالمون و فحشی هم نثارمان می کرد .اما ما فرار می کردیم. ریتم آهنگش رو عوض می کرد و می گفت : کی داره؟... خاگ فروش . ما هم ریتم عوض می کردیم و با آواز جواب می دادیم : پر قنت که و کروش.
حاج سید قاسم موسوی
سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ 18:19 سید حسام مزارعی








