مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی

 

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد


استاد زبان تخصصی ما در دوره لیسانس در دانشکده ادبیات و علوم انسانی زاهدان، جوانی بود حدود 35 ساله که شمالی بود و در کار خود بسیار بسیار زبردست و ماهر بود و با حوصله و دقت زایدالوصفی جملات و متون انگلیسی را برایمان ترجمه می کرد. با دانشجویان بسیار صمیمی بود و همیشه دانشجویان به دورش حلقه می زدند و ایشان نیز با صبوری و متانت و احترام به صحبت های تک تک ما دانشجویان گوش می داد و ساعات استراحت خود با دانشجویان سپری می کرد و کمتر به اتاق اساتید می رفت و وقت سیگارش که می شد یک ببخشیدی می گفت و سیگار را روشن می کرد و می کشید. اغلب کسانی که گرداگردش حلقه می زدند هم دانشجویان پسر بودند و این در نوع خود جالب و نادر بود. متونی که برای ترجمه می آورد هم خیلی برای ما تازگی داشت مثلاً نقدهای گوناگونی که بر کتاب غرور و تعصب جین اوستن یا پیرمرد و دریا از همینگوی نوشته شده بود را برایمان می آورد و موشکافانه تشریح و تحلیل می کرد.
یک بار متنی سرکلاس آورد درباره کتاب و کتابخانه بدین مضمون که وقتی وارد کتابخانه می شوی هر یک از کتاب ها به نوعی تو را صدا می زنند و از تو می خواهند که با آنها هم صحبت شوی و لحظاتی را با آنها بگذرانی. مثلا شاهنامه می گوید بیا با من باش تا از حماسه های کهن برایت بگویم و سعدی تو را ندا می دهد که بیا گوش جان به من بده تا از تجربیات سفر های سی ساله خود تو را با خبر سازم و هر کتابی به نوعی عشوه و طنازی می کنند تا دل تو را صید خود کنند.
برای وبگاه مزیری بی ورا به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی خواستم مطلبی بنویسم. سری به کتابخانه شخصی کوچک خود زدم و خواستم تورقی کنم و مطلبی کوتاه تهیه کنم. سرگردان و مردد بودم کدام کتاب را بردارم و کدام را انتخاب کنم. به ناگاه چشمم به کتاب "در شهر نی سواران" از استاد باستانی پاریزی افتاد. آن را برداشتم و دستی به سر و رویش کشیدم و آن را باز کردم. در صفحه اول آن یادداشت خود را دیدم.عادت دارم وقتی کتابی می گیرم تاریخ و محل خرید را هم می نویسم. این کتاب در آبان ماه سال 1385 در نمایشگاه کتاب که در سینما صدف خارگ برگزار شده بود خریداری شده بود.


از شما اجازه می خواهم که مطالبی چند از این کتاب نفیس را به محضر شما دوستان عزیز تقدیم کنم.


الف) گفته اند بزرگترین اختراع افلاطون این است که فحش را اختراع کرد. تا آن دوره فحش اختراع نشده بود دو تن که به هم می رسیدند اگر نسبت به هم خشمگین بودند همدیگر را می کشتند اما از آن به بعد کشتار ها کم شدزیرا انجام مقصود بدون توسل به سنگ و شمشیر به یک صورتی امکان پذیر گشت و به قول امروزی ها حذف فیزیکی تقلیل یافت.


ب) وقتی شعری از زبانی دیگر ترجمه می شود تفاوت این ترجمه با اصل مثل تفاوت روی قالی کرمان است با پشت قالی کرمان.


ج) لفظ قل ۳۳۲ بار در قرآن آمده است و در بیش از ۶۰ سوره قرآن بارها و بارها تکرار شده است. فلسفه تکرار این فعل که به صورت امر است و بیشتر مخاطب آن پیغمبر اسلام است چیست؟
گمان مخلص آن است که تاکید و اصرار خداوند کریم به گفتار از این جهت است که به اهمیت گفتار و تعارف در شناخت ملت‌ها آگاه است و می داند که بسیاری از جنگ ها و کینه ها وقتی تخفیف پیدا می کند و پایان می یابد که ابزار جنگ به زمین گذاشته شود و سلاح گفتار به میدان آید.


 د) مرگ اقبال لاهوری در اسفند ماه ۱۳۳۴ هجری شمسی در رم اتفاق افتاد در حالی که بیش از ۵۷ سال سن نداشت.جسد را به تهران آوردند و در مقبره ابوالفتوح رازی دفن کردند.گویا در روز تشییع جنازه او مرحوم فاضل تونی گفته بود در این مراسم بیش از ۸۰۰۰ نفر شرکت کردند.وقتی با تعجب از مرحوم فاضل تونی پرسیده بودند هشت هزار نفر؟!! ما این همه جمعیت ندیدیم شما چه جوری می شمرید مرحوم فاضل گفته بود اینها که شرکت کرده بودند هر کدام واحد  کالالف بودند یعنی هر یک نفر با هزار نفر برابری می کرد.جمعیت مشایعت کنندگان ۸ نفر بوده است.
مرحوم اقبال چهار سال قبل از مرگ خود این رباعی را در وصف حال خود سروده بود
پنجاه و سه سال عمر من رفت به باد
زان جز غم و اندوه نمانده است به یاد
خوابی دیدیم سر به سر آشفته
درسی خواندیم بی اساس بی بنیاد


ح) اسب در تاریخ آن قدر پا به پای آدمیزاد و همدم و همراه او بوده که نام بسیاری از اسب های سرداران معروف تاریخ در کنار نام سوارشان آمده است چنانکه اسب بودا به نام کنتکه همراه نام صاحبش باقی مانده است.
ایلدرم ( صاعقه) نام اسبی است که نادرشاه را به دهلی رساند چنانکه بوسفال نیز نام اسبی است که اسکندر مقدونی را احتمالا به همان حوالی دهلی رسانده است.صحبت کردن از رخش اسب معروف رستم برای هر ایرانی در حکم لزوم ما لا یلزم است.محمدحسن خان قاجار وقتی شکست خورد که جهان پیما اسب معروف او در باتلاق فرو رفت
همچنین باید یاد کنیم از سیاه اسفندیار و شبرنگ بهزاد و دیزه گیو و بور بهرام گور و ابلق بهرام چوبینه.
خسرو پرویز ساسانی هم اسبی داشت به نام شبدیز که گاهی به آن نعل طلایی می زدند معشوقه اش شیرین هم که اسب اختصاصی اش گلگون نام داشت.نظامی می فرماید
بر آخور بست گلگون را چو شبدیز
به مشکو برد شیرین را چو پرویز
نهاده نام آن شبرنگ شبدیز
بر او عاشق تر از مرغ شباویز
نه شیرین تر ز شیرین شخص دیدم
نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم
شمارش اسب ها معمولاً با ترکیب کمند همراه بوده است و هر کمند اسب عبارت از چهار رأس اسب بوده است و خسرو پرویز پنج هزار کمند اسب در آخور داشت.
امیدوارم که مطالبی که به اشتراک گذاشته ام سودمند باشد و اندک غذای روحی شما را فراهم آورده باشد

 

خداکرم پدیدار... جزیره خارک

یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ 13:41 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)